{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در بیمارستانی دو مرد در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیمارا

در بیمارستانی دو مرد در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش بخوابد.آنها ساعتها با هم دیگر صحبت میکردند.هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام زیبایی های بیرون پنجره را برای هم اتاقی اش توصیف میکرد.بیمار دیگر در این مدت با شنیدن حال و هوای بیرون جانی تازه میگرفت.یک روز پرستار که برای شستشوی آنها آب آورده بود جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که درخواب و با آرامش از دنیا رفته بود.مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به کنار پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار میکرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟پرستار پاسخ داد:شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد.آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند
دیدگاه ها (۵)

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می‌کرد...

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافت...

میگن یه ﺭﻭﺯِ ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ :ﺑﭽﻪ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗چند هفته گذشته بودرفتار جیمین کم‌کم تغیی...

پارت ۱۰: روزهایِ خاکستریسه روز گذشت. سه روزِ پر از درد، گرسن...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 25صدای قدم‌ها در ساختمان می‌پیچید.همه‌چیز ساک...

چند پارتی

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:4با وارد شدن پرستار حرف مرد کامل نشد.؛ب...

P : 2

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سوم 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط