{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی به آخرین پله رسیدیم مادربزرگم به سمتم اومد و بغلم کر

وقتی به آخرین پله رسیدیم مادربزرگم به سمتم اومد و بغلم کرد و بعد از سلام احوال پرسی با مادر بزرگ و پدر بزرگامون به سمت حال رفتیم و نشستیم
(علامت مادربزرگ ا.ت×علامت مادربزرگ کوک#علامت پدربزرگ ا.ت*علامت پدربزرگ کوک!)
×خیلی دلم برات تنگ شده بود دخترم
ا.ت:منم همینطور مامانی
#خب خب میدونم خیلی زوده اما ما تصمیم گرفتیم که آخر هفته عروسی بگیریم
من و کوک چشمامون برق زد
کوک و ا.ت:واقعا(زوق)
!مثل اینکه خودتون هم بدتون نمیاد
ا.ت:ما دوست داریم زود تر به هم برسیم(زوق)
کوک:اوهوم این بهترین خبری بود که میتونستم بشنوم(زوق)
*حالا که خودتون هم رازی هستید خیلی هم بهتر فقط باید فردا بریم خرید عروسی(بچه ها الان سه شنبه هست)
اجوما:غذا آمادست
م.ا:ممنون اجوما
م.ک:بفرمایید بریم سر میز
همه رفتیم شام خوردیم و بعد از یکم حرف زدن رفتیم تو اتاق هامون و مادربزرگ پدربزرگامون هم به اتاق مهمون رفتن و خوابیدن من هم رفتم تو اتاقم و کوک هم پشت سرم اومد
ا.ت:کوک میشه بری تو همون اتاق مهمونی که لباس هات رو پوشیدی لباسات رو عوض کنی تا منم لباس هام رو راحت عوض کنم
کوک:یاااا ما قرار ازدواج کنیم ها
ا.ت:اوف باشه ولی برگرد
کوک:ی...
ا.ت:همین که گفتم
کوک:اوف باشه
کوک برگشت اومدم لباسم رو درارم اما دستم به زیپ لباسم نمی‌رسید
ا.ت:ام کوک
کوک:جانم
ا.ت:میشه زیپم رو بکشی پایین دستم نمیرسه
کوک سریع برگشت و اومد سمتم
کوک:حتما لیدی
ا.ت:یا فکر های شیطانی نکن
کوک:اوکیییی
زیپم رو باز کرد خواست لباسم رو دراره که...

حمایتتتتتتتتتتت🤍💀
دیدگاه ها (۷)

باره شیشممممم تو ت*خم داری بیا بگو کی دهنتو سرویس میکنم🔪🚶

وقتی بیدار شدم با یاد آوری این که شوگا پیشم نیست حالم گرفته ...

بچه ها اگه یکی از قسمت های فیکا نیست ببخشید گزارش کردن نمیدو...

خوب بخوابی فرشته:)

love in the dark⑨چانگمی: چیزی شده؟ ا/ت: ۲۳ تماس بی پاسخ از ج...

پارت ۲۵ ویو ا / ت چشمام رو کم کم باز کردم ...ساعت. ۱۱:۴۵ . ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط