پارت
پارت ۴
ویو میسو
در گوشم گفت
¢میدونم سعی داری یه مشکل کوچیک ازم پیدا کنی تا ازدواج رو بهم بزنی(نیشخند)(مکث)
¢ولی کور خوندی فسقلی...(خنده ریز)
°برو کنار بزا باد بیاد بابا
با سرعت از اتاقش رفتم بیرون و در رو جوری محکم کوبیدم که برای یه لحظه حتی خودمم ترسیدم و با سرعت از پله ها به سمت پذیرایی رفتم
ویو جیمین
این فسقلی با خودش چی فک کرده؟! روی لبه بالکن به نرده های سنگی قیمتی تکیه دادم و شروع کردم به سیگار کشیدن
¢آدمت میکنم فسقلی فعلا خوش بگذرون روزای خوشت رو به پایانه(خنده ریز)
ویو میسو
توی پذیرایی رفتم و روی مبل نشستم همگی گرم گفتگو بودن و فک کنم اصلا متوجه اومدن من نشدن ولی خب مهم نیست،،،بعد از یکی دو ساعت مهمونی تموم شد و من و مامان بابام میخواستیم بریم ولی جیمین اونقدرا بی چشم و رو بود که اصلا نیومد پایین برای خدافظی ولی پائولو یجوری جمش کرد هفته بعدی عروسیمون بود واقعا از ته دلم ترجیح میدادم بمیرم ولی شغلمو از دست ندممممم
یک روز قبل عروسیمون یه سر به پایگاه پلیس زدم و اونجا بورام رو دیدم
°واییی سلام دختر دلم برات تنگ شده بودددد
£هی خیلی وقته ازت خبری نبود(اخم)
°خب تقصیر من نیست دیگه(ناراحت)
£حالا اینو ولش خبر جدید رو شنیدیییی؟؟؟
°چه خبری مگه؟
£ببین جدیدا فک کنم یه باند مافیای جدید وارد کشور ایتالیا شده و هرجا که جنایتی انجام میده با خون علامت Sh میزاره نمیدونم چرا ولی یجورایی احساس میکنم اونی که تو قراره باهاش ازدواج کنی همین قاتلست
°نه بابا چجوری به این نتیجه رسیدی؟
£خب ببین ما اینجا تو ایتالیا تنها مرکزی هستیم که درباره شهروندای خودمون مدرک جمع میکنیم تا جلوشون رو بگیریم و تنها مافیا های کره ای توی اینجا هم اونیه که تو داری باهاش ازدواج میکنی(این نظر توعه)
°شاید چه میدونم
همون لحظه...
....ادامه دارد.....
شرط: هیچی
ویو میسو
در گوشم گفت
¢میدونم سعی داری یه مشکل کوچیک ازم پیدا کنی تا ازدواج رو بهم بزنی(نیشخند)(مکث)
¢ولی کور خوندی فسقلی...(خنده ریز)
°برو کنار بزا باد بیاد بابا
با سرعت از اتاقش رفتم بیرون و در رو جوری محکم کوبیدم که برای یه لحظه حتی خودمم ترسیدم و با سرعت از پله ها به سمت پذیرایی رفتم
ویو جیمین
این فسقلی با خودش چی فک کرده؟! روی لبه بالکن به نرده های سنگی قیمتی تکیه دادم و شروع کردم به سیگار کشیدن
¢آدمت میکنم فسقلی فعلا خوش بگذرون روزای خوشت رو به پایانه(خنده ریز)
ویو میسو
توی پذیرایی رفتم و روی مبل نشستم همگی گرم گفتگو بودن و فک کنم اصلا متوجه اومدن من نشدن ولی خب مهم نیست،،،بعد از یکی دو ساعت مهمونی تموم شد و من و مامان بابام میخواستیم بریم ولی جیمین اونقدرا بی چشم و رو بود که اصلا نیومد پایین برای خدافظی ولی پائولو یجوری جمش کرد هفته بعدی عروسیمون بود واقعا از ته دلم ترجیح میدادم بمیرم ولی شغلمو از دست ندممممم
یک روز قبل عروسیمون یه سر به پایگاه پلیس زدم و اونجا بورام رو دیدم
°واییی سلام دختر دلم برات تنگ شده بودددد
£هی خیلی وقته ازت خبری نبود(اخم)
°خب تقصیر من نیست دیگه(ناراحت)
£حالا اینو ولش خبر جدید رو شنیدیییی؟؟؟
°چه خبری مگه؟
£ببین جدیدا فک کنم یه باند مافیای جدید وارد کشور ایتالیا شده و هرجا که جنایتی انجام میده با خون علامت Sh میزاره نمیدونم چرا ولی یجورایی احساس میکنم اونی که تو قراره باهاش ازدواج کنی همین قاتلست
°نه بابا چجوری به این نتیجه رسیدی؟
£خب ببین ما اینجا تو ایتالیا تنها مرکزی هستیم که درباره شهروندای خودمون مدرک جمع میکنیم تا جلوشون رو بگیریم و تنها مافیا های کره ای توی اینجا هم اونیه که تو داری باهاش ازدواج میکنی(این نظر توعه)
°شاید چه میدونم
همون لحظه...
....ادامه دارد.....
شرط: هیچی
- ۸.۳k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط