عشق اغیشته به خون )

عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۴۱

باز کردن پلک / در آغوش



مین جی غرق خواب بود و تهیونگ زود تر از تو خوابش برده بود سرش را تکیه به دیوار پشت اش با دستش محکم دست راست مین جی را گرفته بود ...
سخت پلک زد و هر اشکی که از گوشه چشمش سر میخورد پایین روی دست جیمین فرو می‌آمد.. دو ساعت کامل بود که منتظر به هوش آمدن اش بود .. ولی انگار این انتظار تموم نمیشد .. نگاه میون‌شی روی دست جیمین گره خورد .. زخمی بود مچ دستش انگشت هایش .. ولی حلقه زوجی در انگشت اش وجود داشت .. زل زد به صورتش ؛ زخم روی چشمش زخم و رد بخیه روی پیشانی اش .. ناگهانی پلک هایش لرزیدن .. میون‌شی با احساس قلب ریختن نگاهش کرد ، بی تاقت آروم گفت : جیمین !
لحظه ای دید آن مرد تار شده بود .. و کمی منگ پلک زد و اولین چیز سقف بیمارستان بود .. نرم و آرام سرش را سمت صدا چرخاند .. دخترک با بغض خندید و دستش را روی نیم رخ او کشید آروم تر گفت : بیدار شدی .. بیدارت کردم ...اول نگاهش شوکه بود انگار انتظار این را نداشت که بیدار شود ولی ... لبخند بی‌حالی روی لب های زیر ماسک اکسیژن نشست
مین جی کمی پلک زد وقتی جیمین را دید تند بلند شد اورم گفت : جیمین .. با آن صدا آرام هم تهیونگ بیدار شد .. مین جی دوید سمتش بدون هیچگونه اختیاری روی لبه تخت نشست و هر دو دستش را دور برادرش کشید و سرش را روی شانه او گذاشت بغضش ترکید و اشک ریخت : خیلی ازت بدم .. میاد .. میدونی چقدر ترسیدم
جیمین در حالی که چشم هایش نیم باز بود لبخند ای زد .. میون‌شی تند بلند شد و سمت در رفت : دکتر .. همسرم به‌هوش اومدن ..
وقتی سخنش را به دکتر جلو در گفت تند سمت صندلی خودش رفت ..
تهیونگ جدی دست تو جیب زل زد به جیمین و محکم گفت : انگار هنوز خوب نشدی نه ؟ - لحنش پر از کنایه بود - پسر بیشعور.. مین جی سر بلند کرد و دست دیگری را محکم گرفت غمگین و داغون زل زد بهش
بخت و عصبی بود .. ولی جیمین تنها همان لبخند آرامی زده بود
دکتر تند سمت جیمین آمد .. میون‌شی تند از روی صندلی بلند شد و کمی عقب ایستاد ..
دکتر به خوبی جیمین را معاینه کرد میون‌شی همانند ترسیده گفت : حالش خوبه .. ؟
دکتر : بلع حال همسر شما خوبه .. فقد اسر دارو ها زیاده زود می‌خوابه شاید کله روزم خواب باشه ولی شما نترسید .. بیمارمون رو خیلی خسته نکنید ..
دیدگاه ها (۱)

قسمت هفده

Last leaves/رمان جیمین

سناریو

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۱: جواب واقعیچند ثانیه سکوت بینشان ماند.ح...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جیمین چند دقیقه مکث کرد، بعد با ملا...

برادر ناتنی

...پارت اول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط