{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان شیطنت در راه عشق

رمان شیطنت در راه عشق
پارت_۸

یا اکثر اماما این صدای چیه؟زلزله؟وای زلزله!
خدایا به خودت قسم من ناکامم،بدبختم،هنوز جوونم کلی آرزو دارم !
سریع بلند شدم رفتم‌درو باز کردم و زیر چارچوب در ایستادم تا خونه آوار شه!
دیدم نوچ!خونه خراب نمیشه!ای باوا خدا جون،با همه اره با منم اره؟!
یکم که گذشت دیدم این خونه قصد ریزش سر مبارک بنده رو نداره کم کم از اون حالت مشنگی اومدم بیردن گفتم حتما زلزله قطع شده اما به ثانیه نکشید دوباره صدای جیغ اومد وا!
دقت کردم دیدم این صدا از زیر بالشتمه!
بالشتو برداشتم دیدم موبایلمه!
این کار اون ذلیل شده همون مهی ورپریده!
ای ایشالا حلواتو دو لپی بخورم که منو کله سحر با این صدای جیغ بیدار کردی.یه خمیازه کشیدم و داشتم میرفتم سمت تخت تا دوباره بخوابم که یهو دو دستی زدم تو سرم!وای مگه ما امروز قرار نبود بریم شیراز! وای ربع ساعت بخاطر کولی بازی هام وقتم به باد فنا رفت!
ساعت ۵:۱۵ دقیقه ی صبح بود از پنجره بیرونو نگاه کردم سگ پر نمیزد!حسینی ای ایشالا خواب به خواب بری اون دنیا که منو بی خواب کردی مرتیکه چماق!
رفتم دستشویی بعد از عملیات مربوطه و شستن صورتم سرحال اومدم بیرون .
باید یه دوش میگرفتم سریع لباسایی که برای رفتن اماده کردمو گذاشتم رو تختم لباس خوابمو از تنم در اوردم رفتم‌تو حموم وقت نداشتم دو ساعت برم تو وان بخاطر همین یه دوش ساده گرفتمو حوله رو دور خودم پیچیدمو اومدم بیرون
لباسامو که یه مانتوی مشکی بلند که دو طرفش چاک دار بودو پوشیدم با یه شلوار تنگ یخی.
رو صندلی نشستم تا یه حالی به خودم بدم شبیه زانبی شده بودم! اول موهامو سشوار کردم بعد دم اسبی محکم بالای سرم بستم،حوصله آرایش زیاد نداشتم، بخاطر همین یه خط چشم به چشمای آبیم کشیدمو با یه رژ ملایم صورتی کارم تموم شد .خب چمدونم که حاظره خودمم که آمادم، حالا ساعت چنده؟
۵:۲۵دقیقه سریع گوشیمو برداشتم، شارژر و هدفونم قبلا گذاشتم تو کوله ام. درو باز کردمو از پله عین آدم اومدم پایین دیدم آقاجون داره صبحونه میخوره نیشمو باز کردمو گفتم
_سلام عشقم خوبی صبح عالی پرتغالی!
_سلام صبح بخیر فکر نمیکردم بیدار شی!!
_مجبور بودم وگرنه الانم دارم واسه خواب میمیرم!
احساس کردم اقاجون ناراحته! صبحونمو خوردم و رفتم پیشش دستشو گرفتمو گفتم
_آقاجون ناراحتی؟ اگ شما ناراضی باشی من نمیرم،اخه من بجز شما که کسی رو ندارم.
دستمو گرفتو سرمو ب*و*س*ی*د و گفت
_عزیزم ناراحت نیستم فقط مراقب خودت باش میسپرمت دست خدا و بعد رامتین! بیا برو که الانشم دیره.یه لبخند زدمو چمدون رو برداشتم که همون موقع فرید از اتاقش اومد بیرون منو که دید تعجب کرد دهنشو باز کرد!
رفتم جلو دهنشو بستم
_ببند پشه میره
_چه عجب ما نمردیمو تو این ساعت بیدار شدی
دیدگاه ها (۱)

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۹_بله به کوری چشم بعضیا_برو بابا_...

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۱۰دور و اطرافمو نگاه کردم یه ماشی...

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۷_جدی گفتم،ولی به یه شرط!؟مشکوک ن...

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۶اصلا من تا حالا تو عمرم اینقدر ز...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

ستاره دنباله دار پارت:۳۱

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p1ویو کوک°نور خور...

پارت۵

رمان: قلب در تاریکی

Pt14

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

دیشب منی که تا صبح بیدار میمونم با این سریع خوابیدم و صبح بی...

ساعت هفت صبح عکس گرفتن حال میده 😂اینجا داشتم از دل درد میمرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط