{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در حالی که دستهات پشت سرت بهم بسته شده بودمقابل مردی که

در حالی که دستهات پشت سرت بهم بسته شده بود،مقابل مردی که روی صندلی نشسته بود،زانو زده بودی.
قفسه سینه ات با شدت زیادی بالا و پایین میشد و در حالی که ترسیده بودی؛سعی داشتی تا خونسردیت رو حفظ کنی:
"پدرت کجاست؟"
نگاهت بالا کشیده شد و روىِ چهره خونسردِ مرد، ثابت موند:
"من..نمیدونم!"
مرد مقابلت برایِ چند ثانیه بهت نگاه کرد و در نهایت همراه با نیشخند،تکیه اش رو از صندلی گرفت و به جلو متمایل شد:
"اوه؟پس نمیدونی!خیل خب،طبقِ قراردادی که پدرت با من بسته و امضا و اثرِ انگشتش هم زیرش ثبت شده،باید تا یک هفته قبل پولم رو پس میداد!اما حالا که فرار کرده..."
از رویِ صندلی بلند شد و در حالی که بهت نگاه میکرد،گفت:
"حداقل یه هدیه کوچولو برام گذاشته!لباس هات رو عوض میکنی و تو بارِ من شروع به کار میکنی!
اگه ردش کنی،به جایِ بار مجبوری تختم رو گرم کنی!انتخاب با خودته،کار تو بار یا کار رویِ تخت؟"
دیدگاه ها (۱)

"من آدمِ بخشنده اى نيستم نويا!آدمى هم نيستم كه حقِ انتخاب به...

لبِ پايينت رو گزيدى و سعى كردى به لحنِ تمسخرآميزش،توجهى نكنى...

""نه،لازم نيست!"اتمام جمله ات،مصادف شد با خنده آرومِ مرد.بتا...

مردِ بزرگتر آهى كشيد،با بلند كردن دستش و اشاره اش به دو فرد ...

پلكهات رو بزور باز كردى.با حسِ سوزش شديدِ مچ دستت،خواستى اون...

جادوگران گمشده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط