تقریبا تا ساعت شب بهم تدریس کرد اکثرا مسئله هارو زود متوجه ...
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁵⁹
.
.
تقریبا تا ساعت ۷ شب بهم تدریس کرد ؛ اکثرا مسئله هارو زود متوجه شده بودم و این کارو برای هر دوی ما راحت میکرد اما الان دیگه ذهنم واقعا خسته شده بود ، دومین لیوان آمریکانو رو هم تموم کردم
جونگکوک : ملودی ، فکر میکنم برای امروز کافی باشه
نگاهمو از برگه به آقای جئون دادم
ملودی : اگر شما مشکلی نداشته باشید میتونم تا ساعت ۸ بمونم
عینک مستطیلیش رو در آورد و به پشتیِ صندلی تکیه داد
جونگکوک : نه مسئله این نیست ، به اندازه کافی امروز یاد گرفتی
متقابلا عینکم رو درآوردم و جاش رو روی بینیم ماساژ دادم .
ملودی : پس ، کافیه..
کمی مکث کردم و ادامه دادم
ملودی : بابت امروز واقعا متشکرم ، من اطلاع نداشتم که شما کلاس رو برداشتید برای همین اولش یکم جا خوردم
درحالی که وسایلش رو جمع میکرد گفت
جونگکوک : خواهش میکنم ، درسته از رفتار و کلماتت کاملا مشخص بود
با خودم فکر کردم حتما خیلی ضایع بودم . کتاب هایی که جلوم بود رو مرتب کردم و به سمتش گرفتم
ملودی : بفرمایید
از دستم گرفت .
بعد از اینکه هر دو وسایلمون رو جمع کردیم اول آقای جئون از و بعدش من بلند شدم ، اور کتم رو برداشتم و پوشیدم . تعظیم کوتاهی کردم
ملودی : باز هم تشکر میکنم ، اگر مشکلی نباشه ، میشه یه روز دیگه هم تنظیم کنیم تا باقی مسائل رو یاد بگیرم؟
کیفش رو به دست گرفت
حونگکوک : خواهش میکنم ، آره ، من فردا عصر وقتم پره اما صبح میتونیم کلاس داشته باشیم . بخاطر خودت دارم یکم فشرده کار میکنم . امتحانا برای آمادگی ترم اول پشت هم دارن شروع میشن و نمیخوام اون زمان بهت فشار بیارم
لبخند زدم و سری تکون دادم
ملودی : بله متوجهام ، بابت درکتون ممنونم
جونگکوک : زمان دقیقش رو تا آخر شب بهت میگم باشه؟
دوباره سر تکون دادم ، حقیقتا خیلی خستهبودم ، مغزم خواب بود ، و نمیخواستم زیاد حرف بزنم .
ملودی : بله ، منتظرم
متقابلا سری تکون داد و بعد از اینکه با دست به سمت در خروجی راهنماییم کرد حرکت کردیم
یکم حالم خوب نبود ، یه حس دلشوره داشتم ، تپش قلبم بالا رفته بود . بیرون که رسیدیم متوجه هوای سرد و سفید بودن خیابونا شدم . برف اومده بود ، و مشخص بود قراره حالا حالا ها بباره . نفس عمیقی کشیدم و هوای آزاد رو وارد ریه هام کردم تا یکم آروم بشم . چشمام بسته بود که با لمس شدم شونهم وحشت زده چشمام رو باز کردم و خودم رو عقب کشیدم . آقای جئون بود.. توقع داشتم کی باشه... . توی چشمام اشکی جمع شده بود که به سختی کنترلش میکردم و گوش هام سوت میکشید ، نفسم برای ثانیه ای قطع شد و بعد تند تند نفس کشیدم ، دستام رو روی زانوهام گذاشتم و خم شدم تا اشک توی چشمام بودن خیس شدن چهرهم روی زمین بیوفته . صدای نا واضح آقای جئون کم کم واضح شد
جونگکوک : ملودی ، ملودی ، ملودی خوبی؟ ملودی سرتو بیار بالا
با اینکه زمین برفی بود آقای جئون روی زانوهاش نشست تا بتونه بهم نگاه کنه ، فقط خم شده بود و اسممو صدا میکرد
جونگکوک : ملودی ، ملودی خوبی؟ چیشده؟ میتونم لمست کنم؟
سوال آخرش نگرانم کرد ، برای لحظهای احساس کردم همه گذشتهم رو از توی چشمام خونده . برای اینکه خلافشو به خودم ثابت کنم ، سریع دست آقای جئون رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم تا بهش بفهمونم من از لمس بدم نمیاد؛ هرچند متنفر بودم!...
ملودی : ببخشید ببخشید ترسوندمتون
تا میتونستم سعی کردم خودمو خوب نشون بودم ، کمی خندیدم و ادامه دادم
ملودی : دیشب با بچه ها تا آخر شب فیلم ترسناک دیدیم و الان یهو وحشت زده شدم
دوباره خندیدم ، با دیدن خندهم انگار کمی قانع شده بود ، لبخندی زد و تک خندهای کرد و بعد دست آرومی به بازوم زد
جونگکوک : دختر ترسوندیم
دستمال مخملی که توی جیبم بود رو در آوردم و به سمتش گرفتم
ملودی : بفرمایید ، بخاطر من شلوارتون خیش شد
درحالی که لبخندی روی لباش بود دستمال رو از دستم گرفت و زانو هاش رو تکوند و کمی نمشون رو گرفت
جونگکوک : این چه حرفیه ، واقعا نگرانت شدم
منتظر موندم تا از اون حالت خمیده در بیاد تا دستمال رو بگیرم و ازش خداحافظی کنم . وقتی دوباره ایستاد لبخندی زد
جونگکوک : بابت دستمال ممنون میشورمش و تمیز بهت پس میدم
توی دلم بخاطر این رفتارش تحسینش کردم . نه به اون سیلی اون روز و نه به این رفتارای الانش
جونگکوک : چیزی شده؟
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁵⁹
.
.
تقریبا تا ساعت ۷ شب بهم تدریس کرد ؛ اکثرا مسئله هارو زود متوجه شده بودم و این کارو برای هر دوی ما راحت میکرد اما الان دیگه ذهنم واقعا خسته شده بود ، دومین لیوان آمریکانو رو هم تموم کردم
جونگکوک : ملودی ، فکر میکنم برای امروز کافی باشه
نگاهمو از برگه به آقای جئون دادم
ملودی : اگر شما مشکلی نداشته باشید میتونم تا ساعت ۸ بمونم
عینک مستطیلیش رو در آورد و به پشتیِ صندلی تکیه داد
جونگکوک : نه مسئله این نیست ، به اندازه کافی امروز یاد گرفتی
متقابلا عینکم رو درآوردم و جاش رو روی بینیم ماساژ دادم .
ملودی : پس ، کافیه..
کمی مکث کردم و ادامه دادم
ملودی : بابت امروز واقعا متشکرم ، من اطلاع نداشتم که شما کلاس رو برداشتید برای همین اولش یکم جا خوردم
درحالی که وسایلش رو جمع میکرد گفت
جونگکوک : خواهش میکنم ، درسته از رفتار و کلماتت کاملا مشخص بود
با خودم فکر کردم حتما خیلی ضایع بودم . کتاب هایی که جلوم بود رو مرتب کردم و به سمتش گرفتم
ملودی : بفرمایید
از دستم گرفت .
بعد از اینکه هر دو وسایلمون رو جمع کردیم اول آقای جئون از و بعدش من بلند شدم ، اور کتم رو برداشتم و پوشیدم . تعظیم کوتاهی کردم
ملودی : باز هم تشکر میکنم ، اگر مشکلی نباشه ، میشه یه روز دیگه هم تنظیم کنیم تا باقی مسائل رو یاد بگیرم؟
کیفش رو به دست گرفت
حونگکوک : خواهش میکنم ، آره ، من فردا عصر وقتم پره اما صبح میتونیم کلاس داشته باشیم . بخاطر خودت دارم یکم فشرده کار میکنم . امتحانا برای آمادگی ترم اول پشت هم دارن شروع میشن و نمیخوام اون زمان بهت فشار بیارم
لبخند زدم و سری تکون دادم
ملودی : بله متوجهام ، بابت درکتون ممنونم
جونگکوک : زمان دقیقش رو تا آخر شب بهت میگم باشه؟
دوباره سر تکون دادم ، حقیقتا خیلی خستهبودم ، مغزم خواب بود ، و نمیخواستم زیاد حرف بزنم .
ملودی : بله ، منتظرم
متقابلا سری تکون داد و بعد از اینکه با دست به سمت در خروجی راهنماییم کرد حرکت کردیم
یکم حالم خوب نبود ، یه حس دلشوره داشتم ، تپش قلبم بالا رفته بود . بیرون که رسیدیم متوجه هوای سرد و سفید بودن خیابونا شدم . برف اومده بود ، و مشخص بود قراره حالا حالا ها بباره . نفس عمیقی کشیدم و هوای آزاد رو وارد ریه هام کردم تا یکم آروم بشم . چشمام بسته بود که با لمس شدم شونهم وحشت زده چشمام رو باز کردم و خودم رو عقب کشیدم . آقای جئون بود.. توقع داشتم کی باشه... . توی چشمام اشکی جمع شده بود که به سختی کنترلش میکردم و گوش هام سوت میکشید ، نفسم برای ثانیه ای قطع شد و بعد تند تند نفس کشیدم ، دستام رو روی زانوهام گذاشتم و خم شدم تا اشک توی چشمام بودن خیس شدن چهرهم روی زمین بیوفته . صدای نا واضح آقای جئون کم کم واضح شد
جونگکوک : ملودی ، ملودی ، ملودی خوبی؟ ملودی سرتو بیار بالا
با اینکه زمین برفی بود آقای جئون روی زانوهاش نشست تا بتونه بهم نگاه کنه ، فقط خم شده بود و اسممو صدا میکرد
جونگکوک : ملودی ، ملودی خوبی؟ چیشده؟ میتونم لمست کنم؟
سوال آخرش نگرانم کرد ، برای لحظهای احساس کردم همه گذشتهم رو از توی چشمام خونده . برای اینکه خلافشو به خودم ثابت کنم ، سریع دست آقای جئون رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم تا بهش بفهمونم من از لمس بدم نمیاد؛ هرچند متنفر بودم!...
ملودی : ببخشید ببخشید ترسوندمتون
تا میتونستم سعی کردم خودمو خوب نشون بودم ، کمی خندیدم و ادامه دادم
ملودی : دیشب با بچه ها تا آخر شب فیلم ترسناک دیدیم و الان یهو وحشت زده شدم
دوباره خندیدم ، با دیدن خندهم انگار کمی قانع شده بود ، لبخندی زد و تک خندهای کرد و بعد دست آرومی به بازوم زد
جونگکوک : دختر ترسوندیم
دستمال مخملی که توی جیبم بود رو در آوردم و به سمتش گرفتم
ملودی : بفرمایید ، بخاطر من شلوارتون خیش شد
درحالی که لبخندی روی لباش بود دستمال رو از دستم گرفت و زانو هاش رو تکوند و کمی نمشون رو گرفت
جونگکوک : این چه حرفیه ، واقعا نگرانت شدم
منتظر موندم تا از اون حالت خمیده در بیاد تا دستمال رو بگیرم و ازش خداحافظی کنم . وقتی دوباره ایستاد لبخندی زد
جونگکوک : بابت دستمال ممنون میشورمش و تمیز بهت پس میدم
توی دلم بخاطر این رفتارش تحسینش کردم . نه به اون سیلی اون روز و نه به این رفتارای الانش
جونگکوک : چیزی شده؟
- ۴.۱k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط