I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁴²
و فقط یک نور در جایگاه اصلی بود..جایی که دو عدد صندلی سلطنتی قرمز داشت،یکی بزرگ و یکی کوچکتر
ماسلو روی صندلی کوچک و یک فرد پیر روی اون صندلی نشسته بود
مرد پیر بلند شد..یک میکروفون دستش گرفت و گفت:
پیرمرد:سلام به همگی..امروز اینجا جمع شدیم تا جانشینی نوه ی عزیزم،رایتن مایلو رو به شماها خبر بدم..لطفا از این مهمونی لذت ببرین
و بعد میکروفون رو داد به مایلو:
مایلو:از پدربزرگ ممنونم که من رو شایسته دونست..امیدوارم به همه خوش بگذره
و نگاهش دقیقا افتاد روی من..پوزخندی زد و رفت پیش دوستاش
چراغ ها روشن شد
دلشوره ی عجیبی داشتم..تهیونگ با شراب توی جامش بازی میکرد:
+چی فکرتو انقدر درگیر کرده؟
-هیچی..هیچی نشده
+اوهوم
نگاه گذرایی بهم انداخت..توی کل مهمونی حواسم به مایلو بود
تقریبا ساعت ۱۱:۳۰ بود..بیشتر مهمونا رفته بودن و من فقط کسایی که توی پیست بودن رو میدیدم
از جام بلند شدم:
+کجا؟
-میرم دستشویی
کیفم رو گذاشتم پیش تهیونگ و رفتم دستشویی
بعد از انجام کارهام داشتم دست هامو میشستم،یهو قیافه ی مایلو توی آینه ی دستشویی نمایان شد:
مایلو:حتما تهیونگ خیلی تورو دوست داره..ببینم وقتی رو که عزیز دردونش داره زجر میکشه رو ببینه چه حالی میشه
و دستمو کشید..میخواستم داد بزنم اما جلوی دهنم رو گرفت
منو برد توی یه اتاق و پرتم کرد روی تخت..بعدش در رو قفل کرد..دستام و دهنمو بست ..یه کمربند از توی کشو در اورد:
مایلو:نظرتون چیه اروم شروع کنیم؟
اولین ضربه رو به پام زد..اشک توی چشمام جمع شد
دومی...سومی...
دستشو بالا اورد..همون موقع در شکسته شد
تهیونگ با چهره ی عصبانی،توی چهارچوب در ایستاد
کمربند از دست مایلو افتاد..تهیونگ یقه ی مایلو رو گرفت و به دیوار چسبوند
مایلو رو روی زمین انداخت و تا میشد بهش کتک زد..مایلو با لب و دهن خونی،روی زمین افتاده بود
تهیونگ موهاشو به عقب هدایت کرد و برگشت سمت من
سریع اومد پیشم..دست و دهنمو باز کرد..تا خواستم چیزی بگم،سرمو رو داخل سینش فرو برد:
+میدونم..میدونم..نباید تنهات میذاشتم..ببخشید دختر کوچولوم..دیگه تکرار نمیشه(بغض)
اشکامو پاک کردم..تهیونگ گوشه ای از لباسم رو به ارومی بالا داد..یکم کبود شده بودن
توی یه حرکت براید بغلم کرد..چیزی نگفتم..توان گفتن هم نداشتم
کیفم رو برداشت و از اون قبرستون بیرون زدیم..در ماشین رو باز کرد و منو توش گذاشت و بعدش در رو بست
خودش هم سوار شدم..سویچ ماشین رو چرخوند و راه افتادیم
-تهیونگ
+جونم؟
-میدونی..تو تنها فردی هستی که بهش تکیه میکنم..لطفا هیچوقت ازم دوری نکن
+باشه دختر کوچولم..هیچوقت قرار نیست تنها بمونی
و اروم موهامو نوازش کرد..سرمو به سمت عقب تکیه دادم..تهیونگ گفت:
*ادامه دارد...
Part⁴²
و فقط یک نور در جایگاه اصلی بود..جایی که دو عدد صندلی سلطنتی قرمز داشت،یکی بزرگ و یکی کوچکتر
ماسلو روی صندلی کوچک و یک فرد پیر روی اون صندلی نشسته بود
مرد پیر بلند شد..یک میکروفون دستش گرفت و گفت:
پیرمرد:سلام به همگی..امروز اینجا جمع شدیم تا جانشینی نوه ی عزیزم،رایتن مایلو رو به شماها خبر بدم..لطفا از این مهمونی لذت ببرین
و بعد میکروفون رو داد به مایلو:
مایلو:از پدربزرگ ممنونم که من رو شایسته دونست..امیدوارم به همه خوش بگذره
و نگاهش دقیقا افتاد روی من..پوزخندی زد و رفت پیش دوستاش
چراغ ها روشن شد
دلشوره ی عجیبی داشتم..تهیونگ با شراب توی جامش بازی میکرد:
+چی فکرتو انقدر درگیر کرده؟
-هیچی..هیچی نشده
+اوهوم
نگاه گذرایی بهم انداخت..توی کل مهمونی حواسم به مایلو بود
تقریبا ساعت ۱۱:۳۰ بود..بیشتر مهمونا رفته بودن و من فقط کسایی که توی پیست بودن رو میدیدم
از جام بلند شدم:
+کجا؟
-میرم دستشویی
کیفم رو گذاشتم پیش تهیونگ و رفتم دستشویی
بعد از انجام کارهام داشتم دست هامو میشستم،یهو قیافه ی مایلو توی آینه ی دستشویی نمایان شد:
مایلو:حتما تهیونگ خیلی تورو دوست داره..ببینم وقتی رو که عزیز دردونش داره زجر میکشه رو ببینه چه حالی میشه
و دستمو کشید..میخواستم داد بزنم اما جلوی دهنم رو گرفت
منو برد توی یه اتاق و پرتم کرد روی تخت..بعدش در رو قفل کرد..دستام و دهنمو بست ..یه کمربند از توی کشو در اورد:
مایلو:نظرتون چیه اروم شروع کنیم؟
اولین ضربه رو به پام زد..اشک توی چشمام جمع شد
دومی...سومی...
دستشو بالا اورد..همون موقع در شکسته شد
تهیونگ با چهره ی عصبانی،توی چهارچوب در ایستاد
کمربند از دست مایلو افتاد..تهیونگ یقه ی مایلو رو گرفت و به دیوار چسبوند
مایلو رو روی زمین انداخت و تا میشد بهش کتک زد..مایلو با لب و دهن خونی،روی زمین افتاده بود
تهیونگ موهاشو به عقب هدایت کرد و برگشت سمت من
سریع اومد پیشم..دست و دهنمو باز کرد..تا خواستم چیزی بگم،سرمو رو داخل سینش فرو برد:
+میدونم..میدونم..نباید تنهات میذاشتم..ببخشید دختر کوچولوم..دیگه تکرار نمیشه(بغض)
اشکامو پاک کردم..تهیونگ گوشه ای از لباسم رو به ارومی بالا داد..یکم کبود شده بودن
توی یه حرکت براید بغلم کرد..چیزی نگفتم..توان گفتن هم نداشتم
کیفم رو برداشت و از اون قبرستون بیرون زدیم..در ماشین رو باز کرد و منو توش گذاشت و بعدش در رو بست
خودش هم سوار شدم..سویچ ماشین رو چرخوند و راه افتادیم
-تهیونگ
+جونم؟
-میدونی..تو تنها فردی هستی که بهش تکیه میکنم..لطفا هیچوقت ازم دوری نکن
+باشه دختر کوچولم..هیچوقت قرار نیست تنها بمونی
و اروم موهامو نوازش کرد..سرمو به سمت عقب تکیه دادم..تهیونگ گفت:
*ادامه دارد...
- ۴.۸k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط