هر چند بعد فصل خزان فصل دیگر است

هر چند بعد فصل خزان فصل دیگر است
در داستان برگ فقط غم مقدر است
سرمایه های عمر و جوانی من کجاست
غیر از گلی که با نفس درد پرپر است
هر ساعتی که از دل من دور بوده ای
انگار با تمامی قرنی برابر است
با این که مطمئن شده ام رفته ای ، ولی
چشم انتظار توست نگاهی که بر در دست
امشب تمام عاشقی ام را در این غزل
با من‌بخوان که حاصل صد مشق دفتر است
صد دفعه در مسیر قدمهای تو نشست
چشمی که روز و شب به بلندای غم ، تر است
امشب حریف این دل تنها نمی شود
روحی که از سیاهی قلبت مکدر است
بازی تمام می شود امشب ،،، بیا که باز
در حکم روزگار ورق های تو سر است
رو کن تمام قدرت خود را در این قمار
آس دلت کجاست که این دست اخر است
دیدگاه ها (۸۸)

بی چشمهایت زندگی یک مزه کم داردحال دل ما بی تو تکیه بر عدم ...

رفــتــی از چــشــمــم و دلــ؛ مــحــوِ تــمــاشــاســت هنــ...

تا در فلک عشق بچرخم به مدارتخورشید تویی ذره منم حول و کنارت...

تو باشی... دیگر از تاریکی شبها نمی ترسم از آنچه می شود ام...

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم . . .

بسم الله الرحمن الرحیم درسی از فصـل پــــاییز :انسان‌های باه...

رؤیای وصل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط