طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ ☆
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ ☆
پـــارتـــــ3
از اتاق پرو اومد بیرون.
کتی که براش طراحی کرده بودم، انگار دقیقاً برای خودش دوخته شده بود.
همه داشتن نگاهش میکردن.
مدیر پروژه با رضایت گفت:
ـ عالیه... دقیقاً همون چیزیه که میخواستیم.
تهیونگ برگشت سمتم.
ـ نظر خودت چیه؟
چند قدم جلو رفتم.
مثل همیشه ناخودآگاه شروع کردم لباسو برانداز کردن.
ـ آستین سمت راست یکم بالاتره...
خم شدم، آستینشو یه ذره مرتب کردم.
بعد یقهشو صاف کردم.
ـ الان بهتره.
تهیونگ با تعجب نگام کرد.
ـ تو این چیزا رو از این فاصله میبینی؟
شونه بالا انداختم.
ـ عادت کردم... کوچیکترین جزئیاتم به چشمم میاد.
چند ثانیه نگام کرد و بعد خندید.
ـ پس از این به بعد باید همیشه حواسم به لباسم باشه.
منم خندیدم.
ـ خب... آره.
همون موقع مدیر پروژه صدامون کرد.
ـ خب، حالا نوبت عکسهای تستیه، بیینیم کارت خوبه یا نه؟!
دوربینمو برداشتم.
ـ تهیونگ، کنار پنجره وایسا لطفاً.
بدون هیچ حرفی همونجایی که گفتم ایستاد.
چند تا عکس گرفتم.
بعد اخمام رفت تو هم.
ـ نه...
ـ چی شد؟
ـ نور خوبه... ولی ژستت مصنوعیه.
یکی از ابروهاشو بالا انداخت.
ـ یعنی بلد نیستم جلوی دوربین وایسم؟
ـ نه... اتفاقاً زیادی بلدی.
همه خندیدن.
ادامه دادم:
ـ من عکس طبیعی میخوام، نه عکس ژورنالی.
تهیونگ دست به سینه شد.
ـ خب خانم عکاس... بگو چیکار کنم.
ـ فقط خودت باش.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد یه دفعه خندید...
یه خندهی واقعی.
همون لحظه دکمه شاتر رو یهویی زدم.
کلیک.
به صفحه دوربین نگاه کردم...
بیاختیار لبخند زدم.
ـ این شد.
تهیونگ کنجکاو اومد کنارم.«اسلایس دوم قیافش»
ـ نشونم بده.
دوربینو گرفتم سمتش.
چند ثانیه به عکس نگاه کرد...
بعد آروم گفت:
ـ فکر کنم از این به بعد، عکاس موردعلاقهم تو باشی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا حمایت ازم کنید ☆
امیدوارم خوشتون اومده باشه ♡
پـــارتـــــ3
از اتاق پرو اومد بیرون.
کتی که براش طراحی کرده بودم، انگار دقیقاً برای خودش دوخته شده بود.
همه داشتن نگاهش میکردن.
مدیر پروژه با رضایت گفت:
ـ عالیه... دقیقاً همون چیزیه که میخواستیم.
تهیونگ برگشت سمتم.
ـ نظر خودت چیه؟
چند قدم جلو رفتم.
مثل همیشه ناخودآگاه شروع کردم لباسو برانداز کردن.
ـ آستین سمت راست یکم بالاتره...
خم شدم، آستینشو یه ذره مرتب کردم.
بعد یقهشو صاف کردم.
ـ الان بهتره.
تهیونگ با تعجب نگام کرد.
ـ تو این چیزا رو از این فاصله میبینی؟
شونه بالا انداختم.
ـ عادت کردم... کوچیکترین جزئیاتم به چشمم میاد.
چند ثانیه نگام کرد و بعد خندید.
ـ پس از این به بعد باید همیشه حواسم به لباسم باشه.
منم خندیدم.
ـ خب... آره.
همون موقع مدیر پروژه صدامون کرد.
ـ خب، حالا نوبت عکسهای تستیه، بیینیم کارت خوبه یا نه؟!
دوربینمو برداشتم.
ـ تهیونگ، کنار پنجره وایسا لطفاً.
بدون هیچ حرفی همونجایی که گفتم ایستاد.
چند تا عکس گرفتم.
بعد اخمام رفت تو هم.
ـ نه...
ـ چی شد؟
ـ نور خوبه... ولی ژستت مصنوعیه.
یکی از ابروهاشو بالا انداخت.
ـ یعنی بلد نیستم جلوی دوربین وایسم؟
ـ نه... اتفاقاً زیادی بلدی.
همه خندیدن.
ادامه دادم:
ـ من عکس طبیعی میخوام، نه عکس ژورنالی.
تهیونگ دست به سینه شد.
ـ خب خانم عکاس... بگو چیکار کنم.
ـ فقط خودت باش.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد یه دفعه خندید...
یه خندهی واقعی.
همون لحظه دکمه شاتر رو یهویی زدم.
کلیک.
به صفحه دوربین نگاه کردم...
بیاختیار لبخند زدم.
ـ این شد.
تهیونگ کنجکاو اومد کنارم.«اسلایس دوم قیافش»
ـ نشونم بده.
دوربینو گرفتم سمتش.
چند ثانیه به عکس نگاه کرد...
بعد آروم گفت:
ـ فکر کنم از این به بعد، عکاس موردعلاقهم تو باشی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطفا حمایت ازم کنید ☆
امیدوارم خوشتون اومده باشه ♡
- ۱۶۹
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط