عبرت روزگار..
عبرت روزگار..
گویند پس از فتح بست روزی یعقوب
بطور ناشناس در شهر گردش میکرد ویکی از دبیرانش نیز با او بود درراه
خانه ای دید ویران ولی پر وسعت که شکوهی داشت داخل خانه رفت دانست که این خانه متعلق به صالح
بن نصر حاکم قبلی ای شهر بوده است که بعد از پراکندگی زندگی او خراب شده است
در مهمانخانه بر طاقچه روی بخاری
خطوطی نوشته شده بود ودبیرانرا
خوانده سر تکان میداد یعقوب دلیل حیرت اورا پرسید دبیر اشعار روی دیوار رانشانش داد وخواند.
صاح الزمان بال برمک صیحة(تر جمه
ان اشعار این بود)
روزگار به خاندان برمکسیلی زد که به ان سیلی صورت انان بخاک مالیده
شد....وهم شنیده شودبزودی که ال
طاهر را سیلی از طرف خدای رحمان
فرود اید..وانگاه دبیر داستان بر افتادن برمکیان را بازگفت وافزود مردم از جور خاندان طاهر نیز بجان امده اند
واین اشعار نمونه تظاهر از ان نارضایی هاست...یعقوب گفت تو این
شعر .باز نویس ونگهدار که روزی از تو
بازخواهم.خواست....وسرانجام روزی
که نیشابور را فتح و محمد بن طاهر
رادستگر کرد به دبیر خودگفت تا ان شعر را بر او بخواند وقتی محمد بن
طاهرشعر را شنیدگریه کرد وگفت
برخواست خداوند اعتراض وبازگشتی نیست واین بگذشت تا نوبت خود یعقوب رسید که با ان کر وفر وغرورش خود نیز عبرت روزگار
شد و دنیایی را که برایش اینقدر شمشیر زد اورا نیز بکام مرگ فرستاد
. روحش شا د..
گویند پس از فتح بست روزی یعقوب
بطور ناشناس در شهر گردش میکرد ویکی از دبیرانش نیز با او بود درراه
خانه ای دید ویران ولی پر وسعت که شکوهی داشت داخل خانه رفت دانست که این خانه متعلق به صالح
بن نصر حاکم قبلی ای شهر بوده است که بعد از پراکندگی زندگی او خراب شده است
در مهمانخانه بر طاقچه روی بخاری
خطوطی نوشته شده بود ودبیرانرا
خوانده سر تکان میداد یعقوب دلیل حیرت اورا پرسید دبیر اشعار روی دیوار رانشانش داد وخواند.
صاح الزمان بال برمک صیحة(تر جمه
ان اشعار این بود)
روزگار به خاندان برمکسیلی زد که به ان سیلی صورت انان بخاک مالیده
شد....وهم شنیده شودبزودی که ال
طاهر را سیلی از طرف خدای رحمان
فرود اید..وانگاه دبیر داستان بر افتادن برمکیان را بازگفت وافزود مردم از جور خاندان طاهر نیز بجان امده اند
واین اشعار نمونه تظاهر از ان نارضایی هاست...یعقوب گفت تو این
شعر .باز نویس ونگهدار که روزی از تو
بازخواهم.خواست....وسرانجام روزی
که نیشابور را فتح و محمد بن طاهر
رادستگر کرد به دبیر خودگفت تا ان شعر را بر او بخواند وقتی محمد بن
طاهرشعر را شنیدگریه کرد وگفت
برخواست خداوند اعتراض وبازگشتی نیست واین بگذشت تا نوبت خود یعقوب رسید که با ان کر وفر وغرورش خود نیز عبرت روزگار
شد و دنیایی را که برایش اینقدر شمشیر زد اورا نیز بکام مرگ فرستاد
. روحش شا د..
- ۶۱۰
- ۰۲ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط