{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《 ازدواج نافرجام 》

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 100 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩

به سمتش قدم برداشت و توی فاصله ای نزدیک مقابلش ایستاد و پوزخند صدا داری دیگری زد : یعنی انقدر دوستش داری که داری منو بیرون میکنی تا نکنه یه وقت شوهرت فکر بدی بکنه
صداش رگه های از عصبی داشت و باعث شد ویوا قدمی عقب بره و معذب نگاهش کرد : یونگهو باز شروع نکن...ولی اگه واقعا خواستت شنیدن این جمله ست پس خوب گوش کن .. آره دوستش دارم .. اونقدر دوستش دارم که بعضی وقتا خودمم از این حسی که توی وجودم رشد میکنه میترسم....
ترس واژه سنگینی برای قلب دختر بود ترس نه از بیشتر شدن عشق.. ترس از دل شکستگی بی اعتمادی نبوده معشوق
یونگهو قدمی دیگری به سمتش برداشت و دختر با واکنشی ناخداگاهی قدمی عقب.. رفت که در با صدا بدی باز شد
لحظه ای با دیدن فرد جلوی در نفس در سینه دختر حبس شد.. جونگکوک با اخم غلیظی و فکی که از عصبانیت منقبض شده بود وارد اتاق شد
و از بین دندون هایش غرید : اینجا چه غلطی میکنی...
یونگهو که نگاهش هنوز روی نیم روخ دختر بود در جواب جونگکوک با اخم ریزی و نگاهی شکسته گفت : فکر کنم اتاق رو اشتباهی اومدم..
یونگهو برگشت و مقابل جونگکوک ایستاد کنار گوشش با حالتی گرفته زمزمه کرد : خیلی مراقب باش این دختر که کنار تو ایستاده آرزوی خیلی هاست
جونگکوک که هر لحظه سعی می‌کرد دندون های یونگهو رو بریزه توی دهنش نگاهی از گوشه چشمی بهش انداخت و با تعنه از کنارش رد شد
و لحظه بعد صدای در نشونه ای رفتنش بود
دختر انگار حضور یونگهو رو فراموش کرده بود و فقد نگاهش روی جونگکوکی بود که مقابلش با خشمی مرگ باری ایستاد بود.. بدون حتا یک کلمه حرف یا سر زنش فقد بهش خیره
موند : نمی‌خوام با داد زدن سوژه بدم دست اون دشمن های به ظاهر دوست پس خودت بگو با این لباس جلوی اون مرد اونم تنها توی این اتاق لعنتی چه غلطی میکردی
کلماتش با توجه خشمی که کنترل میکرد از بین دندون هاش گفت و باعث شد دختر با نفس حبس شده توی سینه اش قدمی دیگر بهش
نزدیک بشه : یونگهو گفت که اشتباهی....
حرف توی دهنش خشکید وقتی که جونگکوک با کلافگی دستش رو پشت گردن ویوا برد و با شدت به سمته خودش کشید نه اونقدر که دردش بیاد فقد در حدی نشون دادن خشمش روی صورتش خم شد
و گفت : من احمق به نظر میام اگه اومیدی ازت ندیده پس چرا دوربرت می پلکه
دست روی ساعد دست‌ جونگکوک گذاشت و با بغض گفت : جونگکوک چی داری میگی منظورت چیه ؟ من یه زن شوهردارم ....
دیدگاه ها (۸)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~انگشت اشاره اش رو آروم سمتش دراز کر...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏ویو جونگکوکجونگکوک روبه‌روی اِریا ایست...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p27اما لیا آروم سرش رو تکون داد.«هیچ‌کدوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط