{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت

حکایت

گل کاکتوس قشنگی تو خونه ام داشتم،اوایل بهش می رسیدم،قشنگ بود و جون دار، کم کم فهمیدم با همه بوته هام فرق داره،خیلی قوی بود،صبور بود،اگه چند روز بهش نور و آب نمی دادم هیچ تغییری نمی کرد،
منم واسه همین خیلی حواسم بهش نبود به خیال این که خیلی قویه و چیزیش نمی شه،
هر گلی که خراب می شد،
می گفتم کاکتوسه چقدر خوبه هیچیش نمی شه اما بازم بهش رسیدگی نمی کردم...
تا اینکه یه روز که رفتم سراغش دیدم خیلی وقته که خشک شده،ریشه اش از بین رفته بود و فقط ساقه هاش ظاهرشو حفظ کرده بود،قوی ترین گلم رو از دست دادم چون فکر می کردم قویه و مقاوم..
دیدگاه ها (۱)

تو رفته‌ای...و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانهمهم‌ترین بح...

هر چه کردی به دلم ، ... باز تو را بخشیدمبا زبان زخم زدی ... ...

خخخخختهران جنوبیا میفهمن چی میگم

دلشکسته که باشی ,ساده ترین حرف ها , اشکت را در می آورند..دلش...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۰عصر، دوباره به کنار رودخونه رفتن.همون...

سناریو : ملکه تنجیکوپارت ۱۵یوناچند هفته از زندگی کردنم کنار ...

عاشقانه های شبنم

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

‏🐥[۱۹:۳۲ ~ ۱۹:۵۱ به وقت آرژانتین]استیبه زودی برای کنسرت می‌ر...

با دوستم حرف می‌زدم پشت تلفن؛ وسط خنده و مسخره‌کردن یه نفر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط