چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست
چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست
صبح دیدم که به اندازه یک ابر گریست
کاش از روز ازل دوست نمیداشتمت
زیر لب زمزمه میکرد و مرا مینگریست
پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود
که تو گفتی که سر درد سرم نیستُ مایست
آتش خشم پر از قهر تو میگفت: برو
جذبه چشم پر از مهر تو میگفت: بایست
کاش- ای کاش - که بیواهمه میدانستم
راز این چشم به خون خفته بیدار تو چیست
صبح دیدم که به اندازه یک ابر گریست
کاش از روز ازل دوست نمیداشتمت
زیر لب زمزمه میکرد و مرا مینگریست
پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود
که تو گفتی که سر درد سرم نیستُ مایست
آتش خشم پر از قهر تو میگفت: برو
جذبه چشم پر از مهر تو میگفت: بایست
کاش- ای کاش - که بیواهمه میدانستم
راز این چشم به خون خفته بیدار تو چیست
- ۱.۸k
- ۱۲ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط