دشمن ناتنی pt

دشمن ناتنی pt 46
$خوش اومدی
جونگکوک و شوگا جلوش وایساده بدون و انبوهی از افراد پشت سرشون رو زمین افتاده بودن.
$دیگه کسی نمونده نجاتت بده یا ازت محافظت کنه.
جونگکوک پوزخندی زد .
-من نیازی به محافظت افرادم ندارم کسایی دیگه هستن که کمکم کنن‌.
صدای آژیر ماشین پلیس نزدیکتر شد و در آخر انبوهی از افرادی از پلیس دور جونگکوک و شوگا جمع شدن.
$سرکار همون‌طور که میبینی این آقا به خونه من حمله کرده.
نه جونگکوک و نه نامجون نگاهشون رو از هم نمیگرفتن.
×درستش میکنیم چند لحظه صبر کنید.
نامجون نگاهش به پشت سر اون دو نفر افتاد و متوجه جمع کردن اجساد توسط پلیس ها شد .کمی تعجب کرد ولی بعد با فکر کردن اینکه حتما جزوی از کاره به جونگکوک نگاه کرد.
مردی که سرکار خطاب شده بود پشت جونگکوک و شوگا ایستاد و اسلحه هاشون رو ازشون گرفت و پشتش گذاشت .
چند دقیقه ای گذشته بود و جونگکوک هنوز پوزخند به لب داشت و تمام اجساد ناپدید شده بودن.
دوباره صدای آژریری به صدا درومد و همین باعث رفتم تمام پلیس ها حتی اون سرکار شد.
نامجون بهت زده به دور و بر نگاه انداخت و طولی نکشید که پلیس ها وارد عمارت شدن و سمت اون سه نفر رفتن.
∆کیم نامجون؟
$خودم هستم .
∆شما به جرم قاچاق و همینطور کلاهبرداری بازداشت شدید.
نامجون نگاه با تعجب و عصبی به مرد یا همون پلیس جلوش انداخت.
$ولی شم.....
∆هر حرفی هست داخل سازمان بزنید.
.
+چرا نمیان بیرون؟
£آروم باش الان میان
سوهی بیرون از عمارت نامجون منتظر بود و از استرس شاید تا الان صد باری فاصله ماشین تا جبهوپ رو طی کرده بود.
(فلش بک سئول)
£مدارک چی؟
+هر مدرکی که راجب غلط های اونه...کم هم باشه به دردمون میخوره.
جیهوپ سمت لپتاپ رفت و طولی نکشید که چندتا از مدارک رو برای سوهی ایمیل کرد.
£خودت قبلاً گفته بودی نگهشون دارم
سوهی نگاهی انداخت و لبخند رضایتمندی زد و ادامه حرفش رو زد.
+ جیهوپ افراد تو به عنوان پلیس میرن اونجا هرچی اسلحه و یا جسدی بود برمیدارن میبرن،تهیونگ تو هم بعدش به پلیس زنگ میزنی و این مدارک رو بهش میدی تا اونا هم بیان و اونو ببرن.
تهیونگ و جیهوپ از نقشه دختر پوزخند رضایتی زده بودن و بعد قبول کردن.
دیدگاه ها (۷)

دشمن ناتنیpt47(زمان حال)سوهی هنوز داشت راه می‌رفت و با خودش ...

دشمن ناتنیpt48(سئول -ساعت 6:00عصر)# کی میرسن؟√چهار ساعت دیگه...

دشمن ناتنیpt45(آمریکا-نیویورک ساعت 10:00 صبح)¥آدما برای عصر ...

دشمن ناتنیpt44# پسرم تو که اینکارو نمیکنی؟جونگکوک عصبی به سو...

بیب من برمیگردمپارت: 117جونگکوک بعد از اینکه سفارش داد نشست ...

تاریکی در روز#PART_3 روی تخت نشست، شروع به اسک...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط