{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر جواني در کتابخانه از دختري پرسيد: «مزاحمتان نمي شوم ک

پسر جواني در کتابخانه از دختري پرسيد: «مزاحمتان نمي شوم کنار دست شما بنشينم؟» دختر جوان با صداي بلند گفت: «نمي خواهم يک شب را با شما بگذرانم» تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند. پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت: «من روانشناسي پژوهش مي کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزي فکر ميکنند، گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟» پسر با صداي بسيار بلند گفت: «200 دلار براي يک شب!!؟ خيلي زياد است!!!» وتمام آناني که در کتابخانه بودند به دختر نگاهي غير عادي کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد« من حقوق ميخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهي را گناهکار جلوه بدهم!!»
دیدگاه ها (۶)

ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻧﻪ ﮔﻔﺘﻨﺸﻮﻥ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ...

درد می کشم... درد!!!هم تلخ است هم ارزان!!هم گیراییش بالاست!!...

.

بدووووووووون شرح

چند پارتی پارت ۵ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیدختر چند ثانیه فق...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

تو را دوست دارم؛ حتی آن وقت که سگ سیاه افسردگی می‌آید و کنار...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁸﴿ویو ات﴾دستم را محکم به نرده گرفتم و دو...

🦢 پارت پنجم | چیزی که نباید حس می‌کردمهمانی هنوز ادامه داشت....

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:78بوسه هر لحظه حرارت بدنشان را افزایش میداد. دست...

🖤 پارت شانزدهم | صدای مادرجونگکوک هنوز به صفحه‌ی خاموش گوشی ...

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨 ★𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑فردا عروسی بودویو انیا چقدر خستم (یهو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط