ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 99 (๑˙❥˙๑)
صدای له شدن برف های بالکن خبر از وجود کسی دیگری توی بالکن میداد بدون اینکه به سمته فرد برگرده محتویات لیوانش رو سر کشید
و حضور فرد رو کنارش احساس کرد و بعد صدای با عشوه هیوری که ازش متنفر بود توی بالکن پیچیده : یعنی انقدر ازم متنفری که برای ندیدم لحظه شماری میکنی
جونگکوک لیوان ویسکی اش رو روی نرده های بالکن رها کرد
و به سمتش برگشت با نفرتی که توی چشماش موج می زد اما چهره خنثی نگاهش کرد و با صدای جدی و لحنی
سرد گفت : از لحظه که هرزه گیت رو نشون دادی ثانیه شماری میکنم که گوره تو از زندگی منو پدرم گم کنی بیرون
بعد از این حرف به سمته در بالکن قدم برداشت که با حرفه هیوری شوکه ایستاد : من که به هر حال از دو روز دیگه قرار از این کشور برم پس بزار یه خوبی در حقت بکنم جئون جونگکوک
مقابل جونگکوک ایستاد و با در بالکن تکیه داد و با نیشخند لحن نفرت انگیز گفت : اون زنت که به پاکی معصومیتش می نازی یکی لنگه همین هرزه که......
با اسیر شدن گلوش توسط دست جونگکوک و کوبیده شدنش به در بالکن حرفش قطع شد... جونگکوک با چشمای که از عصبانیت رگ ها قرمزی داشت و فکی منقبض شده فشار دستش دوره گلوی هیوری بیشتر کرد و از بین دندون هاش غرید : جرعت داری یه کلمه دیگه در مورد ویوا بگو تا گردنت زیر دستام له بشه
هیوری که چهره اش روبه کبودی میرفت با درد از لای نفس نفس زدن هاش گفت : اااگه... باور... نمی..کنی ب برو...توی اتاق... انتهای راهرو... طبقه دومن....میبینی...که زنت.. هیچ فرقی...با من ند.. نداره
جونگکوک با شدت گردنش رو رها کرد بازوش رو گرفت از جلوی در کنارش زد هیوری با نفس های بریده روز زمین نشست دستی به گلوش کشید و درحالی که با چشمای پر از اشک مسیر رفتن
جونگکوک رو دنبال میکرد پوزخندی زو و زیر لب گفت : اگه ماله من نباشی ماله اون دختر دهاتی که اصلا نمیشی درسته من میرم اما بعد از نابودی این ازدواج
......
فرد با شنیدن صداش برگشت و در کمال تعجب با یونگهو مواجه شد
و نگاه اونم بهتر از دختر نبود کلید چراغ اتاق رو زد و با روشن شدن ناگهانی دوربرش لحظه ای اخم ریزی کرد و
با خجالت یقه روپوشش رو بیشتر بهم نزدیک کرد و کمی جمع شد
و نگاهش رو به سمته دیگه دوخت و گفت : تو اینجا چیکار میکنی
یونگهو که هنوز شوکه نگاهش
میکرد گفت : من قرار شد امشب اینجا بمونم و زن عمو بهم گفت توی این اتاق بمونم ولی انگار اشتباهی پیش اومده
ویوا با استرس اینکه جونگکوک هر لحظه ممکنه بیاد و با دیدن اونا توی اون وضعیت فکر بدی بکنه گفت : میشه بری
یونگهو که انگار با این حرف ویوا به خودش اومد بود پوزخندی زد و با لحنی دلخوری گفت : داری بیرونم میکنی ؟
(๑˙❥˙๑) پارت 99 (๑˙❥˙๑)
صدای له شدن برف های بالکن خبر از وجود کسی دیگری توی بالکن میداد بدون اینکه به سمته فرد برگرده محتویات لیوانش رو سر کشید
و حضور فرد رو کنارش احساس کرد و بعد صدای با عشوه هیوری که ازش متنفر بود توی بالکن پیچیده : یعنی انقدر ازم متنفری که برای ندیدم لحظه شماری میکنی
جونگکوک لیوان ویسکی اش رو روی نرده های بالکن رها کرد
و به سمتش برگشت با نفرتی که توی چشماش موج می زد اما چهره خنثی نگاهش کرد و با صدای جدی و لحنی
سرد گفت : از لحظه که هرزه گیت رو نشون دادی ثانیه شماری میکنم که گوره تو از زندگی منو پدرم گم کنی بیرون
بعد از این حرف به سمته در بالکن قدم برداشت که با حرفه هیوری شوکه ایستاد : من که به هر حال از دو روز دیگه قرار از این کشور برم پس بزار یه خوبی در حقت بکنم جئون جونگکوک
مقابل جونگکوک ایستاد و با در بالکن تکیه داد و با نیشخند لحن نفرت انگیز گفت : اون زنت که به پاکی معصومیتش می نازی یکی لنگه همین هرزه که......
با اسیر شدن گلوش توسط دست جونگکوک و کوبیده شدنش به در بالکن حرفش قطع شد... جونگکوک با چشمای که از عصبانیت رگ ها قرمزی داشت و فکی منقبض شده فشار دستش دوره گلوی هیوری بیشتر کرد و از بین دندون هاش غرید : جرعت داری یه کلمه دیگه در مورد ویوا بگو تا گردنت زیر دستام له بشه
هیوری که چهره اش روبه کبودی میرفت با درد از لای نفس نفس زدن هاش گفت : اااگه... باور... نمی..کنی ب برو...توی اتاق... انتهای راهرو... طبقه دومن....میبینی...که زنت.. هیچ فرقی...با من ند.. نداره
جونگکوک با شدت گردنش رو رها کرد بازوش رو گرفت از جلوی در کنارش زد هیوری با نفس های بریده روز زمین نشست دستی به گلوش کشید و درحالی که با چشمای پر از اشک مسیر رفتن
جونگکوک رو دنبال میکرد پوزخندی زو و زیر لب گفت : اگه ماله من نباشی ماله اون دختر دهاتی که اصلا نمیشی درسته من میرم اما بعد از نابودی این ازدواج
......
فرد با شنیدن صداش برگشت و در کمال تعجب با یونگهو مواجه شد
و نگاه اونم بهتر از دختر نبود کلید چراغ اتاق رو زد و با روشن شدن ناگهانی دوربرش لحظه ای اخم ریزی کرد و
با خجالت یقه روپوشش رو بیشتر بهم نزدیک کرد و کمی جمع شد
و نگاهش رو به سمته دیگه دوخت و گفت : تو اینجا چیکار میکنی
یونگهو که هنوز شوکه نگاهش
میکرد گفت : من قرار شد امشب اینجا بمونم و زن عمو بهم گفت توی این اتاق بمونم ولی انگار اشتباهی پیش اومده
ویوا با استرس اینکه جونگکوک هر لحظه ممکنه بیاد و با دیدن اونا توی اون وضعیت فکر بدی بکنه گفت : میشه بری
یونگهو که انگار با این حرف ویوا به خودش اومد بود پوزخندی زد و با لحنی دلخوری گفت : داری بیرونم میکنی ؟
- ۱۳.۴k
- ۰۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط