Between ashes and light

⏤͟͟͞͞▣ Between ashes and light ⏤͟͟͞͞▣
part ۱۷



زمین می‌لرزید. صدای برخوردها و انفجارها، آسمان شب را روشن کرده بود.
قهرمانان، آخرین صف دفاع یو. ای بودند. مقابلشان، ارتشی از ویلن‌ها که گویی از اعماق تاریکی آمده بودند.

میدوریا در میان میدان، نفس‌زنان ایستاده بود. برق سبز اطراف بدنش می‌چرخید، موهایش در باد می‌رقصیدند.
باکوگو درست کنار او، با دست‌هایی سوخته از قدرت انفجار، فریاد زد:
«دِکو! سمت چپ رو پوشش بده، من از جلو می‌رم!»

میدوریا سرش را تکان داد و فریاد زد:
«باشه! مراقب باش، باکوگو!»

آن‌ها مثل همیشه هماهنگ بودند.
هر حرکت‌شان، هر نگاه‌شان، مثل دو شعله در کنار هم، در تاریکی می‌درخشید.

اما ناگهان...
در میان فریادها، انفجارها و برق قدرت‌ها چیزی عجیب رخ داد.

میدوریا ایستاد.
حرکت نکرد.

دستش نیمه‌بلند در هوا ماند، نگاهش خیره به فاصله‌ای نامعلوم.
چشم‌هایش بی‌فروغ شدند.

باکوگو از میان دود به سمتش برگشت.
«دِکو؟! هی، چت شده؟!»
هیچ پاسخی نیامد.

با قدم‌هایی سریع جلو رفت، دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.
«دِکو، صدای منو می‌شنوی؟!»

اما به محض تماس دستش
میدوریا بی‌صدا روی زمین افتاد.

━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━☆
ها فکر کردین میزارم خوب تموم بشهههههه!!؟؟
دیدگاه ها (۲۲)

⏤͟͟͞͞▣ Between ashes and light ⏤͟͟͞͞▣part ۱۸اما به محض تما...

⏤͟͟͞͞▣ Between ashes and light ⏤͟͟͞͞▣part ۱۹دنیا بدون دکو،...

☆☆☆.. بک متقابل تا ۱۰ با فول/بی فولبه آیدی دیگه بک نمیدم. . ...

⏤͟͟͞͞▣ Between ashes and light ⏤͟͟͞͞▣part ۱۶نور سبز در اطر...

⏤͟͟͞͞▣ Between ashes and light ⏤͟͟͞͞▣part ۲۰در مرکز نور، پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط