بکمیون سلام ملودی
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁴⁷
.
.
بکمیون : سلام ملودی
ملودی : سلام آقای جئون ، ندیده بودم زنگ زدید
بکمیون : اشکالی نداره ، فکر کردم دلخوری برای همین جواب ندادی
کمی مکث کردم و بعد جوابشو دادم
ملودی : هستم ، اما از شما نه
بکمیون : میخواستم در رابطه با همین موضوع باهات صح..
نزاشتم حرفش تموم بشه
ملودی : آقای جئون معذرت میخوام که حرفتون رو قطع میکنم ، اما لطفا انتظار نداشته باشید در مقابل کسی که آبروی من رو توی مدرسه برده و اونطوری به من توهین کرده سر پایین بندازم و ببخشم
بکمیون : ملودی..
ملودی : من تصمیم دارم اگر اجازه بدید توی خوابگاه درس بخونم ، حداقل ترم اول رو
کمی طول کشید تا جواب بده
بکمیون : واقعا قصد داری اینکارو انجام بدی؟
ملودی : بله ، متاسفم اگر کمی تند برخورد کردم
مکث کردم
ملودی : من واقعا نمیخوام با برادرزاده شما رو به رو بشم
بکمیون : درک میکنم ملودی اما سعی کن از روی احساسات تصمیم نگیری ، میدونم که تو خیلی باهوشی اما باز هم امکان داره خیلی از درسات عقب بیوفتی
ملودی : نگرانی شما رو درک میکنم ، اما من ازتون خواهش میکنم اجازه بدید باقی این ترم رو فقط برای امتحانات بیام
بکمیون : اگر اینقدر مصمم هستی باشه ، اما اگر تونستی صرف نظر کن حضور توی کلاس هات نمره داره در جریان هستی که؟
متوجه شدم که میخواد دست بزاره روی نقطه ضعفم ، نمرههام... اما سعی کردم گارد نگیرم
ملودی : بله ، تمام تلاش خودم رو میکنم . اگر حرف دیگهای نیست من برم
بکمیون : نه نیست ، خداحافظ
ملودی : خدانگهدار
گوشی رو قطع کردم و راهی سلف تا از گشنگی خودم رو نجات بدم
< 3 weeks after >
از کلافگی داشتم اتاق رو متر میکردم
داهی : تا کِی میخوای از این ور تا اون ور اتاق راه بری؟ کوتاه بیا دیگه ول کن
عصبی به سمتش برگشتم
ملودی : چیو ول کنم چطوری اخه خودت میفهمی چی میگی
توی عمرم اینقدر سر چیزی بلاتکلیف نبودم
داهی : تو که گفتی داری تو خونه درسا رو میخونی پس چطوری الان میگی یه دونه تست ریاضی هم برات عذابه؟
وسط اتاق نشستم
میسون : ملودی از اون موقع تاحالا من لب باز نکردم باهات مخالفت کنم ولی الان دیگه داری خودت رو اذیت میکنی چرا نمیای مدرسه ولش کن اصلا به اقای ایم اهمیت نده فک کن از اول نبوده گور باباش
کف زمین خوابیدم ، داشتم از نفهمیدن دیوونه میشدم
ملودی : نمیخوام ، نمیخوام ریخت و قیافهش رو ببینم ازش متنفرم متنفر
داهی : اینقدر برات مهمه؟
بلند گفتم
ملودی : آره اینقدر مهمه که بخاطرش نتونستم سمت کتاب برم!
داهی هم مثل من بلند صحبت کرد
داهی : مهم تر از خودت ؟ مهم تر از نگرانی من ؟ مهم تر از نمرههات ؟
میسون از جاش بلند شد و به سمت در اتاق رفت
میسون : من که از دست شما ها و بحثاتون خسته شدم
داهی هم از اتاق بیرون رفت . واقعا نمیدونستم باید چیکار کرد ، چیزی توی وجودم لج کرده بود و نمیخواستم برم مدرسه ، با اینکه توی همه درسا حتی از مدرسه جلوترم ولی تو ریاضی.. مغزم انگار استپ شده ، هیچی حالیش نمیشه ، تا میخوام به کتاب انگشت بزنم سیلی که اون روز خوردم برام یادآوری میشه اون حرفا اون رفتارا... تک تک رفتارای جئون منو یاد اون حرومزاده میندازه.. بالا ده بار اون اتفاق رو مرور کردم بدون اینکه خودم بخوام
این بار پنجمین باری بود که داشتم با بچه ها سر مدرسه بحث میکردم ، خواب برام نمونده بود . گوشیم رو دستم گرفتم و به صفحه چت آقای جئون رفتم ، یک روز تمام داشتم روش فکر میکردم که چی باید جواب بدم..
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁴⁷
.
.
بکمیون : سلام ملودی
ملودی : سلام آقای جئون ، ندیده بودم زنگ زدید
بکمیون : اشکالی نداره ، فکر کردم دلخوری برای همین جواب ندادی
کمی مکث کردم و بعد جوابشو دادم
ملودی : هستم ، اما از شما نه
بکمیون : میخواستم در رابطه با همین موضوع باهات صح..
نزاشتم حرفش تموم بشه
ملودی : آقای جئون معذرت میخوام که حرفتون رو قطع میکنم ، اما لطفا انتظار نداشته باشید در مقابل کسی که آبروی من رو توی مدرسه برده و اونطوری به من توهین کرده سر پایین بندازم و ببخشم
بکمیون : ملودی..
ملودی : من تصمیم دارم اگر اجازه بدید توی خوابگاه درس بخونم ، حداقل ترم اول رو
کمی طول کشید تا جواب بده
بکمیون : واقعا قصد داری اینکارو انجام بدی؟
ملودی : بله ، متاسفم اگر کمی تند برخورد کردم
مکث کردم
ملودی : من واقعا نمیخوام با برادرزاده شما رو به رو بشم
بکمیون : درک میکنم ملودی اما سعی کن از روی احساسات تصمیم نگیری ، میدونم که تو خیلی باهوشی اما باز هم امکان داره خیلی از درسات عقب بیوفتی
ملودی : نگرانی شما رو درک میکنم ، اما من ازتون خواهش میکنم اجازه بدید باقی این ترم رو فقط برای امتحانات بیام
بکمیون : اگر اینقدر مصمم هستی باشه ، اما اگر تونستی صرف نظر کن حضور توی کلاس هات نمره داره در جریان هستی که؟
متوجه شدم که میخواد دست بزاره روی نقطه ضعفم ، نمرههام... اما سعی کردم گارد نگیرم
ملودی : بله ، تمام تلاش خودم رو میکنم . اگر حرف دیگهای نیست من برم
بکمیون : نه نیست ، خداحافظ
ملودی : خدانگهدار
گوشی رو قطع کردم و راهی سلف تا از گشنگی خودم رو نجات بدم
< 3 weeks after >
از کلافگی داشتم اتاق رو متر میکردم
داهی : تا کِی میخوای از این ور تا اون ور اتاق راه بری؟ کوتاه بیا دیگه ول کن
عصبی به سمتش برگشتم
ملودی : چیو ول کنم چطوری اخه خودت میفهمی چی میگی
توی عمرم اینقدر سر چیزی بلاتکلیف نبودم
داهی : تو که گفتی داری تو خونه درسا رو میخونی پس چطوری الان میگی یه دونه تست ریاضی هم برات عذابه؟
وسط اتاق نشستم
میسون : ملودی از اون موقع تاحالا من لب باز نکردم باهات مخالفت کنم ولی الان دیگه داری خودت رو اذیت میکنی چرا نمیای مدرسه ولش کن اصلا به اقای ایم اهمیت نده فک کن از اول نبوده گور باباش
کف زمین خوابیدم ، داشتم از نفهمیدن دیوونه میشدم
ملودی : نمیخوام ، نمیخوام ریخت و قیافهش رو ببینم ازش متنفرم متنفر
داهی : اینقدر برات مهمه؟
بلند گفتم
ملودی : آره اینقدر مهمه که بخاطرش نتونستم سمت کتاب برم!
داهی هم مثل من بلند صحبت کرد
داهی : مهم تر از خودت ؟ مهم تر از نگرانی من ؟ مهم تر از نمرههات ؟
میسون از جاش بلند شد و به سمت در اتاق رفت
میسون : من که از دست شما ها و بحثاتون خسته شدم
داهی هم از اتاق بیرون رفت . واقعا نمیدونستم باید چیکار کرد ، چیزی توی وجودم لج کرده بود و نمیخواستم برم مدرسه ، با اینکه توی همه درسا حتی از مدرسه جلوترم ولی تو ریاضی.. مغزم انگار استپ شده ، هیچی حالیش نمیشه ، تا میخوام به کتاب انگشت بزنم سیلی که اون روز خوردم برام یادآوری میشه اون حرفا اون رفتارا... تک تک رفتارای جئون منو یاد اون حرومزاده میندازه.. بالا ده بار اون اتفاق رو مرور کردم بدون اینکه خودم بخوام
این بار پنجمین باری بود که داشتم با بچه ها سر مدرسه بحث میکردم ، خواب برام نمونده بود . گوشیم رو دستم گرفتم و به صفحه چت آقای جئون رفتم ، یک روز تمام داشتم روش فکر میکردم که چی باید جواب بدم..
- ۲۳۸
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط