رمان تصادف شیرین قسمت بیست و ششم:بعد از جواب دادن به سوال
رمان تصادف شیرین قسمت بیست و ششم:بعد از جواب دادن به سوال های آرسین وارد خونه شدم و به آتوسا و پانیذ گفتم که برن بیدارش کنن...اشتها نداشتم،یه قرص استامینیفون و ژلوفن خوردم و با بدن درد شدید خوابیدم...
بعد از چند روز بچه ها رضایت دادن برگریدم...
رفتم مطب،چند روز نبودم وسرم خیلی شلوغ بود برای همین تا نصفه شب تو مطب موندم...وقتی رفتم خونه گوشیم رو چک کردم،چند تا میسکال از آتوسا داشتم،با چند تا پیامک که از اونا فهمیدم می خواست جریان دانیال رو به مهران بگه و از من کمک می خواست...وارد تلگرام شدم ودیدم که آنلاین بوده،پس بیداره...بهش زنگ زدم که درجا جواب داد...
+سلام آرمان خوبی؟
-سلام،تو چطوری؟
+می تونی الان بیای اینجا؟
-آتوسا جان برو بخواب،بیخوابی زده به سرت خل شدی!شب بخیر...
+نه نههه!باشه!ببین...من و مهران فردا ساعت ۱۰میایم پیشت،خیلی فکر کردم،ولی..ولی نمی تونم بهش نگم،شاید...شاید نتونه قبول کنه...می خوام تا دیر نشده تصمیم بگیره... داشت گریه میکرد...با اخم گفتم:می خوای بیای اینجا؟ +نه،نمی شه...ماشینم کارواشه،آرمین هم خوابه،کاری نداری؟فردا میبینمت... و دیگه گریه نذاشت ادامه بده و قطع کرد...نمی تونستم بیکار بمونم،بهش پیام دادم:یک ربع دیگه دم خونم،آماده باش... رفتم دنبالش،باهم وارد خونه شدیم و اون رفت روی مبل نشست و منم وارد آشپزخونه شدم و بعد از اینکه دوتا فنجون قهوه درست کردم،رفتم پیشش...
@roman_atena
بعد از چند روز بچه ها رضایت دادن برگریدم...
رفتم مطب،چند روز نبودم وسرم خیلی شلوغ بود برای همین تا نصفه شب تو مطب موندم...وقتی رفتم خونه گوشیم رو چک کردم،چند تا میسکال از آتوسا داشتم،با چند تا پیامک که از اونا فهمیدم می خواست جریان دانیال رو به مهران بگه و از من کمک می خواست...وارد تلگرام شدم ودیدم که آنلاین بوده،پس بیداره...بهش زنگ زدم که درجا جواب داد...
+سلام آرمان خوبی؟
-سلام،تو چطوری؟
+می تونی الان بیای اینجا؟
-آتوسا جان برو بخواب،بیخوابی زده به سرت خل شدی!شب بخیر...
+نه نههه!باشه!ببین...من و مهران فردا ساعت ۱۰میایم پیشت،خیلی فکر کردم،ولی..ولی نمی تونم بهش نگم،شاید...شاید نتونه قبول کنه...می خوام تا دیر نشده تصمیم بگیره... داشت گریه میکرد...با اخم گفتم:می خوای بیای اینجا؟ +نه،نمی شه...ماشینم کارواشه،آرمین هم خوابه،کاری نداری؟فردا میبینمت... و دیگه گریه نذاشت ادامه بده و قطع کرد...نمی تونستم بیکار بمونم،بهش پیام دادم:یک ربع دیگه دم خونم،آماده باش... رفتم دنبالش،باهم وارد خونه شدیم و اون رفت روی مبل نشست و منم وارد آشپزخونه شدم و بعد از اینکه دوتا فنجون قهوه درست کردم،رفتم پیشش...
@roman_atena
۵.۹k
۱۳ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.