──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁸¹
راننده پیاده شد و درِ عقبو باز کرد.
جونگکوک از ماشین بیرون اومد و چند قدم جلو رفت،اما وقتی دید من هنوز داخل ماشینم،وایساد.
برگشت و دستشو به سمتم دراز کرد.
سوالی نگاهش کردم.
نگاه کوتاهی به اطراف انداخت و گفت:باید دستمو بگیری
ابروهام بالا رفت،پرسیدم:برای چی؟
نزدیکتر شد و با صدای آرومی گفت:اینجا همه میدونن ما نامزدیم
بعد نگاهشو مستقیم توی چشمهام دوخت و ادامه داد:اگه جدا از هم وارد بشیم،اولین چیزی که به ذهنشون میرسه اینه که بینمون مشکلی پیش اومده
دستش هنوز به سمتم دراز بود.
چند ثانیه مکث کردم..
بعد دستمو توی دستش گذاشتم.
کُمکم کرد پیاده بشم و بعد دستمو رها کرد.
دستش آروم روی پهلوم نشست.
تقریبا منو به خودش چسبوند و زیر لب گفت:لبخند یادت نره
این نزدیکی عجیبمون باعث شد اون تپش قلب دوباره بیاد سراقم.
اما سعی کردم خودمو کنترل کنم.
آروم گفتم:نقشمو خوب بلدم
ابرویی بالا انداخت و گفت:اگه بلد بودی من هیچوقت نمیفهمیدم رزا نیستی
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم،به سمت ورودی حرکت کرد.
همین که از پلههای ورودی بالا میرفتیم،چند نفر از مهمونها متوجه حضورمون شدن.
نگاهها یکییکی به سمتمون برگشت.
زمزمه هایی که میون جمعیت پیچیده بود رو میشد شنید.
_سایه؟..
_اون دختره رزا نیست؟
_پس واقعاً با هم نامزد کردن؟
دستش روی پهلوم کمی محکمتر شد.
وقتی وارد محوطه اصلی شدیم تقریبا همه نگاه ها به سمتمون کشیده شد.
نور گرم لوسترها روی زمین مرمری افتاده بود و صدای موسیقی با همهمه مهمون ها قاطی شده بود.
مردها با کت و شلوار های شیک و زن ها با لباسهای پر زرقوبرق جای به جای عمارت وایساده بودن.
همراه جونگکوک به سمت یکی از میزها رفتیم.
دست جونگکوک همچنان روی پهلوم بود.
موسیقی آرومی از انتهای سالن به گوش میرسید.
گروه کوچیکی روی سَکوی چوبی مشغول اجرا بودن.
مردی پشت پیانو نشسته بود و انگشتهاش رو با ظرافت روی کلیدها حرکت میداد.
کنارش،نوازندهی ویولن با چشمهای بسته ساز میزد.
و جونگ کوک با تمام وجود به این موسیقی چشم و گوش سپردن بود.
معلوم بود عاشق موسیقیه.
_بفرمایید نوشیدنی
با صدای یکی از پیشخدمتها برگشتم.
مردی حدوداً چهلساله بود با موهای تیرهای که چند تار سفید بینشون دیده میشد.
دو لیوان روی سینی گذاشته بود.
کمی خم شد،یکی از لیوانها رو جلوی جونگکوک گذاشت و اون یکی رو جلوی من.
تشکر کوتاهی کردم.
اما وقتی سرش رو بالا آورد..
چند ثانیه خیره به صورتش موندم.
چقدر این قیافه برام آشناست...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
نـقــاب⁸¹
راننده پیاده شد و درِ عقبو باز کرد.
جونگکوک از ماشین بیرون اومد و چند قدم جلو رفت،اما وقتی دید من هنوز داخل ماشینم،وایساد.
برگشت و دستشو به سمتم دراز کرد.
سوالی نگاهش کردم.
نگاه کوتاهی به اطراف انداخت و گفت:باید دستمو بگیری
ابروهام بالا رفت،پرسیدم:برای چی؟
نزدیکتر شد و با صدای آرومی گفت:اینجا همه میدونن ما نامزدیم
بعد نگاهشو مستقیم توی چشمهام دوخت و ادامه داد:اگه جدا از هم وارد بشیم،اولین چیزی که به ذهنشون میرسه اینه که بینمون مشکلی پیش اومده
دستش هنوز به سمتم دراز بود.
چند ثانیه مکث کردم..
بعد دستمو توی دستش گذاشتم.
کُمکم کرد پیاده بشم و بعد دستمو رها کرد.
دستش آروم روی پهلوم نشست.
تقریبا منو به خودش چسبوند و زیر لب گفت:لبخند یادت نره
این نزدیکی عجیبمون باعث شد اون تپش قلب دوباره بیاد سراقم.
اما سعی کردم خودمو کنترل کنم.
آروم گفتم:نقشمو خوب بلدم
ابرویی بالا انداخت و گفت:اگه بلد بودی من هیچوقت نمیفهمیدم رزا نیستی
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم،به سمت ورودی حرکت کرد.
همین که از پلههای ورودی بالا میرفتیم،چند نفر از مهمونها متوجه حضورمون شدن.
نگاهها یکییکی به سمتمون برگشت.
زمزمه هایی که میون جمعیت پیچیده بود رو میشد شنید.
_سایه؟..
_اون دختره رزا نیست؟
_پس واقعاً با هم نامزد کردن؟
دستش روی پهلوم کمی محکمتر شد.
وقتی وارد محوطه اصلی شدیم تقریبا همه نگاه ها به سمتمون کشیده شد.
نور گرم لوسترها روی زمین مرمری افتاده بود و صدای موسیقی با همهمه مهمون ها قاطی شده بود.
مردها با کت و شلوار های شیک و زن ها با لباسهای پر زرقوبرق جای به جای عمارت وایساده بودن.
همراه جونگکوک به سمت یکی از میزها رفتیم.
دست جونگکوک همچنان روی پهلوم بود.
موسیقی آرومی از انتهای سالن به گوش میرسید.
گروه کوچیکی روی سَکوی چوبی مشغول اجرا بودن.
مردی پشت پیانو نشسته بود و انگشتهاش رو با ظرافت روی کلیدها حرکت میداد.
کنارش،نوازندهی ویولن با چشمهای بسته ساز میزد.
و جونگ کوک با تمام وجود به این موسیقی چشم و گوش سپردن بود.
معلوم بود عاشق موسیقیه.
_بفرمایید نوشیدنی
با صدای یکی از پیشخدمتها برگشتم.
مردی حدوداً چهلساله بود با موهای تیرهای که چند تار سفید بینشون دیده میشد.
دو لیوان روی سینی گذاشته بود.
کمی خم شد،یکی از لیوانها رو جلوی جونگکوک گذاشت و اون یکی رو جلوی من.
تشکر کوتاهی کردم.
اما وقتی سرش رو بالا آورد..
چند ثانیه خیره به صورتش موندم.
چقدر این قیافه برام آشناست...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
- ۴۵۷
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط