Rz prpr
Rz prpr ²⁰
ویو جیمین
چند دقیقهای با کوک حرف زدم خیلی پسر بانمک و قشنگی بود کاش این اتفاقا نمی افتاد کاش تهیونگ هرگز اون کلیپو نمیدید کوک واقعا پسر خوبی بود
جیمین رفت پایین امیلی برگشته بود و پاپیچ تهیونگ شده بود
امیلی: ته ته سرت بهتره ؟ بیبین چی برات گرفتم
ناخودآگاه کرم درونم فعال شد
جیمین: تهیونگ دیگه نیازی نیست نگران کوک باشی مسکن خورد و خوابید
تهیونگ: باشه مرسی که اومدی
جیمین: اونقد اذیتش نکن که مث امروز فشارش بیفته و تو امیلی حواست به رفتارت باشه باهاش بد باشی با من طرفی
از خونه خارج شدم هوا واقعا خوب بود راستی اون مرده چرا انقد جلتلمن بود؟بیخیال بهتره ماشینمو ببرم تعمیرگاه
ویو کوک
یخورده با برادر تهیونگ حرف زدم پسر خوبی بود برعکس خودش آروم رفتم پایین که آب بخورم اون دختر عنتره با تهیونگ تو سالن نشسته بودن
بهشون اعتنا نذاشتم که امیلی گفت : هی چندش مگه نگفتم ظرفا رو جمع کنی؟
تو اون لحظه دوست داشتم تهیونگ سرش داد بزنه و ازم حمایت کنه ولی سکوت اون باعث شد خودم جوابشو بدم
کوک: برادر بزرگترین مافیای سئول ظرف جمع نمیکنه دختر جون
و به اتاقم برگشتم با اینکه جوابشو داده بودم ولی گریه ام گرفت تهیونگ اونقد منو دوست نداشت که حتی یه تشر ریز هم به دوست دخترش نزد
چنتا از اشکام روی بالش ریخت و شکل قلب به خودش گرفت یاد چند سال پیش افتادم
فلش بک
داشتم میدوییدم که توپو به دروازه بزنم یهو پام پیچ خورد و افتادم زمین
یونگی سمتم دویید
یونگی: وای کوک پات ورم کرده
گریم گرفت چند قطره اشک روی پام ریخت و شکل قلب گرفت یونگی خندید و گفت: هرموقع گریه ات گرفت و اشکات شکل گرفت یادت باشه داداشت همیشه دوست داره و طاقت ناراحتیت رو نداره
پایان فلش بک
خندیدم و گفتم: من هنوز داداشمو دارم
قلمو و رنگ رو برداشتم و عکس یونگی رو روی دیوار کشیدم
و زیرش نوشتم {𝑴𝒐𝒏 𝒄𝒐𝒆𝒖𝒓 𝒃𝒂𝒕 | ضربان قلبِ من}
انقد به عکس نگاه کردم تا خوابم برد
ویو هوپی
خیلی نگران یونگی بودم اگه بلایی سر داداشش میومد قطعا نابود میشد تمام تلاشمو کردم جاشون رو هک کنم
یونگی: چی شد تونستی؟
مات به صفحه نگاه کردم
یونگی: چی شده هوپیییی
ویو جیمین
چند دقیقهای با کوک حرف زدم خیلی پسر بانمک و قشنگی بود کاش این اتفاقا نمی افتاد کاش تهیونگ هرگز اون کلیپو نمیدید کوک واقعا پسر خوبی بود
جیمین رفت پایین امیلی برگشته بود و پاپیچ تهیونگ شده بود
امیلی: ته ته سرت بهتره ؟ بیبین چی برات گرفتم
ناخودآگاه کرم درونم فعال شد
جیمین: تهیونگ دیگه نیازی نیست نگران کوک باشی مسکن خورد و خوابید
تهیونگ: باشه مرسی که اومدی
جیمین: اونقد اذیتش نکن که مث امروز فشارش بیفته و تو امیلی حواست به رفتارت باشه باهاش بد باشی با من طرفی
از خونه خارج شدم هوا واقعا خوب بود راستی اون مرده چرا انقد جلتلمن بود؟بیخیال بهتره ماشینمو ببرم تعمیرگاه
ویو کوک
یخورده با برادر تهیونگ حرف زدم پسر خوبی بود برعکس خودش آروم رفتم پایین که آب بخورم اون دختر عنتره با تهیونگ تو سالن نشسته بودن
بهشون اعتنا نذاشتم که امیلی گفت : هی چندش مگه نگفتم ظرفا رو جمع کنی؟
تو اون لحظه دوست داشتم تهیونگ سرش داد بزنه و ازم حمایت کنه ولی سکوت اون باعث شد خودم جوابشو بدم
کوک: برادر بزرگترین مافیای سئول ظرف جمع نمیکنه دختر جون
و به اتاقم برگشتم با اینکه جوابشو داده بودم ولی گریه ام گرفت تهیونگ اونقد منو دوست نداشت که حتی یه تشر ریز هم به دوست دخترش نزد
چنتا از اشکام روی بالش ریخت و شکل قلب به خودش گرفت یاد چند سال پیش افتادم
فلش بک
داشتم میدوییدم که توپو به دروازه بزنم یهو پام پیچ خورد و افتادم زمین
یونگی سمتم دویید
یونگی: وای کوک پات ورم کرده
گریم گرفت چند قطره اشک روی پام ریخت و شکل قلب گرفت یونگی خندید و گفت: هرموقع گریه ات گرفت و اشکات شکل گرفت یادت باشه داداشت همیشه دوست داره و طاقت ناراحتیت رو نداره
پایان فلش بک
خندیدم و گفتم: من هنوز داداشمو دارم
قلمو و رنگ رو برداشتم و عکس یونگی رو روی دیوار کشیدم
و زیرش نوشتم {𝑴𝒐𝒏 𝒄𝒐𝒆𝒖𝒓 𝒃𝒂𝒕 | ضربان قلبِ من}
انقد به عکس نگاه کردم تا خوابم برد
ویو هوپی
خیلی نگران یونگی بودم اگه بلایی سر داداشش میومد قطعا نابود میشد تمام تلاشمو کردم جاشون رو هک کنم
یونگی: چی شد تونستی؟
مات به صفحه نگاه کردم
یونگی: چی شده هوپیییی
- ۱۷.۵k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط