مرد بزرگتر آه شدبا بلند ردن دستش و اشاره اش به دو ف
مردِ بزرگتر آهى كشيد،با بلند كردن دستش و اشاره اش به دو فرد سياه پوشى كه پشتش ايستاده بودن،يك جمله كوتاه كه حدس ميزدى به زبان روسى باشه رو بيان كرد.
بعد از اتمام جمله اش،مردِ سياه پوش با برداشتن يك جعبه،به سمتت اومد.
كمى با ترس تو خودت جمع شدى كه ميراى،با ديدنِ عكس العملت اخمِ محوى بين ابروهاش نشست.
مردى كه بنظر ميرسيد برادر ناتنى پدرت هست،از روى صندلى بلند شد و قبل از اينكه يكى از افرادش،دستهاش بهت بخوره با تحكم به زبان روسى،لب زد:
"دستت بهش بخوره كشتمت!"
مردِ بيچاره كه مقابلت زانو زده بود،ترسيده به سرعت ايستاد.
درحالى كه سرش پايين بود،آروم آروم ازت دور شد و حالا اين جیهوپ بود كه مقابلِ نگاهِ ترسيده ات،روى زانوهاش نشست.
از فاصله اى نزديك به چهره ات خيره شد و در نهايت گفت:
آروم بينيت رو بالا كشيدى.اين مكانِ لعنت شده خيلى سرد بود!
"من..فقط نميدونم كه كجام!"
مردِ مقابلت تك خنده اى كرد.هردو دستش رو،به دستهاى بسته شده ات رسوند.
با باز كردنِ قفلِ زنجير هاى دور دستت،آروم هردوى اونهارو،بينِ انگشتهاش گرفت و بهشون نگاه كرد:
" تو عمارتِ منى و كسى كه كنارِ من باشه،جاش امنه بچه!"
پانسمان هايى كه داخل جعبه بود رو برداشت و بعد با برداشتنِ بتادين،گفت:
"اين قرارِ درد داشته باشه..بايد كمكت كنم؟"
سوالى نگاهش كردى كه با ديدنِ سكوتت،نگاهش رو از مچِ دو دستت گرفت.
نگاهِ نافذِ مرد،توى نگاهت قفل و ناخودآگاه بخاطر عمقِ اون نگاه،كمى به خودت لرزيدى:
"لازمه دستمو بدم بهت تا فشارش بدى؟يا يه پارچه كه بزارى تو دهنت؟و يا هرچيزى كه فكر ميكنى دردت رو كمتر ميكنه!"
متعجب ابرويى بالا انداختى.اين مرد انگار كه تعادل نداشت!
اول مثل يك زندانى باهات برخورد كرده بود و حالا؟شبيه به يك فردِ محافظه كار!
بعد از اتمام جمله اش،مردِ سياه پوش با برداشتن يك جعبه،به سمتت اومد.
كمى با ترس تو خودت جمع شدى كه ميراى،با ديدنِ عكس العملت اخمِ محوى بين ابروهاش نشست.
مردى كه بنظر ميرسيد برادر ناتنى پدرت هست،از روى صندلى بلند شد و قبل از اينكه يكى از افرادش،دستهاش بهت بخوره با تحكم به زبان روسى،لب زد:
"دستت بهش بخوره كشتمت!"
مردِ بيچاره كه مقابلت زانو زده بود،ترسيده به سرعت ايستاد.
درحالى كه سرش پايين بود،آروم آروم ازت دور شد و حالا اين جیهوپ بود كه مقابلِ نگاهِ ترسيده ات،روى زانوهاش نشست.
از فاصله اى نزديك به چهره ات خيره شد و در نهايت گفت:
آروم بينيت رو بالا كشيدى.اين مكانِ لعنت شده خيلى سرد بود!
"من..فقط نميدونم كه كجام!"
مردِ مقابلت تك خنده اى كرد.هردو دستش رو،به دستهاى بسته شده ات رسوند.
با باز كردنِ قفلِ زنجير هاى دور دستت،آروم هردوى اونهارو،بينِ انگشتهاش گرفت و بهشون نگاه كرد:
" تو عمارتِ منى و كسى كه كنارِ من باشه،جاش امنه بچه!"
پانسمان هايى كه داخل جعبه بود رو برداشت و بعد با برداشتنِ بتادين،گفت:
"اين قرارِ درد داشته باشه..بايد كمكت كنم؟"
سوالى نگاهش كردى كه با ديدنِ سكوتت،نگاهش رو از مچِ دو دستت گرفت.
نگاهِ نافذِ مرد،توى نگاهت قفل و ناخودآگاه بخاطر عمقِ اون نگاه،كمى به خودت لرزيدى:
"لازمه دستمو بدم بهت تا فشارش بدى؟يا يه پارچه كه بزارى تو دهنت؟و يا هرچيزى كه فكر ميكنى دردت رو كمتر ميكنه!"
متعجب ابرويى بالا انداختى.اين مرد انگار كه تعادل نداشت!
اول مثل يك زندانى باهات برخورد كرده بود و حالا؟شبيه به يك فردِ محافظه كار!
- ۳.۳k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط