loveingorhateing
#loveing_or_hateing
#Part14
جئون گفت
_همراه من بیاین
دنبال جئون راه افتادیم که جئون رو به من گفت
_کیم تو که میدونی اتاقت کجاست پس چرا دنبال من میای؟؟
حرصی راهمو از راه اونا جدا کردم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم که آیان پرید بغلم و گفت
_سلام کیمممم!دلم برات تنگ شده بود خوبی عزیزم؟؟
متقابلا بغلش کردم و گفتم
+سلام آیان!منم دلم برات تنگ شده بود مرسی خوبم تو خوبی؟؟
از بغلم در اومد و گفت
_تو خوب باشی منم خوبم کیم!
که یهو سولی پرید بغلم و گفت
_سلام عشقمممممم خوبیییی؟؟
جواب دادم
+سلام سولی فدات بشم خوبم تو خوبی؟
گفت
_اوهوم بیا بریم بازی کنیم!
آیان جوابش رو داد
_سولی ا.ت خستهست بزار استراحت کنه بعد
سولی چشماشو خر شرکی کرد و بهم گفت
_دلت میاد منو ناراحت کنی؟؟
حقیقتش انرژیرو تو بدنم حس کردم و گفتم
+باشه بیا بریم بازی کنیم!
گفت
_باشه من میرم وسایلم رو آماده کنم
باشه ای گفتم که رفت آیان گفت
_اگه زیاد خسته ای مجبور نیستی باهاش بازی کنی
گفتم
+نه بابا خستگی مهم نیس خسته هم نیستم تو هم میای بازی؟؟
گفت
_چاره ی دیگه ای دارم؟؟
یه دستمرو دور گردنش انداختم و سرشوآوردم پایین و با اون یکی دستم موهاشو به هم ریختم شروع کرد به خندیدن و التماس کردن برای اینکه ولش کنم ولی من بدترش هم میکردم،گفتم
+اوووو جنتلمن کوچولو چون دید خواهرش و رفیق خواهرش دارن بازی میکنن دلشون رو نشکوند و قبول کرد باهاشون بازی کنه
یهو صدای خنده هاش قطع شدو خودش رو از من جدا کردو جدی گفت
_الان چی گفتی؟؟
گفتم
+قبول کردی کردی باهامون بازی کنی
گفت
_نه خیلی قبل تَرِش؟
گفتم
+جنتلمن کوچولو
گفت
_به نظرت من جنتلمنم؟؟
سری تکون دادم که منو بغل کرد و رو هوا چرخوند منم خندیدم که جئون هم اومد عصبی گفت
_دارین چیکار میکنین؟؟
منتظر پارتای بعدی باشید گوگولیا
خمارییییییییی
نویسنده:#اد_تهیونگ
#Part14
جئون گفت
_همراه من بیاین
دنبال جئون راه افتادیم که جئون رو به من گفت
_کیم تو که میدونی اتاقت کجاست پس چرا دنبال من میای؟؟
حرصی راهمو از راه اونا جدا کردم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم که آیان پرید بغلم و گفت
_سلام کیمممم!دلم برات تنگ شده بود خوبی عزیزم؟؟
متقابلا بغلش کردم و گفتم
+سلام آیان!منم دلم برات تنگ شده بود مرسی خوبم تو خوبی؟؟
از بغلم در اومد و گفت
_تو خوب باشی منم خوبم کیم!
که یهو سولی پرید بغلم و گفت
_سلام عشقمممممم خوبیییی؟؟
جواب دادم
+سلام سولی فدات بشم خوبم تو خوبی؟
گفت
_اوهوم بیا بریم بازی کنیم!
آیان جوابش رو داد
_سولی ا.ت خستهست بزار استراحت کنه بعد
سولی چشماشو خر شرکی کرد و بهم گفت
_دلت میاد منو ناراحت کنی؟؟
حقیقتش انرژیرو تو بدنم حس کردم و گفتم
+باشه بیا بریم بازی کنیم!
گفت
_باشه من میرم وسایلم رو آماده کنم
باشه ای گفتم که رفت آیان گفت
_اگه زیاد خسته ای مجبور نیستی باهاش بازی کنی
گفتم
+نه بابا خستگی مهم نیس خسته هم نیستم تو هم میای بازی؟؟
گفت
_چاره ی دیگه ای دارم؟؟
یه دستمرو دور گردنش انداختم و سرشوآوردم پایین و با اون یکی دستم موهاشو به هم ریختم شروع کرد به خندیدن و التماس کردن برای اینکه ولش کنم ولی من بدترش هم میکردم،گفتم
+اوووو جنتلمن کوچولو چون دید خواهرش و رفیق خواهرش دارن بازی میکنن دلشون رو نشکوند و قبول کرد باهاشون بازی کنه
یهو صدای خنده هاش قطع شدو خودش رو از من جدا کردو جدی گفت
_الان چی گفتی؟؟
گفتم
+قبول کردی کردی باهامون بازی کنی
گفت
_نه خیلی قبل تَرِش؟
گفتم
+جنتلمن کوچولو
گفت
_به نظرت من جنتلمنم؟؟
سری تکون دادم که منو بغل کرد و رو هوا چرخوند منم خندیدم که جئون هم اومد عصبی گفت
_دارین چیکار میکنین؟؟
منتظر پارتای بعدی باشید گوگولیا
خمارییییییییی
نویسنده:#اد_تهیونگ
- ۳.۰k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط