{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان زیبا تر از الماس

رمان زیبا تر از الماس

پارت ۷۵

مامان: سریع به درون بیمارستان رفتم که ارسلان داد زد

ارسلان: دیانا هنوز حرفتو بهم نگفتی بیدارش به زور از اتاق انداختم بیرون

.. فلش بک به گذشته ...

دیانا: ارسلان

ارسلان: دلم قنج گرفت و گفتم جان

دیانا: راستش من

ارسلان: گوشیم زنگ خورد ببخشید

... پایان فلش بک زمان حال ...

ارسلان: دستامو رو سرم گذاشتم دعا دعا میکردم برگرده اون نباید میرفت دیوونه شده بودم فقط کافی بود یکی بپرسه چمه که مثل بچه ها بشینم زمین و نق بزنم گریه کنم

مامان دیانا: داشتم سکته میکردم

ارسلان: سرم گیج رفت و یرم روی صندلی بیمارستان قرار گرفت فقط لحظه آخر شنیدم که بیمار برگشت چشام بسته شد و سیاهی مطلق

مامان دیانا: خوشحال از خبر دکتر ناراحت از حال ارسلان

دیانا: چشم هامو با بوی الکل باز کردم مامان
دیدگاه ها (۱)

رمان زیبا تر از الماس پارت ۷۶مامان: جانم دخترم خوبی مامان در...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۷۷دیانا: الان خوبی ارسلان :آره خو...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۷۴پیره مرد:شیده پسر ارسلان: من تم...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۷۳مامان دیانا: تو نماز خونه نشسته...

پارت نمیدونم چندمپدر :خب از نظر شما ساکیکو با رئیس کدوم خاند...

راز پنهان p7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط