{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی

تکپارتی
موضوع:( وقتی مست میاد خونه )
ریکی/ا.ت

ساعت از دوازده شب گذشته بود ریکی هنوز برنگشته بود خونه..!
من کم داشتی نگران میشدی..بالای ده بار بهش زنگ زده بودی اما اون جواب نمی‌داد.
دیگه تحمل نداشتی، گوشیتو برداشتی تا با یکی از دوستاش تماس بگیری که همون لحظه صدای باز شدن در رو شنیدی..
با سرعت تمام به سمت در رفتی و جسم بی‌حال ریکی که تو بغل گونووک بود مواجه شدی..!
از سر و وضعش مشخص بود که حسابی الکل خوردن و مست شده!
به سمتشون قدم برداشتی تا بتونی به گونووک کمک کنی..

گونووک: ا.ت من متاسفام اما نتونستم جلوش رو بگیرم
ا.ت: مشکلی نیست اوپا من ریکی رو میشناسم می‌دونم وقتی خسته میشه همینجوری مست می‌کنه
گونووک: باشه پس..مراقبش باش
ا.ت: اوهوم حتما، تو راه مراقب باش دیر وقته!
گونووک: باشه
.
.
بعد از رفتن گونووک تو تونستی به سختی ریکی رو ببری تو اتاق و بزاری که بخوابه..
گذاشتیش رو تخت و کنارش نشستی و به چهره غرق در خوابش نگاه کردی.
داشتی با خودت می‌گفتی که وقتی خوابه خیلی بامزه‌تر و آرومتر دیده میشه که یهو چشماش رو باز کرد و دستت رو گرفت..!
کشیدت سمت خودش طوری که تو بغلش دراز بکشی..
نفسای داغش به صورت میخورد و باعث مور مور شدن بدنت میشد، اما سعی کردی خودتو کنترل کنی و بهش عادت کنی.
نفسش بوی الکل میداد، میتونستی به خوبی بفهمی که چقد تو خوردنش زیاده روی کرده..!

ا.ت: ریکی
ریکی: بله؟
ا.ت: تو قول دادی دیگه اینطوری زیاده روی نکنی!
ریکی: اوه قول دادم؟ اره، درسته قول داده بودم!
-اما ا.ت می‌دونی امروز چیشد؟
ا.ت:( سرتو به نشونه نه تکون دادی )
ریکی: امروز با یکی دعوا کردم و خیلی عصبی شدم..دلم نمی‌خواست با همون وضع و اون عصبانیت بیام خونه
-دلم نمی‌خواست با تو دعوا کنم..!

با شنیدن حرفاش انگار یچیزی تو وجودت جریان پیدا کرد..
یچیزی که سرتاسر بدنت رو در بر می‌گرفت و بهت انرژی و علاقه میداد..!
ادرنالین؟ نبابا ادرنالین چیه؟!
یچیزی که سرتاسر بدنت رو بگیره و باعث بشه اشک شوق بریزی قطعا ادرنالین نیست اون قطعا عشقه!
با چشمای اشکی بهش نگاه کردی و یه دستت رو گذاشتی رو گونش و با انگشت شصت آروم نوازشش کردی..
انگار با همون نوازش های آروم و کوتاه به خواب رفته بود چون نفساش منظم شده بود..!

ا.ت: ریکی..من خیلی دوست دارم..خیلی زیاد، حتی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی!
من دوست دارم حتی تو لحظه هایی که مست می‌کنی و بعدش مثل یه پسر بچه آروم میخوابی..
End.
دیدگاه ها (۵)

تکپارتیموضوع:( وقتی بچتون باهات لاس میزنه و اون حسودی می‌کنه...

تکپارتیموضوع:( وقتی بچتون می‌پرسه بچه ها از کجا میان؟ )هانبی...

نویسنده: ریندو ا/ت رو به خونه اش دعوت کرد و به ران گفت که ا...

سناریو بلولاک/قفل آبی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط