{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه داستان

ادامه داستان

قسمت دوم :
چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم یکی از ماشین ها از پرتگاهی پرت شده بود اتیش ته پرتگاه رو گرفته بود و صدایه دادو فریاده کسایی که کمک میخواستن و درد میکشیدن تمام وجودم پر از ترس شد تحمل دیدنش سخت بود چرا یهو اینطوری شد؟؟؟ چرا؟؟؟ همه سردرگم بودن نمی دونستن چیکار کنم افرادی که اون پایین زنده بودنت حتما درد میکشیدن شاید اگه بهشون کمک نمی کردیم کی مردن ارمین پشت ارمان بود ابتین از شدت ترس میلرزید طاها جا خورده بود و همینجوری به ته دره نگاه میکرد تا اینکه یکی یه طنابی با خودش اورد
شخص_بچه ها بیاین این طنابو بگیریم
اون طنابو دور کمر خودش بسته بود میخواست چیکار کنه؟ یعنی میخواست خودشو پرت کنه؟انقدر احمقه؟؟
خودم _ بهتر به پلیسی چیزی زنگ بزنیم بیان
ابتین _ اینجا آنتن نداره مگل!!
شخص_ فرصت نداریم تا اوناهم بیان طول میکشه بیاین طنابو بگیرین دیگه ولی ول نکنین
عده‌ای قوی هیکل رفتنو طنابو گرفتن اونم یواش یواش شیب زمینو گرفته بود میرفت ولی طناب رویه تیزیه زمین جابه‌جا میشد چند دیقه طول کشید ولی یهو طناب پاره شد اونم کل شیبو غلط زد سرش به سخره تیزی خورو سوراخ شد...... خیلی ترسناک بود همه از ترس شوکه شده بودن با دهنایه باز صحنه وحشتناکو نگاه میکردن هیچ کاری از دستما بر نمیوومد وقتی اتیش خاموش شد خیلی راحت میشد بویه سوختن گوشت دوستامونو حس کنیم واقعا بد بود میخواستیم بر گردیم به خونه و خبر بدیم ولی....انگار راه جنگا تغییر کرده بود کسی چیزی یادش نمیوومد خیلی عجیب بود ارمان سعی میکرد ارمینو اروم که خیلی گریه میکرد رفتیم که سوار ماشینا بشیم ........ حرکت نمی کردن هرکاری کردیم حرکت نکردن این چه بدشانسیه اخه...... وسایلامونو برداشتیم همه قیافه هاشون مچاله شده بود اشک هم تو صورت شکسته خیلیا سرازیر شده بود جنگل خیلی ترسناک بود درختایه بلند همه جا مه تنم به لرز افتاده بود یهو یه صدایی از پشت سرم شنیدم مثل صدایه خش خش برگ وقتی کسی روشون راه میره بود ولی کسی پشت من نبود که از گروه خیلی عقب افتادم کلی دویدم تا بهشون رسیدم دیگه شب شده بود ۶ ساعت داشتیم راه میرفتیم خسته بودم دیگه توان نداشتم رویه زمین افتادم نفس نفس میزدم ابتینو طاها با ارمینو ارمان وایسادن به بقیه بچه ها گفتن ما اینجا میمونیم شما برین اینطور شد که از گروه جدا شدیم حداقل جایه شکر داشت که دوستام پیشم بودن چادر زدیم قرار شد همون جا بخوابیمو استراحت کنیم من داخل چادر خودم رفتم ..... خوابم نبرد فکرم پیشه بقیه بود از چادر دراومدم همه خواب بودن اتیشم خاموش شده بود کل شبو تو فکر بودم صداهایه عجیبی میومد ولی توجهی نداشتم بهش به ساعت نگاه کردم ساعت ۸:۵ صبح بود عجیب بود جنگل هنوز تاریک بود دوستامم یکی بعد از یکی دیگه بیدارزمزمه
چادرو جمع کردیم به راه افتادیم خیلی راه نرفته یودیم که صدایه جیغو کمک خواستن روحمونو از تنمون جدا کرد
ارمین_عه.....این.....صدایه چیه؟؟؟؟
ارمان_ ا...از کجا ب... بدونم
خودم_ حتما یکی کمک میخواد
ابتین_شاید هرچی باشه صدایه جیغه دیگه
طاها_ خ...خو بریم دیگه
هممون به دنبال صدا دویدیم به یه جایی رسیدیم پر از درخت صدا بین درختا گم شد یه چیزی جلومون بود مثل پرده ولی از جنس گیاه بود میترسیدم بزنمش کنار طاها زدش کنار ( صدایه جیغ بلند)........

ادامه دارد


#جنگل_بی_زمزمه



نظر بدید:
دیدگاه ها (۳)

محو زیبایی او پارت ۳۹ویو رزا یهو گرگ هارو دیدم با کاور ابی و...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p11رفتم داخل مدرس...

چند پارتی

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

پارت ۳۳

part 4ویو مایکی از پشت میز بلند شدم و رفتم روی تختم دراز کشی...

ستاره ی من(پارت ۲)

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط