{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه می دانند

همه می دانند
همه می دانند...
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند
اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم...!
دیدگاه ها (۲)

قلم عاشق شد و دل را به دلت تار نوشتنت به نت شعر و غزل بروی گ...

بعضی از تنهایی ها درمان ندارد پوک می کند ...تکه هایی از وجود...

از عصر کاهگلیتا بوی اب و گلاز افتادن صدای نارنج در دل ارام ح...

می‌دانم که تو نیز شب‌هایی را در زندگی‌ات تجربه کرده‌ای که گو...

به او که دور است بگویید :در اندیشه ی تودر هوایی بغض آلودیادت...

کآیا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۲✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒...

#داستان_شب✍حکایت آب و کوزه مردی در خانه‌اش دو کوزه بزرگ برای...

قایقی خواهم ساخت ..

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

عمارت ریونتا رو اینجوری تصور کنید

به نام اوچه زیبا فرمود که «ابراز عشق به آن که به تو بی میل ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط