P30
P30
نورهای قرمز نئون مثل زخمهای باز از سقف میچکیدن.
هوا سنگین بود؛ بوی عرق، بوی خون خشکشده، بوی فلز تر و بوی تهمانده الکلایی که روی زمین ریخته شده بود.
صدای تشویق جمعیت موجوار میاومد؛ انگار کسی از زیر زمین غرشها رو هل میداد سمت رینگ.
کوک که از راهروی سیمانی وارد شد، انگار دنیا کمی کند شد.
صدای قلبش توی گوشش میکوبید، اما چهرهاش همون حالت سنگی و بیواکنش همیشگی رو داشت.
نه میترسید، نه شجاع بود… فقط داشت «میرفت جلو» و تو زهنش ی جمله بود«اینم مثل هر مبارزه دیگست.» ی جور بیحسی تلخ که همیشه قبلِ جنگها به سراغ ادم میاد وجودش رو فرا گرفته بود.
پاش رو که گذاشت داخل رینگ، گرمای زمین از کفی کفشش رد شد.
چراغها سرد و سفید مستقیم خوردن روی صورتش.
سعی کرد نگاهش رو به نقطهای ثابت بدوزه تا گیج نشه. رگهای گردنش کمی بیرون زده بود؛ عضلههای دوقلوی پاش تنش غیرقابلپنهانی داشتن. نه چون استرس داشت چون عصابش از ی چیزی بشدت خراب بود.
اما خودش رو مجبور کرد نفسش یکنواخت باشه؛
نفسِ آهسته، عمیق… مثل آمادهشدن یه حیوان قبلِ پریدن کشید.
داشت شونههاش رو گرم میکرد که صدای چند نفر دقیقاً از پشت گوشش پخش شد.
صدای خندههای کوتاه و بیادبانه، قاطی با غرغر مردونه.
*میگن مادرخوانده امشب اینجاس.
صدایی زمخت جوابش رو داد
*نه بابا! یعنی رو کی شرط میبنده؟
یکی دیگه که معلوم بود از IQ سهم کمی برده، پرید وسط
*کصخلی چیزی هستی؟! تاحالا دیدی مادرخوانده رو کسی شرط ببنده؟
همون صدای زمخت با عصبانیت جوابشو داد
*یجوری میگی انگار من مادرخوانده رو دیدم اصن!»
کوک نمیخواست توجه کنه…
اما کلمهٔ مادرخوانده مثل سوزن رفت توی گوشش.
فکی که تا اون لحظه ریلکس بود، قفل شد.
چرا حس عجیبی به این اسم داشت؟
برگشت سمت صداها؛ سهتا مرد کلهخر، تتوهاشون تا آرنج، نگاهشون تیز اما تهاش ترس از چیزی که اسمشو برده بودن.
کوک یک قدم رفت نزدیکتر، و از پشت میله های که متعلق به رینگ بود گفت:
صدای از چیزی که حس میکرد خشکتر بود:
کوک:این مادرخوانده کجاست؟
همهشون همزمان بدون حرف، فقط با چونه زدن به بالا اشاره کردن، به طبقهٔ دوم، به همون پنجرهٔ شیشهسیاه، که اتاق VIP برای کسان بشدت خاص بود.
کوک برگشت.
نور رینگ پشت سرش بود و سایهٔ بدنش افتاد روی سکو، اون شیشه…انگار یه چشمِ بزرگ و بیحرف بود که از تاریکی نگاش میکرد.
نمیتونست پشت شیشرو ببینه و انرژی که پشت اون شیشه بود رو حس میکرد.
بالای سالن، هوای داخل اون اتاق VIP سرد تر بود.
صدای جمعیت فقط مثل لرزش میاومد، نه واضح.
جی یون روی یک مبل چرمی تکنفره نشسته بود.
پاهاش رویهم؛ کت بلند چرمش زیر چراغ برق خاصی میزد و عینک روی چشمش باعث میشد صورتش خنثی تر دیده بشه.
این پارت زیاده یکمشو تو کامنت میزارم بقیشو تو پست بعدی
نورهای قرمز نئون مثل زخمهای باز از سقف میچکیدن.
هوا سنگین بود؛ بوی عرق، بوی خون خشکشده، بوی فلز تر و بوی تهمانده الکلایی که روی زمین ریخته شده بود.
صدای تشویق جمعیت موجوار میاومد؛ انگار کسی از زیر زمین غرشها رو هل میداد سمت رینگ.
کوک که از راهروی سیمانی وارد شد، انگار دنیا کمی کند شد.
صدای قلبش توی گوشش میکوبید، اما چهرهاش همون حالت سنگی و بیواکنش همیشگی رو داشت.
نه میترسید، نه شجاع بود… فقط داشت «میرفت جلو» و تو زهنش ی جمله بود«اینم مثل هر مبارزه دیگست.» ی جور بیحسی تلخ که همیشه قبلِ جنگها به سراغ ادم میاد وجودش رو فرا گرفته بود.
پاش رو که گذاشت داخل رینگ، گرمای زمین از کفی کفشش رد شد.
چراغها سرد و سفید مستقیم خوردن روی صورتش.
سعی کرد نگاهش رو به نقطهای ثابت بدوزه تا گیج نشه. رگهای گردنش کمی بیرون زده بود؛ عضلههای دوقلوی پاش تنش غیرقابلپنهانی داشتن. نه چون استرس داشت چون عصابش از ی چیزی بشدت خراب بود.
اما خودش رو مجبور کرد نفسش یکنواخت باشه؛
نفسِ آهسته، عمیق… مثل آمادهشدن یه حیوان قبلِ پریدن کشید.
داشت شونههاش رو گرم میکرد که صدای چند نفر دقیقاً از پشت گوشش پخش شد.
صدای خندههای کوتاه و بیادبانه، قاطی با غرغر مردونه.
*میگن مادرخوانده امشب اینجاس.
صدایی زمخت جوابش رو داد
*نه بابا! یعنی رو کی شرط میبنده؟
یکی دیگه که معلوم بود از IQ سهم کمی برده، پرید وسط
*کصخلی چیزی هستی؟! تاحالا دیدی مادرخوانده رو کسی شرط ببنده؟
همون صدای زمخت با عصبانیت جوابشو داد
*یجوری میگی انگار من مادرخوانده رو دیدم اصن!»
کوک نمیخواست توجه کنه…
اما کلمهٔ مادرخوانده مثل سوزن رفت توی گوشش.
فکی که تا اون لحظه ریلکس بود، قفل شد.
چرا حس عجیبی به این اسم داشت؟
برگشت سمت صداها؛ سهتا مرد کلهخر، تتوهاشون تا آرنج، نگاهشون تیز اما تهاش ترس از چیزی که اسمشو برده بودن.
کوک یک قدم رفت نزدیکتر، و از پشت میله های که متعلق به رینگ بود گفت:
صدای از چیزی که حس میکرد خشکتر بود:
کوک:این مادرخوانده کجاست؟
همهشون همزمان بدون حرف، فقط با چونه زدن به بالا اشاره کردن، به طبقهٔ دوم، به همون پنجرهٔ شیشهسیاه، که اتاق VIP برای کسان بشدت خاص بود.
کوک برگشت.
نور رینگ پشت سرش بود و سایهٔ بدنش افتاد روی سکو، اون شیشه…انگار یه چشمِ بزرگ و بیحرف بود که از تاریکی نگاش میکرد.
نمیتونست پشت شیشرو ببینه و انرژی که پشت اون شیشه بود رو حس میکرد.
بالای سالن، هوای داخل اون اتاق VIP سرد تر بود.
صدای جمعیت فقط مثل لرزش میاومد، نه واضح.
جی یون روی یک مبل چرمی تکنفره نشسته بود.
پاهاش رویهم؛ کت بلند چرمش زیر چراغ برق خاصی میزد و عینک روی چشمش باعث میشد صورتش خنثی تر دیده بشه.
این پارت زیاده یکمشو تو کامنت میزارم بقیشو تو پست بعدی
- ۱۵.۷k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط