{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت هفتم

لی لی: نه، خودت خیس میشی.

تهیونگ: من عادت دارم. تو بگیر.

پذیرفتم. چند قدم که رفتیم، یه لحظه برگشتم سمت دانشگاه. دو-هیون پشت شیشه‌ی طبقه‌ی دوم ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. حتی از اون دور، چشماش معلوم بودن. سیاه. سرد. پر از کینه.

ولی اینبار تنها نبودم.

تهیونگ کنارم راه می‌رفت. بوی بارون و قهوه می‌داد. و یه حس عجیب... انگار سال‌هاست همدیگرو می‌شناسیم.

رسیدیم به کافه. یه در چوبی کوچیک، با یه تابلو که روش نوشته بود:
"قهوه تلخ - برای اونایی که طعم زندگی رو دوست دارن"

تهیونگ در رو باز کرد و تعظیم کوچیکی کرد:

تهیونگ: خوش اومدی به خونه‌ی دومت.

رفتم تو. بوی دارچین و بارون و غروب می‌اومد. چند تا میز چوبی، یه گیتار گوشه‌ی دیوار، یه پیرمرد تنها پشت یه میز که داشت کتاب می‌خوند. و پشت پیشخوان... یه عکس. از یه زن و شوهر، با یه پسر بچه و یه دختر کوچولو.

تهیونگ نگاهم رو دید. مکث کرد.

لی لی: اینا...

تهیونگ: (آهسته) پدر و مادرم. و من و خواهرم. یه سال پیش توی تصادف... هر دو رفتن.

لی لی: (نمی‌دونستم چی بگم) خدای من... تهیونگ... خواهرت هم؟

تهیونگ: نه. خواهرم زنده‌ست. ولی... (مکث کرد) رفت. فکر می‌کنه من باعث شدم.

چیزی توی قلبم فرو ریخت. ایستادم جلوش. بی‌اختیار دستمو گذاشتم رو دستش.

لی لی: من می‌دونم چه حسی داره. پدر و مادر من... هنوز زنده‌ان. ولی اگه یه روز...

نتونستم تموم کنم. تهیونگ نگاهم کرد. چشماش خیس شده بود، ولی لبخند زد. همون لبخند غمگین همیشگی.

تهیونگ: پس بیا یه قرار بذاریم. تو کمکم کن خواهرم رو پیدا کنم، من کمک می‌کنم پدر جونگکوک رو... و هر کی دیگه که پشت این تصادفاست.
دیدگاه ها (۵)

قهوه تلخ پارت هشتملی لی: (مکث کردم) باشه. ولی یه شرط دارم.ته...

قهوه تلخپارت ششمدو-هیون خواست جلو بیاد که من بینشون وایسادم....

قهوه تلخ پارت پنجمگوشی جونگکوک زنگ خورد رفت بیروندو-هیون هم ...

☕ قهوه تلخ پارت نهم---هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود. بارون ه...

☕ قهوه تلخ ☕️پارت شصت دوملی لی: وقت چی؟جونگکوک: (یه حلقه‌ی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط