چشمانم سیاهی رفت..نورهایی جلوی چشمم رو گرفته
چشمانم سیاهی رفت..نورهایی جلوی چشمم رو گرفته
بود تصاویر تاری رو میدیدم
یک مرد جوان و چهارشونه را دیدم که از رودخانه درحال گذر بود
چهره اش برایم خیلی آشنا بود اما یادم نمی آمد کجا دیده بودمش
پشت سرهم اطرافش را نگاه میکرد انگار میترسید کسی تعقیبش کند
بعد که خیالش جمع شد لبه کلاهش را بالا داد
در همان لحظه شناختمش او همان پدربزرگ مینا بود
که البته جوانتر از آن عکسی بود که دیده بودم
احتمالا میان سالی اش بوده اما ….
مرد از میان درختها گذشت و به کلبه رسید
کلبه تازه تر و سرزنده تر بود
پنجره هایش پرده های تمیزی داشتند
و دوربرش سرسبزتر از الان بود
مرد در زد…صدای زنانه ای به آرامی پرسید کیه؟
مرد با غرور گفت: منم
در باز شد و مرد داخل کلبه رفت
فرش رنگ نویی به خودش داشت و داخل کلبه مملو
از وسایل زندگی بود زن جوان و زیبایی آنجا قرار داشت
مرد به پشتی تکیه زد و لیوان چایی را یک نفس نوشید
سپس با آستینش دهانش رو پاک کرد و آرام صحبت کرد:
ببین ملیحه جان …من باید یه چند وقتی برم مسافرت
نمیتونم دیگه بهت سر بزنم اما..
ملیحه با عصبانیت ادامه داد: چی شده ..تو که گفتی بهش میگم
ازم خسته شدی نه فکر بچه ات هم نیستی که قراره چند وقت دیگه بیاد
مرد با این حرف اخماشو در هم کشید و گفت: بس کن زن
بزار برم مسافرت بیام بعد به خاتون میگم قضیه رو
ملیحه پوزخندی زد و گفت: اینقدر دروغ نگو
تو قبلا هم قول دادی که بگی اما نگفتی
اصلا میدونی چیه خودم میرم بهش میگم
مرد با عصبانیت مثل برق گرفته ها ازجایش
پرید و یک سیلی محکم به صورت ملیحه زد
ملیحه به دیوار برخورد کرد و از دماغش خون سرازیر شد
مرد بلند گفت: خیلی زر زر میکنی ها
ملیحه دستی به صورت خونینش زد
بعد در صورت مرد تفی انداخت و
چادرش رو سر کرد و از در کلبه بیرون زد
مرد دستی به صورت و ریش کم پشتش کشید
سپس در حالی که دستانش میلرزید
نگاهی به تبر روی دیوار انداخت
آن را برداشت و از در کلبه بیرون زد
ملیحه با دیدن مرد و تبر جیغ کوتاهی زد و
شروع به دویدن کرد مرد بهش نزدیک شد
اول با لگد او را به درخت کوبید
ملیحه شکمش رو گرفت بطوری
که میخواست از طفل داخل شکمش دفاع کنه
بود تصاویر تاری رو میدیدم
یک مرد جوان و چهارشونه را دیدم که از رودخانه درحال گذر بود
چهره اش برایم خیلی آشنا بود اما یادم نمی آمد کجا دیده بودمش
پشت سرهم اطرافش را نگاه میکرد انگار میترسید کسی تعقیبش کند
بعد که خیالش جمع شد لبه کلاهش را بالا داد
در همان لحظه شناختمش او همان پدربزرگ مینا بود
که البته جوانتر از آن عکسی بود که دیده بودم
احتمالا میان سالی اش بوده اما ….
مرد از میان درختها گذشت و به کلبه رسید
کلبه تازه تر و سرزنده تر بود
پنجره هایش پرده های تمیزی داشتند
و دوربرش سرسبزتر از الان بود
مرد در زد…صدای زنانه ای به آرامی پرسید کیه؟
مرد با غرور گفت: منم
در باز شد و مرد داخل کلبه رفت
فرش رنگ نویی به خودش داشت و داخل کلبه مملو
از وسایل زندگی بود زن جوان و زیبایی آنجا قرار داشت
مرد به پشتی تکیه زد و لیوان چایی را یک نفس نوشید
سپس با آستینش دهانش رو پاک کرد و آرام صحبت کرد:
ببین ملیحه جان …من باید یه چند وقتی برم مسافرت
نمیتونم دیگه بهت سر بزنم اما..
ملیحه با عصبانیت ادامه داد: چی شده ..تو که گفتی بهش میگم
ازم خسته شدی نه فکر بچه ات هم نیستی که قراره چند وقت دیگه بیاد
مرد با این حرف اخماشو در هم کشید و گفت: بس کن زن
بزار برم مسافرت بیام بعد به خاتون میگم قضیه رو
ملیحه پوزخندی زد و گفت: اینقدر دروغ نگو
تو قبلا هم قول دادی که بگی اما نگفتی
اصلا میدونی چیه خودم میرم بهش میگم
مرد با عصبانیت مثل برق گرفته ها ازجایش
پرید و یک سیلی محکم به صورت ملیحه زد
ملیحه به دیوار برخورد کرد و از دماغش خون سرازیر شد
مرد بلند گفت: خیلی زر زر میکنی ها
ملیحه دستی به صورت خونینش زد
بعد در صورت مرد تفی انداخت و
چادرش رو سر کرد و از در کلبه بیرون زد
مرد دستی به صورت و ریش کم پشتش کشید
سپس در حالی که دستانش میلرزید
نگاهی به تبر روی دیوار انداخت
آن را برداشت و از در کلبه بیرون زد
ملیحه با دیدن مرد و تبر جیغ کوتاهی زد و
شروع به دویدن کرد مرد بهش نزدیک شد
اول با لگد او را به درخت کوبید
ملیحه شکمش رو گرفت بطوری
که میخواست از طفل داخل شکمش دفاع کنه
- ۳.۰k
- ۱۰ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط