{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت اول ۱

قسمت اول ۱
به نام خدا
1
زندگی بدون عشق،
مثل صبح بهاری است
بی گنجشک...
نه اینکه زیبا نباشد،نه!
فقط جذاب نیست.

-ینی دیگه استخدام نمیکنید؟؟؟
-.....
-باشه ممنون آقا...

تلفن رو قطع کردم و بلند بلند شروع کردم به قر زدن:به جهنم که ظرفیت برای استخدامتون تموم شده...چیزی که برای من زیاده کاررر...ریخته واسم...

-آره اونقدر برات کار هست که دوماهه داری میگردی...
-مادر من خب چیکار کنم قبول نمیکنن؟؟یکی میگه سابقت باید بیشتر باشه یکی میگه منطقه زندگیتون دوره...
آخه بگو پدرصلواتی من میخوام از این سر شهر گز کنم بیام اون سر شهر بعد تو حرص و جوش میزنی؟؟؟
بابا-باشه باباجان حرص نخور...
باز دوباره روزنامه رو گذاشتم جلوم...یکی دیگه پیدا کردم و زنگ زدم...دیگه کلافه شدم،دوماهه دنبال کارم اما پیدا نمیکنم...
-اهههه گلوم خششک شد اینقدر فک زدم براشون...
همون لحظه مامان با سه تا شربت آلبالو از آشپزخونه اومد پیشم...
-آی مامان دمت گررررم...
مامان بد نگام کرد که ینی بده جلو بابا این الفاظ رو بکار میبرم...
بابا یه قلپ از شربتشو خورد و گفت:لجباز تر از تو جایی سراغ ندارم گلبو...بهت میگم بیا پیش خودم نمیای...
-بابا جان؟؟؟صد دفعه گفتم برای صد و یکمین دفعه میگم تو شرکت شما کاری برای من وجود نداره...
-چرا نداره؟؟؟
-بابااااا ینی شما میگید من با لیسانس گرافیک برم بشم منشی؟؟
-خب تا وقتی که کار پیدا کنی
بد فکری نبود اما نمیخواستم قبول کنم...
-نه بابا دست شما درد نکنه
مامان-محمد ولش کن مگه نمیشناسیش لجباز تر از این حرفاس
رو به من گفت:تو هم اونقدر بگرد تا خسته شی...
چیزی نگفتم و رفتم توی اتاقم...تا اینجا هم زیاده روی کرده بودم تو برخورد با بابا...
امروز که دیگه بیخیال شدم...
لباسامو پوشیدم و رفتم پایین
بابا-کجا به سلامتی دختر؟؟؟
-با اجازتون یکم میرم بیرون هوا به سرم بخوره...
-برو به سلامت
-خدانگهدار
در بستم و اومدم بیرون مستقیم راهمو ادامه دادم...با پام سنگی که نزدیک به ده قدم داشتم با خودم میاوردم رو شوت کردم افتاد تو جوب...
ای بابااااا آخه چراااااا...چرا رفتی تو جوبببب؟؟
یه جور داشتم حرص و جوش میخوردم انگار عشقم رفته بود!!!!خندم گرفته بود...
رفتم تو کافی شاپ نزدیک خونمون...خیلی گرمم شده بود
-سلام خانوم خیلی خوش آمدید چی میل دارید؟؟؟
میدونستم چی میخوام اما سرسری به منو نگاه کردم و گفتم:همون همیشگی
-چشم اساعه
یکم فکر کرد و گفت:ببخشید میشه سفارشتونو بگید؟؟
-برای بار هزارم میگم بستنی شکلاتی
عاشق شکلات بودم به خاطر همین همیشهههه دسرهای شکلاتی سفارش میدادم منتها نمیدونم این یارو چرا اینقدر گاگول بود...من هرررر وقت میومدم اینجا بستنی شکلاتی سفارش میدادم نمیدونم این چرا یادش نمیموند...
-ببخشید خانوم من قیافتون یادم میمونه اما سفارشتون نه...
چیزی نگفتم...
چند دقیقه بعد بستنی شکلاتی عزیزدلم رو آوردن!!!با لذت شروع کردم به خوردن...
بعد از اینکه خودمش پولو گداشتم رو میز و رفتم بیرون...
یکم مسیر رو پیچوندم و از خیابون اصلی رفتم تا مغازه هارو نگاه کنم...
از دیدن مغازه ها و ساعت ها صرف وقت برای گشتن پاساژ لذت میبردم...
تا ساعت 7داشتم مغازه هارو میدیدم...بعد از خرید دوتا مانتو و یه کتونی رفتم به طرف خونه...
کلید رو توی قفل چرخوندم و رفتم داخل...
به غیر از ماشین های خودمون ماشین دختر خاله مامان هم بود...اااای باباااا...حالا کی حوصله ی اینارو داره...
درو باز کردم و رفتم داخل....
میخواستم خودمو نشون ندم اما مگه میشد؟؟
به اجبار رفتم طرف پذیرایی...
-سلام خیلی خوش اومدید...
دخترخاله مامان یا همون مژگان بغلم کرد...اههه خفه شدم انگار انار رو داره میچلونه...
-خوبی عزیزم؟؟؟
-ممنون
-خرید بودی؟؟؟؟
اخه به تو چه؟؟
به وسیله های توی دستم اشاره کردم و گفتم:معلوم نیست مژگان خانوم؟؟؟
آخیییش دلم خنک شد یکم خیط شد...
همون موقع شوهرش اومد...از این مرد خیلی خوشم میومد یه مرد ساکت و مهربون که تو چنگال این گرگ گرفتار شده بود...
-سلام آقا مسعود خوش آمدید!
-سلاااااام دختر گلم
باهم دست دادیم و گفتم:ببخشید من برم لباس هامو عوض کنم خدمتتون میرسم...
سریع رفتم بالا...
خداروشکر که اون یکی یدونه ی بی خاصیتشونو نیاوردن هیچ خوشم نمی اومد ازش...
لباسمو با یه شلوار گشاد مشکی با بلوز آستین سه ربع عوض کردم...
موهام رو هم بستم و دست آخر به لبهام رژلبی زدم و رفتم پایین...
همگی نشسته بودن...رفتم پیش گلرو نشستم...


@nazbano1997
دیدگاه ها (۲)

قسمت دوم ۲آروم بهش گفتم:گلرو اینا کی پیداشون شد؟؟؟-کارای مام...

قسمت سوم ۳رو به گلرو گفتم:یا تو گلرو چه قدر دوست داشتی معما...

رمان اول:دیارعشقنویسنده:nazbano1997ای دی نویسنده:@nazbano199...

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:3در باز شدو یونا اومد تو ...

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ !࿙# ℘ᾰԻт→❷بارون شدیدتر شد.باید...

˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖سلام دوزتان بعد غیبتی طولانی من بازگشتم و ا...

forced marriage"single part. ات : بسه دیگه شوگا : زنیکه عوضی...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 112・⁠]⁠ᕗو خندید شوک و شگفتی ...

#in_your_eyespart_11۰"پنج سال بعد"ویو کایلااز صبح زود بیدار ...

دیروز رفته بودم یه مجموعه رستوران و يه آقای رندوم گفت سوييچ‌...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط