او ساکت و بی حرکت گوشه اتاق نشسته بود ،
او ساکت و بی حرکت گوشه اتاق نشسته بود ،
چشمانش نغمه غم انگیزی را تداعی میکرد ،
به گلهای کم رنگ قالی زل زده بود
و اشک در چشمانش حلقه زده بود که خواهرش از راه رسید و داد زد :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مامان بیا بازم ریده!!!
چشمانش نغمه غم انگیزی را تداعی میکرد ،
به گلهای کم رنگ قالی زل زده بود
و اشک در چشمانش حلقه زده بود که خواهرش از راه رسید و داد زد :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مامان بیا بازم ریده!!!
- ۲۳۷
- ۱۳ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط