──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁶⁴
با دیدنِ سایهای که گوشهی اتاق،کنارِ پردهها وایساده بود،بدنم خشکید.
+تو..کی هستی؟
چند قدم به سمتم برداشت..
وقتی نور لوستر روی چهرهش افتاد متوجه شدم همون خدمتکاریه که عصر دیدم..
_او..ببخشید،من برای تمیز کاری اومده بودم
این موقع شب؟
تمیز کاری!
پس چرا هیچ سطل و جارویی همراهش نیست؟..
تعظیم کرد و گفت:واقعا ببخشید..
+مشکلی نیست،میتونی بری
دوباره تعظیم کرد.
_شبتون بخیر
بعد از اتاق خارج شد.
انقدر خسته بودم که حتی انرژی برای فکر کردن نداشتم.
فقط کفشامو درآوردم و روی تخت دراز کشیدم.
بوی تنش..روی تخت جا مونده بود.
حالا..انگار حتی این اتاق هم اجازه نمیداد برای یه لحظه آروم بگیرم.
نسیم خنک باد صورتمو نوازش میکرد.
صداهای مبهمی که از حیاط میومد باعث شد چشمهای سنگینمو به زور باز کنم.
صدای خنده..
برای اولین بار توی این عمارت..صدای خنده میشنیدم.
چشمهامو مالیدم و از روی تخت بلند شدم.
آروم به سمت پنجره رفتم.
یه ماشین بنتلی سفید رنگ توی حیاط پارک بود.
و کنارش،یه مرد قدبلند وایساده بود.
مردی تقریبا 35/36 ساله خوشچهره،با شلوار سیاه و پیراهنی آبی رنگ که دو دکمه اولش باز بود.(لباس اسلاید بعد)
موهاشو خیلی مرتب بالا حالت داده بود و یه عینک به چشم داشت.
لبخند پر رنگی که به لب داشت،چال گونشو به رخ میکشید.
لبخندی که عجیب به دلم نشست.
شاید چون خیلی وقت بود همچین لبخند واقعی ندیده بودم.
روبهروش جونگ کوک وایساده بود.
یه لبخند ملیح کمیاب هم روی لبش بود.
این مرد کیه؟
چرا چهرهش برام آشناست؟
_خانم کیم..بیدارید؟
صدای خدمتکار بود.
حتما صبحونه رو آورده.
بدون اینکه سرمو برگردونم گفتم:اره،بیا تو
صدای قدم هاش و بعد گذاشته شدن سینی صبحونه روی میز..
باید از خدمتکار درمورد اون مرد حرف بکشم.
برگشتم و گفتم:امروز انگار یه مهمون ویژه داریم
خدمتکار لبخند محوی زد و گفت:بله خانم..بعد از مدتها،جناب جئون تشریف آوردن
اخم خیلی خفیفی کردم و قهوه رو از توی سینی برداشتم.
+فکر نمیکردم..انقدر زود برگردن
خدمتکار سرشو آروم تکون داد و گفت:حق با شماست،معمولاً جناب جئون مدت بیشتری خارج از کشور میمونن،اما وقتی خبر نامزدی شما و جناب جونگکوک رو شنیدن،همون شب بلیت گرفتن
جرعهای از قهوه نوشیدم و سرمو تکون دادم.
خدمتکار با لبخند افتخارآمیزی ادامه داد:ایشون برادر کوچک ارباب هستن..با اینکه سالهاست بیشتر وقتشون خارج از کُره میگذره،اما برای اتفاقهای مهم خاندان همیشه برمیگردن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
نـقــاب⁶⁴
با دیدنِ سایهای که گوشهی اتاق،کنارِ پردهها وایساده بود،بدنم خشکید.
+تو..کی هستی؟
چند قدم به سمتم برداشت..
وقتی نور لوستر روی چهرهش افتاد متوجه شدم همون خدمتکاریه که عصر دیدم..
_او..ببخشید،من برای تمیز کاری اومده بودم
این موقع شب؟
تمیز کاری!
پس چرا هیچ سطل و جارویی همراهش نیست؟..
تعظیم کرد و گفت:واقعا ببخشید..
+مشکلی نیست،میتونی بری
دوباره تعظیم کرد.
_شبتون بخیر
بعد از اتاق خارج شد.
انقدر خسته بودم که حتی انرژی برای فکر کردن نداشتم.
فقط کفشامو درآوردم و روی تخت دراز کشیدم.
بوی تنش..روی تخت جا مونده بود.
حالا..انگار حتی این اتاق هم اجازه نمیداد برای یه لحظه آروم بگیرم.
نسیم خنک باد صورتمو نوازش میکرد.
صداهای مبهمی که از حیاط میومد باعث شد چشمهای سنگینمو به زور باز کنم.
صدای خنده..
برای اولین بار توی این عمارت..صدای خنده میشنیدم.
چشمهامو مالیدم و از روی تخت بلند شدم.
آروم به سمت پنجره رفتم.
یه ماشین بنتلی سفید رنگ توی حیاط پارک بود.
و کنارش،یه مرد قدبلند وایساده بود.
مردی تقریبا 35/36 ساله خوشچهره،با شلوار سیاه و پیراهنی آبی رنگ که دو دکمه اولش باز بود.(لباس اسلاید بعد)
موهاشو خیلی مرتب بالا حالت داده بود و یه عینک به چشم داشت.
لبخند پر رنگی که به لب داشت،چال گونشو به رخ میکشید.
لبخندی که عجیب به دلم نشست.
شاید چون خیلی وقت بود همچین لبخند واقعی ندیده بودم.
روبهروش جونگ کوک وایساده بود.
یه لبخند ملیح کمیاب هم روی لبش بود.
این مرد کیه؟
چرا چهرهش برام آشناست؟
_خانم کیم..بیدارید؟
صدای خدمتکار بود.
حتما صبحونه رو آورده.
بدون اینکه سرمو برگردونم گفتم:اره،بیا تو
صدای قدم هاش و بعد گذاشته شدن سینی صبحونه روی میز..
باید از خدمتکار درمورد اون مرد حرف بکشم.
برگشتم و گفتم:امروز انگار یه مهمون ویژه داریم
خدمتکار لبخند محوی زد و گفت:بله خانم..بعد از مدتها،جناب جئون تشریف آوردن
اخم خیلی خفیفی کردم و قهوه رو از توی سینی برداشتم.
+فکر نمیکردم..انقدر زود برگردن
خدمتکار سرشو آروم تکون داد و گفت:حق با شماست،معمولاً جناب جئون مدت بیشتری خارج از کشور میمونن،اما وقتی خبر نامزدی شما و جناب جونگکوک رو شنیدن،همون شب بلیت گرفتن
جرعهای از قهوه نوشیدم و سرمو تکون دادم.
خدمتکار با لبخند افتخارآمیزی ادامه داد:ایشون برادر کوچک ارباب هستن..با اینکه سالهاست بیشتر وقتشون خارج از کُره میگذره،اما برای اتفاقهای مهم خاندان همیشه برمیگردن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
- ۱.۳k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط