{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روایت زنا ....!!!

روایت زنا ....!!!
یه مردی بود به اسم زیفار، که خیلی از اووون هفت خطها بود و هر جنایتی که به ذهنتون میرسه به جاآورده بود یعنی میگم هر چی هااااا ...
خیلی هم به خودش مطمئن بود و هی میگفت بابا ابلیسو و شیطون کیلیویی چند؟ اگه جرات داره خودشو نشون بده باهم یه مسابقه بزاریم من خودم دهنشو سرویس کنم؟؟
یکی اومد بهش گفت زود بیا که آقای شیطون بالای فلان کوه منتظره تا تورو ببینه ؟
بدوبدو رفت تا رسید به قله کوه ، دید یه پیرمرد قد خمیده ،چلاق و رنگ و رو پریده ، بی دندون و موهاشم ریخته، نشسته روی یه سنگ ..عینهو جنازه..مثل فسیل یه مارمولک!
خلاصه تا دید خنده اش گرفت : گفت ..بهههه ابلیس ، ابلیس میگن تویی؟ خخخخخخ..ههههههه
ابلیس گفت شنیدم میخوای باهم مسابقه بدیم ؟ باشه من حاضرم .
زیفار جواب داد : هرچند نتیجه از حالا معلومه اما خووب باشه ، ببین مردک چوروک ! این شهر دوتا دروازه داره
از اولی من میرم تو ، دومی هم مال تو ، بعد از سه روز قرارمون همینجا ، ببینیم کی بیشتر جنایت کرده!
هردو پاشدن و بعد سه روز برگشتن .
زیفار به شیطان گفت : اول من میگم و شروع کرد ؛ شونصد نفرو کشتم ، با شونصد نفر زنا کردم با شونصد نفر لواط کردم و..و..و..
شیطانیه نیمچه لبخند عاقل اندر سفیهی کرد و گفت : منم تو این سه روز یه دختر و پسر نامحرم رو به هم رسوندم با هم زنا کردن!!!!
مرد قاه قاه خندید و گفت خسته نباشی پیری همین ؟؟
ابلیس جواب داد : همین کافی بود تا یه زنا زاده دیگه مثل تو رو به دنیا بیارم تا همه کارایی که کردی رو برام دوباره انجام بده!!!!!
دیدگاه ها (۵)

مربی موتور سوار

پارت: 16 (بخش3) **زاویه دید: هیزل**احترام.* این کلمه تو سرم ...

برادر ناتنی

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸⁷ات ✨ تایم ناهارو .... اگه دوست ...

نامجون ساکت شد. یه لبخند کوچیک زد و نگاه کرد به پنجره.نامجون...

ساعت دو و نیم شب بود بشت میز مطالعه نشسته بودی بدون هیچ کاری...

سناریوباکودکو

رمان

طلسم چشمای بانمک/ p۱۷/فصل۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط