{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک سرنوشت پارت

فیک( سرنوشت ) پارت ۴۶
آلیس ویو
بعد از ثانیه‌ی یونگ با لباس های که همیشه تو تن بابام می‌دیدمش وارد سالن شد..
همه تا دیدنش به پچ پچ افتادن...و تو گوش همه پچ پچ میکردن.
یونگ با قدم های آهسته و کوه غرورش به سمت ۴ تا پله که اونو به تخت پادشاهی میرسوند...رفت...
کنار صندلی که روزی فقط بابام روش می‌نشست و افرداش چهار طرفش جمع میشدن...
مامان به سمت چپش و لارا به سمت راستش می‌نشست و یونگ کنار لارا و منم کنار مامانم..
اما دیگه از اون‌ افردا خبری نبود...دیگه از اون‌ صندلی ها که انتظار نشستن مارو داشت خبری نبود..و فقط صندلی شاه و یه صندلی دیگه که مال لارا بود...
یونگ روبروی صندلیش ایستاد..
.
.
و بعدی کلی حرف نوبت شد به تاج پادشاهی...تاج که تصمیم می‌گرفت پادشاه بعدی کی باشه.
خدمتکار تاج و با تموم دقت آورد...
لارا که روبروی پسرش وایستاد بود تاج و برداشت...یونگ جلو مامانش زانو زد..
لارا دستاشو بلند کرد و خاست تاج و بزاره اما منصرف شد‌.
همه از این حرکت لارا شوکه شدیم..حتی یونگ...
لارا به سمت ما برگشت...و با صدای بلند گفت..
لارا: از دخترم آلیس خواهش میکنم که امروز اینجا اومده و با دستای خودش قدرت که باباش بعدی رفتنش به داداشش یونگ گذاشته رو با دستای خود به داداشش واگذار کنه.
ميدونستم فقط واسه اینکه من بیشتر عصبی بشم و بخام همشون و خورد و داغون کنم این حرف و زده همه به سمتم نگاه میکردن و‌منتظر بودن تا چیزی بگم و یا حرکتی کنم..
اما واقعا باید به دستای خودم اینکارو کنم.
با پاهای لرزونم واسه اینکه خودم باید دشمنمو بزارم تا قدرت نابودی منو تو دست بگیره از جام بلند شدم...
و پامو روی‌فرش قرمز گذاشتم و با قدم های آهسته از ترسم...
پله هارو بالا رفتم..
تاج و از دست لارا گرفتم.
یونگ که جلوم زانو زده بود...منتظر قدرت که فقط به این تاج بستگی داشت بود..
با اینکه نمیخاستم اما از رو اجبار تاج و روی سرش گذاشتم.
شمشیر که لارا به سمتم گرفته بود..و گرفتم..
و روی شونه‌ چپ یونگ گذاشتم و بعدش راست...
اون شمشیر جاش اونجا نبود...
اون الان باید تو شکم لارا بود نه روی شونه یونگ واسه سوگند..به وفاداریش‌.
..
بعدی تموم شدن کارم از جاش بلند شد..و وسط منو لارا وایستاد شمشیر که تو دستش بود و بلند کرد و وفاداریش و اعلان کرد...
وفاداری به قدرتشو نه البته...سوءاستفاده از قدرتشو..
مطمئنم الان که تونسته به خاسته شون برسه...آروم نمیشنن و شروع میکنن به کاری که سالها منتظر بود .
به دست آوردن قدرت بیشتر و نابود کردن خاندان های ديگه.


غلط املایی بود معذرت 💖

پارت ۴۷
https://wisgoon.com/p/SYXP6XRX2F/
دیدگاه ها (۲۹)

فیک( سرنوشت ) پارت ۴۸آلیس ویو با درد شدید تو شکمم سریع از جا...

فیک(سرنوشت )‌پارت ۴۹آلیس ویو بعدی اینکه همجا ساکت شد..قفل در...

خب حرفی ندارم فقط و فقط روزتون مبارک 🎉💖..امیدوارم به خودتون ...

فیک( سرنوشت ) پارت ۴۵آلیس ویو کالسکه جلو در قصر بابام ایستاد...

-تو خونه نداری که تو اینجا زندگی میکنی؟سوالشو بی جواب گذاشتم...

نبضی_در_تاریکیpart:1چند قدم عقب رفتم و نگاهی به لباس عروسم ...

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم #چند_پارتی امگاورس؟!...... Part 9چند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط