{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم.آفتاب گفت: چگونه؟

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم.آفتاب گفت: چگونه؟باد گفت: آن پیرمرد را می بینی که کتی بر تن دارد؟ شرط می بندم من زودتر از تو کتش را از تنش در می آورم.آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادی هولناک شروع به وزیدن کرد. هرچه باد شدید تر می شد، پیرمرد کت را محکم تر به خود می پیچید....سرانجام باد تسلیم شد.آفتاب از پس ابر بیرون آمد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن درآورد.در ان هنگام آفتاب به باد گفت :دوستی و محبت قوی تر از خشم و اجبار است.
دیدگاه ها (۳)

یه خانم سفید پوست پنجاه و خورده ای، توی یکی از پروازهای شلوغ...

تفاوت فرهنگ

محتسب، "بد پوششی" را دید و خِفتش را گرفت!گفت : رفتارت کمی تا...

گابریل گارسیا مارکز:به آرامی آغاز به مردن می‌کنیاگر سفر نکنی...

پارت ۵۴نورِ ملایمِ آفتاب از لایِ درزِ پرده‌ها به داخلِ اتاق ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹¹هوا کاملاً تاریک شده بود و باران ه...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 100✦...................

پارت: 10 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**روز چهارم تنبیه بود و سال...

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترمآفتاب گفت: چگونه؟باد ...

روزی باد به افتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟ ب...

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟ ب...

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟ ب...

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟با...

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط