ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 65 (๑˙❥˙๑)
عصر هوا روبه تاریکی بود که صدای زنگ در همه خونه رو پر کرد
ویوا لای کتابش که رمان عاشقانه ای بود بست و از اتاقش خارج شد
زنگ در این موقع روز خبر از اومدن مهمونی ناخوانده میداد
خانم هان شام رو زودتر حاضر کرده بود و برای دیدن دخترش زودتر از روز های دیگر رفته بود و دختر رو توی تنهایی خودش گم بود زنگ گوش خراش مداوم توی خونه میپیچید ... کلافه در رو باز کرد که با دیدن فرد جلوی در لحظه ای خشکش زد ...ایم کیهوان پدرش ایستاد بود یا در اصلا کابوس زندگیش مگه میشه یک پدر اینطور کابوس دخترش باشه که حتا با دیدنش تک تک اعضای بدنش به لرزه بیوفته
کیهوان : نمیخواهی پدرت رو دعوت کنی تو
دختر با تردید از جلوی در کنار رفت و راه رو برای پدرش باز کرد پدر واژه ای که اون مرد هیچ وقت لایقش نبوده و نیست
رو به روی پدرش روی مبل سالن نشسته بود و اون درحال آنالیز کردن پنت هاوس زیبا بود ویوا درحالی که دستاش توی هم قفل کرده بود و پوست ناخون هاش رو میکند نگاهش رو بالا آورد
و به کیهوان نگاه کرد
میخواست بدون کسی که بعد از روز ازدواج حتا سراغش رو نگرفتن که مرده یا زندهست چرا حالا توی خونه اش نشسته حتا نگاه کردن به اون مرد هم باعث بقض ناراحتیش میشد
ویوا : چرا اومدین اینجا ؟
نگاهش رو به چهره پدرش دوخت به مردی که تار های سفیدی به تازگی توی موهایش بوجود اما بودن اما چیزی از چهره سرد زننده اش کم نمیکرد ... پدرش صاف نشست و با اخم لحنی عصبی گفت
کیهوان : این چه طرز حرف زدن با پدرته
دختر پوزخندی ریزی زد و سکوت کرد فقد به چشمای پدرش خیره شد اون مرد حتما چیزی توی سرش رو که از بوسان به سئول اومده بود
کیهوان : کاری که بهت گفتم رو انجام دادی
ویوا با یادآوری چیزی که پدرش شب عروسی بهش گفته بود نگاهش رنگ تعجب گرفت کیهوان پوزخندی زد و با لحنی تمسخرآمیز گفت
کیهوان : میدونستم تو بی عرضه از پسش بر نمیایی .. باید انجامش بدی جونگکوکو راضی کن
بازم هم تحقیر بازم زورگویی این مرد به اصطلاح پدرش جونش رو به لب رسونده بود همیشه سکوت میکرد نه برای اینکه جوابی نداشت یا بلد نبود ساکت شون کنه چون نه دلیل برای جنگیدن نداشت
نه هم امیدی برای ادامه دادن ..اما الان فرق میکرد زندگیش احساساتش همه تغییر کرده بود ... چشماش روی هم فشار داد و با صدایی که از بغض خفه شده بود گفت .... ویوا : من اینکار .. نمی..کنم
پدرش جوری که انگار حرفش رو نشنیده گرفت با صبانیت غرید
کیهوان : نشنیدم ..چی گفتی یه بار دیگه بگو
(๑˙❥˙๑) پارت 65 (๑˙❥˙๑)
عصر هوا روبه تاریکی بود که صدای زنگ در همه خونه رو پر کرد
ویوا لای کتابش که رمان عاشقانه ای بود بست و از اتاقش خارج شد
زنگ در این موقع روز خبر از اومدن مهمونی ناخوانده میداد
خانم هان شام رو زودتر حاضر کرده بود و برای دیدن دخترش زودتر از روز های دیگر رفته بود و دختر رو توی تنهایی خودش گم بود زنگ گوش خراش مداوم توی خونه میپیچید ... کلافه در رو باز کرد که با دیدن فرد جلوی در لحظه ای خشکش زد ...ایم کیهوان پدرش ایستاد بود یا در اصلا کابوس زندگیش مگه میشه یک پدر اینطور کابوس دخترش باشه که حتا با دیدنش تک تک اعضای بدنش به لرزه بیوفته
کیهوان : نمیخواهی پدرت رو دعوت کنی تو
دختر با تردید از جلوی در کنار رفت و راه رو برای پدرش باز کرد پدر واژه ای که اون مرد هیچ وقت لایقش نبوده و نیست
رو به روی پدرش روی مبل سالن نشسته بود و اون درحال آنالیز کردن پنت هاوس زیبا بود ویوا درحالی که دستاش توی هم قفل کرده بود و پوست ناخون هاش رو میکند نگاهش رو بالا آورد
و به کیهوان نگاه کرد
میخواست بدون کسی که بعد از روز ازدواج حتا سراغش رو نگرفتن که مرده یا زندهست چرا حالا توی خونه اش نشسته حتا نگاه کردن به اون مرد هم باعث بقض ناراحتیش میشد
ویوا : چرا اومدین اینجا ؟
نگاهش رو به چهره پدرش دوخت به مردی که تار های سفیدی به تازگی توی موهایش بوجود اما بودن اما چیزی از چهره سرد زننده اش کم نمیکرد ... پدرش صاف نشست و با اخم لحنی عصبی گفت
کیهوان : این چه طرز حرف زدن با پدرته
دختر پوزخندی ریزی زد و سکوت کرد فقد به چشمای پدرش خیره شد اون مرد حتما چیزی توی سرش رو که از بوسان به سئول اومده بود
کیهوان : کاری که بهت گفتم رو انجام دادی
ویوا با یادآوری چیزی که پدرش شب عروسی بهش گفته بود نگاهش رنگ تعجب گرفت کیهوان پوزخندی زد و با لحنی تمسخرآمیز گفت
کیهوان : میدونستم تو بی عرضه از پسش بر نمیایی .. باید انجامش بدی جونگکوکو راضی کن
بازم هم تحقیر بازم زورگویی این مرد به اصطلاح پدرش جونش رو به لب رسونده بود همیشه سکوت میکرد نه برای اینکه جوابی نداشت یا بلد نبود ساکت شون کنه چون نه دلیل برای جنگیدن نداشت
نه هم امیدی برای ادامه دادن ..اما الان فرق میکرد زندگیش احساساتش همه تغییر کرده بود ... چشماش روی هم فشار داد و با صدایی که از بغض خفه شده بود گفت .... ویوا : من اینکار .. نمی..کنم
پدرش جوری که انگار حرفش رو نشنیده گرفت با صبانیت غرید
کیهوان : نشنیدم ..چی گفتی یه بار دیگه بگو
- ۱۵.۸k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط