{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اهوی من

اهوی من
پارت ۴۸

(اراد)
رسیدیم خونه دیدم ارسلان امده اهو رو نجات داد اهو تا منو دید بدو بدو پرید تو بغلم
اهو:من من میترسم
اراد:زبونت گرفته
اهو:ااره
اراد:خوبی الان چیزت نشده که؟
اهو:نه حالم خوبه(بازبون گرفته شده)

پارسا امد سمتم
پارسا:هیچی نیست بیا رو کولم بیا ببرمت خونه
نگاهی به اراد کردم
اهو:ب برم
اراد:برو
پارسا:برو بیبین اراد ارسلان خوبه

(ارسلان)
دیدم اراد داره به سمتم میاد بلند شدم
اراد:حالت خوبه؟(با لحن سرد)
ارسلان:خوبم باید بیشتر مراقب اهو باشی
اراد:خونه نبودم تو چرا فرار کردی(بالحن سرد)
ارسلان:چون ک احساس کردم یکی درخطره ولی نمدونستم اهو هست
اراد:بیا بریم تو خونه(با لحن سرد)
ارسلان:نه باید برم جهنم همین الانشم ک پارسا منو حبس تو تاریکی نکرده باید برم شکر کنم(باخنده)
اراد:مرسی نجاتش دادی جبران میکنم برات(بالحن سرد)
ارسلان:جبران نمخوام فقط مواظبش باش گناه داره
ارسلان:هنوز نفهمیده ک کی هست؟
اراد:نه هنوز نگفتیم بهش
ارسلان:باشه من رفتم

ارسلان ناپدید شد رفت رفتم تو خونه ک دیدم همه بیهوش امدن و مامان پارسا داشت زبون اهو ک بند امد بود رو درست میکرد رفتم نشستم کرواتمو باز کردم لم دادم دکمه هایی لباسمو باز کردم

پارسا:رفت؟
اراد:اره رفت جهنم
اهو:اراد
اراد:جون دلم؟
اهو:کجا رفت ارسلان؟
اراد:چیمدونم
اهو:چرا بال داشت اونم مثل تو عجیب غربیه؟
اراد:اره من خونشامم اون ولی اون هم خونشامه هم گرگینه برای همین بال داره
اهو:خیلی ترسیدم

اهو بلند شد رفت تو بغل اراد
پارسا:اون کسی ک تو حیاط باهات حرف میزد چی میگفت؟
اهو:به توچه
پارسا:میگم چی گفت بهت؟
اهو:اون گفت ک تو بابامی گفت منو ول کردی گفت میخواستی منو مامانمو بکشی پارسا بگو ک اینا دروغه
پارسا:نه حقیقته من باباتم
اهو:بامن شوخی میکنیدها منو مسخره میکنید
پارسا:نه اهو من باباتم انا هم مادرته و من شیطانم بزرگ ترین شیطان
اهو:چی میگی(باگریه)

پارسا امد اهو رو بغل کنه ک اهو هلش داد
اهو:دست به من نزن(باداد)
اهو:تو چی بابایی بودی ک منو ول کردی من نمخوام بابایی مثل تو داشته باشم
هِل:اهو اون باباته این چی حرفی
اهو:از دیروز کجا بوده هاااا الان پیداش شده من نمخوام بابایی شیطان داشته باشم

همین حرف زد رفت تو اتاق
پارسا:اراد برو دنبالش بلایی سر خودش نیاره
اراد:باشه

هِل:پارسا ناراحت نباش اون خوب میشه الان تو شوکه
پارسا:اگه منو نخواد بهش حق میدم من بابایی خوبی براش نبودم ولش کردم راست میگه
دیدگاه ها (۳)

اهوی من پارت ۴۹ (اهو) با گریه داشتم لباس هامو جمع میکردم نبا...

اهوی من پارت ۵۰ اراد:اهو بیدارشو غزل بیااا (اهو) چشمامو باز ...

اهوی من پارت ۴۷ یکی پارسا به یک دنیایی دیگ برده بود با قدرت ...

اهوی من پارت ۴۶ اراد:خانوم من داره به چی فکر میکنه اهو:به ای...

)نمیتونم بیام مریض شدم مدیر: باشه اشکال نداره میتونی نیایمار...

عشق در تاریکی 24 << ویو ا/ت >> حموم کردم و حوله رو پیچیدم دو...

ارباب منPart2خانم بزرگ:نه خونه ی تو اینجاست حالا برو سر کارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط