N:سلام گارا امروز میای تا با هم یکم درس تمرین کنیم . بقیه
N:سلام گارا امروز میای تا با هم یکم درس تمرین کنیم . بقیه بچه ها هم هستن
G:چرا که نه . کجا ؟
ناروتو کمی فکر کرد و بعد با هیجان گفت:تو خونه توبیراما اینا!
گارا شوکه شد . او خوب می دانست که توبیراما از بچه ها خوشش نمیاد . اما نمیتوانست به هیجان ناروتو که حتی از پشت تلفن معلوم بود بگوید نه .
G:باشه
ناروتو برق توی چشماش جمع شد .
N:پس به کانکورو و تماری بگو و یک ساعت دیگه اونجا باشین
G:فقط یک ساعت دیگه!؟
ناروتو با لحنی با زیگوشانه و خشم به گارا گفت:از سرتم زیاده ! اول گفته بودم پنج دقیقه!
گارا متوجه نمیشد ناروتو برای چی یا چرا با گارا طوری رفتار می کند که انگار دوست های قدیمی هستن .
G: ناروتو ، ازت یه سوال دارم
ناروتو که همیشه همه چیز را نادیده می گرفت وقتی دید گارا بعد تمام شدن جمله دیگه چیزی نگفت نگران شد . با حالت نگرانی منتظر گارا بود . گارا می خواست ادامه بده اما بغض گلویش را تصرف کرده بود و این ناروتو را نگران کرد . گارا بلاخره بغضش را با هزاران زحمت قورت داد و با صدای لرزان گفت : چرا...
K:ناروتوووووووووو بیا شام
N:مامان فقط ده دقیقه دیگه
M:اگر نیای من غذاتو میخورم
ناروتو آهی کشید و گفت : تو خونه توبیراما بهم بگو . فعلا خداحافظ . تلفن قطع شد . صدای بوق گوشی اتاق گارا را پر کرده بود . به گوشیش نگاهی کرد و با خودش گفت : هنوز یک فرصت دیگه هست
_______
فضای سرد و سنگین خانه ی توبیراما مخصوصا اتاقش برای بچه ها جایی چون مقر دشمن بود که اگر کار خطایی می کردی باید با زندگی خداحافظی می کردی .
N:خیلی هم عالی همه هستن
تن تن و هیناتا داشتن درباره ی هاشیراما صحبت می کردن و امیدوار بودند هاشیراما باشد .
Ta:اگر هاشیراما باشه توبیراما با ما کاری نداره
H:توبیراما ترسناک تر از مادارا هستش و...
To:یعنی حاضرید من برم و هاشیراما بیاد؟
توبیراما عصبانی تر از همیشه بود . بخاطر بچه ها نبود بلکه به خاطر حرف بچه ها بود . عصبانی و همچنان ناراحت . بغض گلویش را فرا گرفته بود اما اصلا مشخص نبود . چشماش پر اشک بود و جلوی دیدش را گرفته بود . قلبش درد می کرد و در ذهنش می گفت که من آنقدر برای بچه ها ترسناک هستم که بعضی ها با اصرار ناروتو آمدند . اخم هایش بیشتر در هم کشیده شدند وقتی دید بچه ها بعد دیدنش میلرزند .
To:برید داخل
خانه ی توبیراما یک کتابخانه بزرگ داشت . کتابخانه ای که بر اساس هر داستان در قفسه ها چیده شده بودند . کتاب ها تا سقف رفته بودند . توبیراما با حالتی که انگار اصلا وجود ندارد گفت : کاری داشتید هاشیراما روی یکی از میز ها نشسته . اما کسی گوش نداد
G:چرا که نه . کجا ؟
ناروتو کمی فکر کرد و بعد با هیجان گفت:تو خونه توبیراما اینا!
گارا شوکه شد . او خوب می دانست که توبیراما از بچه ها خوشش نمیاد . اما نمیتوانست به هیجان ناروتو که حتی از پشت تلفن معلوم بود بگوید نه .
G:باشه
ناروتو برق توی چشماش جمع شد .
N:پس به کانکورو و تماری بگو و یک ساعت دیگه اونجا باشین
G:فقط یک ساعت دیگه!؟
ناروتو با لحنی با زیگوشانه و خشم به گارا گفت:از سرتم زیاده ! اول گفته بودم پنج دقیقه!
گارا متوجه نمیشد ناروتو برای چی یا چرا با گارا طوری رفتار می کند که انگار دوست های قدیمی هستن .
G: ناروتو ، ازت یه سوال دارم
ناروتو که همیشه همه چیز را نادیده می گرفت وقتی دید گارا بعد تمام شدن جمله دیگه چیزی نگفت نگران شد . با حالت نگرانی منتظر گارا بود . گارا می خواست ادامه بده اما بغض گلویش را تصرف کرده بود و این ناروتو را نگران کرد . گارا بلاخره بغضش را با هزاران زحمت قورت داد و با صدای لرزان گفت : چرا...
K:ناروتوووووووووو بیا شام
N:مامان فقط ده دقیقه دیگه
M:اگر نیای من غذاتو میخورم
ناروتو آهی کشید و گفت : تو خونه توبیراما بهم بگو . فعلا خداحافظ . تلفن قطع شد . صدای بوق گوشی اتاق گارا را پر کرده بود . به گوشیش نگاهی کرد و با خودش گفت : هنوز یک فرصت دیگه هست
_______
فضای سرد و سنگین خانه ی توبیراما مخصوصا اتاقش برای بچه ها جایی چون مقر دشمن بود که اگر کار خطایی می کردی باید با زندگی خداحافظی می کردی .
N:خیلی هم عالی همه هستن
تن تن و هیناتا داشتن درباره ی هاشیراما صحبت می کردن و امیدوار بودند هاشیراما باشد .
Ta:اگر هاشیراما باشه توبیراما با ما کاری نداره
H:توبیراما ترسناک تر از مادارا هستش و...
To:یعنی حاضرید من برم و هاشیراما بیاد؟
توبیراما عصبانی تر از همیشه بود . بخاطر بچه ها نبود بلکه به خاطر حرف بچه ها بود . عصبانی و همچنان ناراحت . بغض گلویش را فرا گرفته بود اما اصلا مشخص نبود . چشماش پر اشک بود و جلوی دیدش را گرفته بود . قلبش درد می کرد و در ذهنش می گفت که من آنقدر برای بچه ها ترسناک هستم که بعضی ها با اصرار ناروتو آمدند . اخم هایش بیشتر در هم کشیده شدند وقتی دید بچه ها بعد دیدنش میلرزند .
To:برید داخل
خانه ی توبیراما یک کتابخانه بزرگ داشت . کتابخانه ای که بر اساس هر داستان در قفسه ها چیده شده بودند . کتاب ها تا سقف رفته بودند . توبیراما با حالتی که انگار اصلا وجود ندارد گفت : کاری داشتید هاشیراما روی یکی از میز ها نشسته . اما کسی گوش نداد
- ۳۲
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط