دشمن ناتنیpt
دشمن ناتنیpt47
(زمان حال)
سوهی هنوز داشت راه میرفت و با خودش حرف میزد ولی با صدای جیهوپ ایستاد.
£اومدن.
نامجون بین دوتا پلیس از عمارت خارج شد و نگاهی به سوهی و جیهوپ انداخت و بعد به داخل ماشین پلیس رفت.
پشت سرشون جونگکوک و شوگا هم از عمارت بیرون اومدن و سوهی نگاهش رو از اون ماشینی که نامجون توش بود گرفت و به جونگکوک داد.
جونگکوک اومد سمتش و دستش رو با آرامش روی کمر دختر گذاشت و تو گوشش حرف زد.
-کارت خوب بود.
سوهی از حرفش تعجب کرده بود.
+تو از کجا.....
(فلش بک)
قبل از پرواز تو اتاقش دراز کشیده بود که اول صدای در از پایین و بعد صدای باز شدن در اتاق خود باعث باز شدن چشمش شد.
سرش رو بالا گرفت و به تهیونگ نگاه کرد.
√راجع به سوهی...
-چی شده!؟
بلند شد و رو به رو مرد وایستاد.
√چیزی نشده فقط باید به چیزی رو بدونی!
سکوت حاکم شد ولی بعد با صحبت تهیونگ شکسته شد.
√میخواد کمکت کنه...داره مدرک جمع میکنه تنها نگرانی که داره تویی....سعی نکن به نامجون آسیب بزنی وگرنه هم تو و هم سوهی تو دردسر میوفتید فقط وقت نامجون رو بگیر همین.
جونگکوک با انگشت و اشاره و شستش بین ابروش رو مالید و خنده ای کرد و بعد با باشه ای اون گفت و گو رو تموم کرد.
(زمان حال)
¥خب الان چی میشه؟
£میره زندان
¥یعنی دیگه نیستش؟
+دوست داری باشه؟
شوگا به سوهی نگاه کرد که کم مونده بود خر خرشو بجوعه.
¥فکر نکنم
+خوبه ....اگه غیر از این بود توام میفرستادم پیش اون .
جونگکوک به کل کل دوتا سگ و گربه خندید.
¥خوبه چیزی نگفتم وگرنه تهمت جاسوسی هم بهمون میزدی.
£یکم دیگه حرف بزنید بیشتر از چیزی که فکر کنید دهن جفتتون رو سرویس میکنم پس ببندید.
با عصبانیت یهویی جیهوپ که از صدای بلند اون دونفر سر گرفته بود اون دو نفر به علاوه جونگکوک با تعجب بهش نگاه کردن و بعد آروم شدن.
(زمان حال)
سوهی هنوز داشت راه میرفت و با خودش حرف میزد ولی با صدای جیهوپ ایستاد.
£اومدن.
نامجون بین دوتا پلیس از عمارت خارج شد و نگاهی به سوهی و جیهوپ انداخت و بعد به داخل ماشین پلیس رفت.
پشت سرشون جونگکوک و شوگا هم از عمارت بیرون اومدن و سوهی نگاهش رو از اون ماشینی که نامجون توش بود گرفت و به جونگکوک داد.
جونگکوک اومد سمتش و دستش رو با آرامش روی کمر دختر گذاشت و تو گوشش حرف زد.
-کارت خوب بود.
سوهی از حرفش تعجب کرده بود.
+تو از کجا.....
(فلش بک)
قبل از پرواز تو اتاقش دراز کشیده بود که اول صدای در از پایین و بعد صدای باز شدن در اتاق خود باعث باز شدن چشمش شد.
سرش رو بالا گرفت و به تهیونگ نگاه کرد.
√راجع به سوهی...
-چی شده!؟
بلند شد و رو به رو مرد وایستاد.
√چیزی نشده فقط باید به چیزی رو بدونی!
سکوت حاکم شد ولی بعد با صحبت تهیونگ شکسته شد.
√میخواد کمکت کنه...داره مدرک جمع میکنه تنها نگرانی که داره تویی....سعی نکن به نامجون آسیب بزنی وگرنه هم تو و هم سوهی تو دردسر میوفتید فقط وقت نامجون رو بگیر همین.
جونگکوک با انگشت و اشاره و شستش بین ابروش رو مالید و خنده ای کرد و بعد با باشه ای اون گفت و گو رو تموم کرد.
(زمان حال)
¥خب الان چی میشه؟
£میره زندان
¥یعنی دیگه نیستش؟
+دوست داری باشه؟
شوگا به سوهی نگاه کرد که کم مونده بود خر خرشو بجوعه.
¥فکر نکنم
+خوبه ....اگه غیر از این بود توام میفرستادم پیش اون .
جونگکوک به کل کل دوتا سگ و گربه خندید.
¥خوبه چیزی نگفتم وگرنه تهمت جاسوسی هم بهمون میزدی.
£یکم دیگه حرف بزنید بیشتر از چیزی که فکر کنید دهن جفتتون رو سرویس میکنم پس ببندید.
با عصبانیت یهویی جیهوپ که از صدای بلند اون دونفر سر گرفته بود اون دو نفر به علاوه جونگکوک با تعجب بهش نگاه کردن و بعد آروم شدن.
- ۴.۰k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط