طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پ
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت ۲۴
وقتی از اتاقک عکس بیرون اومدیم، هنوز داشتم به نوار عکس نگاه میکردم.
تهیونگ از کنارم رد شد و گفت:
ـ هنوز داری نگاش میکنی؟
ـ آره... خیلی بامزه شده.
ـ مخصوصاً اون عکسی که قیافهت شوکه بود.
چشمغرهای بهش رفتم.
ـ اگه دوباره دربارهش حرف بزنی، اون عکسو قیچی میکنم.
با خنده گفت:
ـ جرأتشو نداری.
ـ چرا، دارم.
ـ نه... چون خودت بیشتر از همه دوستش داری.
چیزی نگفتم...
چون راست میگفت.
چند دقیقه بعد رسیدیم به یه پل که منظرهی قشنگی به رودخونه داشت.
من طبق عادت، دوربینمو از کیفم درآوردم.
تهیونگ با کنجکاوی نگام کرد.
ـ حتی روز تعطیلت هم دوربین همراهته؟
ـ همیشه.
ـ هیچوقت ازش جدا نمیشی؟
ـ نه.
لنزمو تنظیم کردم و از منظره چند تا عکس گرفتم.
بعد دوربینو آوردم پایین.
همون لحظه تهیونگ روی نردهی پل تکیه داده بود و حواسش به رودخونه بود.
نور چراغهای شهر روی صورتش افتاده بود.
بدون اینکه متوجه بشه...
کلیک.
صدای شاتر باعث شد برگرده.
ـ ازم عکس گرفتی؟
لبخند زدم.
ـ آره.
ـ بدون اجازه؟
ـ عکاسا همیشه بهترین عکسارو وقتی میگیرن که طرف حواسش نیست.
دستشو دراز کرد.
ـ نشونم بده.
دوربینو بهش دادم.
چند ثانیه به عکس خیره شد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ این... واقعاً قشنگ شده.
ـ گفتم که.
سرشو بلند کرد و با یه لبخند ریز گفت:
ـ یه روز باید یه نمایشگاه از عکسات برگزار کنی.
خندیدم.
ـ اول بذار پروژهمون تموم بشه.
تهیونگ با اطمینان گفت:
ـ مطمئنم یه روز همه برای دیدن عکسات صف میکشن.
نمیدونستم حرفش فقط برای دلگرمیه...
یا واقعاً به تواناییهام اینقدر ایمان داره.
وقتی از اتاقک عکس بیرون اومدیم، هنوز داشتم به نوار عکس نگاه میکردم.
تهیونگ از کنارم رد شد و گفت:
ـ هنوز داری نگاش میکنی؟
ـ آره... خیلی بامزه شده.
ـ مخصوصاً اون عکسی که قیافهت شوکه بود.
چشمغرهای بهش رفتم.
ـ اگه دوباره دربارهش حرف بزنی، اون عکسو قیچی میکنم.
با خنده گفت:
ـ جرأتشو نداری.
ـ چرا، دارم.
ـ نه... چون خودت بیشتر از همه دوستش داری.
چیزی نگفتم...
چون راست میگفت.
چند دقیقه بعد رسیدیم به یه پل که منظرهی قشنگی به رودخونه داشت.
من طبق عادت، دوربینمو از کیفم درآوردم.
تهیونگ با کنجکاوی نگام کرد.
ـ حتی روز تعطیلت هم دوربین همراهته؟
ـ همیشه.
ـ هیچوقت ازش جدا نمیشی؟
ـ نه.
لنزمو تنظیم کردم و از منظره چند تا عکس گرفتم.
بعد دوربینو آوردم پایین.
همون لحظه تهیونگ روی نردهی پل تکیه داده بود و حواسش به رودخونه بود.
نور چراغهای شهر روی صورتش افتاده بود.
بدون اینکه متوجه بشه...
کلیک.
صدای شاتر باعث شد برگرده.
ـ ازم عکس گرفتی؟
لبخند زدم.
ـ آره.
ـ بدون اجازه؟
ـ عکاسا همیشه بهترین عکسارو وقتی میگیرن که طرف حواسش نیست.
دستشو دراز کرد.
ـ نشونم بده.
دوربینو بهش دادم.
چند ثانیه به عکس خیره شد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ این... واقعاً قشنگ شده.
ـ گفتم که.
سرشو بلند کرد و با یه لبخند ریز گفت:
ـ یه روز باید یه نمایشگاه از عکسات برگزار کنی.
خندیدم.
ـ اول بذار پروژهمون تموم بشه.
تهیونگ با اطمینان گفت:
ـ مطمئنم یه روز همه برای دیدن عکسات صف میکشن.
نمیدونستم حرفش فقط برای دلگرمیه...
یا واقعاً به تواناییهام اینقدر ایمان داره.
- ۱۲۰
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط