ترس شیرین pt
ترس شیرین pt 13
هانا بیخیال بحث کردن با مرد نفهم روبه روش شد .بدنش از هیجان زیاد خسته شده بود و چشمامش از خستگی شروع به بستن کرده بودن که با وایسادن موتور خواب از سرش پرید،تهیونگ از موتور پیاده شد و دستش رو جلو هانا گرفت تا کمکش کنه اما دختر بدون نگاه کردن بهش خودش پیاده شد
+خودم میتونم
نگاه بیشتری دور و برش کرد و متوجه شد رو بلندترین تپه وایسادن و کل شهر زیر پاشونه،با نور ماه میتونیم بگیم قشنگترین منظره ای بود میدید ،ولی تهیونگ قشنگترین منظره اش دختر جلوش بود و داشت اونو تماشا میکرد.
-چیه فک کردی قراره بریم تو متروکه و بکشمت؟
+نه فک میکردم قراره ببریم یه متروکه اول شکنجه ام بدی بعد بکشیم.
صدای خنده تهیونگ بلند شد و هانا میتونست بدون انکار اون خنده رو زیباترین ساید اون مرد خطاب کنه. تهیونگ رفت رو یه تیکه درختی که از قبل شکسته بود نشست به به دختری که با سردرگمی داشت نگاش میکرد نگاه کرد.
-بیا اینجا
هانا هنوز میترسید اما یکم ،فقط یکم بابت اون مرد خیالش راحت شده بود.با کمی مکث رفت و کنارش نشست.
-بوی زندگی میده نه؟
+فک نمیکردم توام از زندگی تصوری داشته باشی.
-همه اونجوری که میبینمشون نیستن باید عمیق نگاه کنی تا رنگ درونشون رو ببینی.
+مال تو قطعاً مشکی.
-مثل رنگ چشات؟
هانا به مرد بقلش نگاه کرد،رنگ چشماش رنگ روحش بود؟،نه اون رنگ فراتر مشکی بود اما با این حال نمیتونست منکر لرزیدن قلبش بشه.
+نه،پررنگه مثل قیر ،سیاه و کدر
تهیونگ نگاه شو رو گرفت،تاحالا ت احساس نکرده بود که قلبش خونریزی کرده باشه ،اما الان احساس کرد و باعثش هم دختر کنارش بود.
-چه حسی اینجا داره؟
+رهایی
تیهونگ با کمی مکث جواب داد
-آره،وقتایی که چیزی برای احساس خفه کننده ای داره به اینجا پناه میارم.........چراغارو میبینی؟
با کمی تعلل ادامه داد.
-دلگرمم میکنن،جوری که انگار میتونم از فاصله هم گرماشون رو احساس کنم،منو یاد تو میندازن.
روش رو سمت دختر کرد دستش رو روی صورتش گذاشت آروم نوازش کرد.
+تاحالا کسی بهت گفته توی چشمات یه دنیارو جا دادی؟!
دختر خودش رو کمی فقط کمی عقب کشید و با اون چشم هایی که مثل حرف تهیونگ سیاه بودن داشت به چشم های خمار مرد نگاه میکرد.
-دنیات داره دنیام رو ویرون میکنه هانا،میتونی مسئولیت خروار هایی که تو قلبم درست کردی رو قبول کنی؟
هانا تا همینجا هم بزور اومده بود،از لرز بناینش ترسیده بود نمیخواست زیر بارش له بشه،پس دست مرد رو پس زد و بلند شد.
+میخوام برم خونه.
هانا بیخیال بحث کردن با مرد نفهم روبه روش شد .بدنش از هیجان زیاد خسته شده بود و چشمامش از خستگی شروع به بستن کرده بودن که با وایسادن موتور خواب از سرش پرید،تهیونگ از موتور پیاده شد و دستش رو جلو هانا گرفت تا کمکش کنه اما دختر بدون نگاه کردن بهش خودش پیاده شد
+خودم میتونم
نگاه بیشتری دور و برش کرد و متوجه شد رو بلندترین تپه وایسادن و کل شهر زیر پاشونه،با نور ماه میتونیم بگیم قشنگترین منظره ای بود میدید ،ولی تهیونگ قشنگترین منظره اش دختر جلوش بود و داشت اونو تماشا میکرد.
-چیه فک کردی قراره بریم تو متروکه و بکشمت؟
+نه فک میکردم قراره ببریم یه متروکه اول شکنجه ام بدی بعد بکشیم.
صدای خنده تهیونگ بلند شد و هانا میتونست بدون انکار اون خنده رو زیباترین ساید اون مرد خطاب کنه. تهیونگ رفت رو یه تیکه درختی که از قبل شکسته بود نشست به به دختری که با سردرگمی داشت نگاش میکرد نگاه کرد.
-بیا اینجا
هانا هنوز میترسید اما یکم ،فقط یکم بابت اون مرد خیالش راحت شده بود.با کمی مکث رفت و کنارش نشست.
-بوی زندگی میده نه؟
+فک نمیکردم توام از زندگی تصوری داشته باشی.
-همه اونجوری که میبینمشون نیستن باید عمیق نگاه کنی تا رنگ درونشون رو ببینی.
+مال تو قطعاً مشکی.
-مثل رنگ چشات؟
هانا به مرد بقلش نگاه کرد،رنگ چشماش رنگ روحش بود؟،نه اون رنگ فراتر مشکی بود اما با این حال نمیتونست منکر لرزیدن قلبش بشه.
+نه،پررنگه مثل قیر ،سیاه و کدر
تهیونگ نگاه شو رو گرفت،تاحالا ت احساس نکرده بود که قلبش خونریزی کرده باشه ،اما الان احساس کرد و باعثش هم دختر کنارش بود.
-چه حسی اینجا داره؟
+رهایی
تیهونگ با کمی مکث جواب داد
-آره،وقتایی که چیزی برای احساس خفه کننده ای داره به اینجا پناه میارم.........چراغارو میبینی؟
با کمی تعلل ادامه داد.
-دلگرمم میکنن،جوری که انگار میتونم از فاصله هم گرماشون رو احساس کنم،منو یاد تو میندازن.
روش رو سمت دختر کرد دستش رو روی صورتش گذاشت آروم نوازش کرد.
+تاحالا کسی بهت گفته توی چشمات یه دنیارو جا دادی؟!
دختر خودش رو کمی فقط کمی عقب کشید و با اون چشم هایی که مثل حرف تهیونگ سیاه بودن داشت به چشم های خمار مرد نگاه میکرد.
-دنیات داره دنیام رو ویرون میکنه هانا،میتونی مسئولیت خروار هایی که تو قلبم درست کردی رو قبول کنی؟
هانا تا همینجا هم بزور اومده بود،از لرز بناینش ترسیده بود نمیخواست زیر بارش له بشه،پس دست مرد رو پس زد و بلند شد.
+میخوام برم خونه.
- ۷.۶k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط