با کرختی از خواب بلند شد تمام بدنش سِر شده بود نگاهش به چ
با کرختی از خواب بلند شد تمام بدنش سِر شده بود نگاهش به چهره غرق در خوابش افتاد عین پسربچه های تخس میماند حتی در خواب هم اخم داشت دیوونه
با یادآوری دیشب خون روی صورتش دوید دیشب یک روی دیگر اتیلا را دیده بود
حرف هایش نگاه هایش لمس کردن هایش
همه یکجور دیگری بودن دید که بیشتر پیشروی نکرد نمیدانست چه چیزی مانع بود اما هر چه بود خودشم نمیخواست دیشب این اتفاق بیفتد هنوز هم در اتاق خوابشان قفل بود
دوش کوتاهی گرفت و لباس هایش را با یک تاپ و شلوارک چسبون و کوتاه مشکی عوض کرد نمیدانست ولی از دیشب کمی خجالتش ریخته بود معنی هم نداشت او شوهرش بود باید همیشه اینطوری جلویش ظاهر میشد صبحانه را زود آماده کرد باید اتیلا را بیدار میکرد با یادآوری اینکه امروز قرار است به کیش برود بغض کرد هوففف
در اتاق را باز کرد که او را جلوی آینه دید
اتیلا سرش را برگرداند چشمکی بهش زد و کرواتش را از روی تخت برداشت
_علیک سلام پاتریک خاانم
گونه هایش گل انداخت دیشب که میخواست اذیتش کند بهش میگفت پاتریک و او هم فقط جیغ میزد
به سمتش رفت اتیلا نگاهش بهش نبود
روی پنجه پا بلند شد و مشغول بستن کروات شد دستانش را توی جیبش فرو کرده بود و با یک تای ابروی بالا رفته با دقت حرکاتش را تماشا میکرد کارش که تمام شد ازش جدا شد که نگذاشت و کمرش را گرفت
با یادآوری دیشب خون روی صورتش دوید دیشب یک روی دیگر اتیلا را دیده بود
حرف هایش نگاه هایش لمس کردن هایش
همه یکجور دیگری بودن دید که بیشتر پیشروی نکرد نمیدانست چه چیزی مانع بود اما هر چه بود خودشم نمیخواست دیشب این اتفاق بیفتد هنوز هم در اتاق خوابشان قفل بود
دوش کوتاهی گرفت و لباس هایش را با یک تاپ و شلوارک چسبون و کوتاه مشکی عوض کرد نمیدانست ولی از دیشب کمی خجالتش ریخته بود معنی هم نداشت او شوهرش بود باید همیشه اینطوری جلویش ظاهر میشد صبحانه را زود آماده کرد باید اتیلا را بیدار میکرد با یادآوری اینکه امروز قرار است به کیش برود بغض کرد هوففف
در اتاق را باز کرد که او را جلوی آینه دید
اتیلا سرش را برگرداند چشمکی بهش زد و کرواتش را از روی تخت برداشت
_علیک سلام پاتریک خاانم
گونه هایش گل انداخت دیشب که میخواست اذیتش کند بهش میگفت پاتریک و او هم فقط جیغ میزد
به سمتش رفت اتیلا نگاهش بهش نبود
روی پنجه پا بلند شد و مشغول بستن کروات شد دستانش را توی جیبش فرو کرده بود و با یک تای ابروی بالا رفته با دقت حرکاتش را تماشا میکرد کارش که تمام شد ازش جدا شد که نگذاشت و کمرش را گرفت
۲.۴k
۱۷ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.