{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاش درد؛

کاش درد؛
آنقدر کوچک میشد
که پشت میز یک کافه می نشست
چای میخورد،
به ساعتش نگاه میکرد
و با عجله میگفت: "خداحافظ"

تارا_محمدصالح
دیدگاه ها (۱)

کجایِ قصه نگفته ام دوستت دارم ؟؟بگذار فکر کنم ...هیچ کجا انگ...

اسطوره تکرار نشدنی

مادامی که سیب با چوب باریکش به درخت متصل استهمه عوامل در جهت...

ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ منوط به ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮑﻦ!و ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ...

مادربزرگ میگفت :)چای را باید توی قوری چینی دم گذاشت، قوری‌ چ...

«کافه گفتگو» چه کانسپتی دارد؟

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

عاشقانه های شبنم

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

White Lotus | Part 28سه روز بعد...سئول دوباره همان شهر شلوغ ...

دقیق که می‌شوم، شگفتا از این جعبه‌های جادویی که سال‌ها خاطره...

وَیلَتَی لَیتَنِی لَم اَتَخِذ فُلَاناً خَلِیلاً (فرقان/29) م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط