{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#اتش_نفرت #قسمت_اول

#اتش_نفرت #قسمت_اول
خب امروز هم مثل روزای قبل از جام بلند میشم دست و صورتمو میشورم و میرم کمک مادرم راستی مادرم توی خونه کار میکنه صاحب خونه مرد پیر ومسنی هست خیلی ادم خوبیه اما زنش خیلی قر میزنه و خیلی از مامانم کار میکشه از شانس بد همیشه هم خونس اسمشم املیا و صاحب خونه هم اسمش الوینه اخ تا یادم نرفته بگم سه تا بچه دارن که به ترتیب 3 6 8 سالشونه دوتا پسر جک(3) و جکسون(8) و یه دختر لوسیانا(6) خیلی بچه های با نمکین منم یه دوست خیلی خوب دارم به اسم ایون همیشه باهم کارامونو انجام میدیم اونم با ما زندگی میکنه پدرش گذاشته و رفته و مامانشم مرده برای همین مثل خواهریم برای هم
این روزا که نزدیکه دانشگاها شروع شه خیلی نگران دانشگاهیم درسمون خوبه اما اووووف همه جا پولیه دیگه!
ایون و من هردو 18 سالمونه
ایون دختر خیلی بانمک و مهربونیه خیلی دوسش دارم
منم پارک هیومینم تقریبا خوشگل و شیطونم تعریف از خود نباشه درسمم خوبه نسبتا! خلاصه یه فرشتم دیه خخ همینم دیه

ایون:
یه روز جدیده باید بریم دنبال دانشگاه رفتم تو اتاق هیومین و صداش زدم هیومییین هیووووو باید بیدار شی اگه دیر بریم رات نمیدنا به موهاش که تا ته رفته بود تو حلقش خیره شدم جلو خودمو گرفتم که نخندم به لباسش به کج و موج بود نگاه کردم و دستمو گذاشتم جلو دهنمو زدم زیر خنده با خندم یه چشمش باز شد
هیومین:
ایون اومده بود یه چیزایی میگفت و میخندید اصن هوش نبودم با خندش چشمام باز شد و با تعجب پرسیدم چی شده؟!
ایونم گفت هیچی و باید بریم دانشگاه
بلند شدم اماده شدم یه کت قرمز پوشیدم و یه شلوار تنگ زیر کت هم یه لباس اکلیلی زیبا پوشیده بودم به ایون نگاه کردم که یه لباس بلند قرمز پوشیده بود
از صبح تا ظهر داشتیم میگشتیم دیگه نفس نداشتم خیلی خسته شده بودم
ایون:
توف به زندگی اه ههمه چیز رو با پول میخرن
برگشتیم به خونه ی اقای الوین خسته کیفمو پرت کردم رو مبل
هییومین:
سریع رفتم پیش مامان اومدم چیزی بگم که دستمو کشید و گفت سوپرایز دارم رفتیم تو اتاق کیف از دستم افتاد دهنم از تعجب باز مموند چند دیقه تو شک بودم بعد با عجله و با گریه برگشتم و ایونو بقل کردم و اشک ریختم اشک شوق بود
باورم نمیشد این یونیفرما...
ایون:
با شوق و ذوق هیو رو بقل کردم جیغ کشیدم دست مادرو گرفتم و گفتم اما چ....چطور؟ این یونیفرما خودش یه ملیون دلاره
اخه چجوری؟
مامان(جسی)
هوووف دخترا اینا رو صاحب خونه داده اون میدونست شما دنبال دانشگاهین و خواسته بهتون کمک کنه
هیومین:
مامااااااااان به این راحتی قبول کردی؟نه جدی قبول کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی خوشحال بودم اما ته دلم راضی نبودم به چشمای ایون که برق میزد نگاه کردمو دست مادرو فشردمو گفتم مامان تو بهترینی و بغلش کردم
دیدگاه ها (۷)

😯

من دارم میرم مسافرت بااای😆

من دیگه پست نمیزارمیعنی چییی چه معنی میده اتش نفرتو پاک کردن...

الان اتش نفرتو میزارمهرکی نظر نده باش قهلم😐

پارت ۱ساعت ۸ و ۱۷ دقیقه عصر_جونگکوک:نشسته بودم تو گیم نت و ا...

جدایی

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p1ویو کوک°نور خور...

ادامه پارت142زل زد بهم و اروم سر تکون داد.بلند شدم و ازش دور...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

ترکم نکن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط