{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رززخمیمن

#رُز_زخمی_من

part. 77

*جونگکوک با دهان پر از بستنی خندید.لاذا با تعجب نگاه میکرد.که جونگکوک بستنی رو بعد از قرن ها تموم کرد.*

جونگکوک. خب.... خسته شدم، بریم خونه.

ات. تو یک گاومیش گشنه ای.

جونگکوک. با شوهرت با مهر و محبت حرف بزن.

ات. اهاااااا.... حتماااا. بیلاخ

جونگکوک. تو چت شده؟ بی ادب شدی.

ات. منو کول کن.

جونگکوک. چی؟!

*ات دستانش رو باز کرد.جونگکوک به راحتی ات رو بلند کرد و حمل کرد.بعد از نیم ساعت،به هتل رسیدند.جونگکوک ات رو روی تخت گذاشت و کفش هایش رو دراور.*

ات. خواااااب

جونگکوک. اول برو راحت شو.

ات. اههههه
*لارا رفت و یه لباس راحتی پوشید و اومد.مسواک زد و روی لبه تخت نشست.*

ات. بلدی مو ببافی؟

جونگکوک. اره... بیا.

ات. چطور؟

*جونگکوک انگشتانش رو ملایم حرکت میداد و ریسمانی زیبا از بافت روی موهای ات شکل میداد. جونگکوک لبخند کمرنگی زد و با دقت آخرین گره بافت رو محکم کرد.
نوک انگشتاش آروم از لابه‌لای موهای ات عبور می‌کرد، طوری که انگار از شیشه نازک مراقبت می‌کنه.*

جونگکوک: تموم شد…

*ات با کنجکاوی سرش رو کمی چرخوند.*
ات. قشنگ شده؟

*جونگکوک خم شد و موهای بافته‌شده رو روی شونه‌اش مرتب کرد.*
جونگکوک. خیلی، بهت میاد.

*ات لبخند خواب‌آلودی زد و آه کشید.*
ات. حس می‌کنم امروز خیلی طولانی بود…

*جونگکوک چراغ کنار تخت رو کم‌نورتر کرد. نور زرد ملایمی اتاق رو پر کرد.*
جونگکوک. چون از صبح شیطنت کردی.

ات. من؟! تو بودی که مثل گاومیش گشنه بستنی خوردی!

*جونگکوک خندید، همون خنده‌ای که چشماش رو هلالی می‌کرد.*
جونگکوک. خب انرژی لازم داشتم… باید تو رو کول می‌کردم.

*ات بالش رو بغل کرد و خودش رو روی تخت انداخت.*
ات. فردا هم کولم می‌کنی؟

*جونگکوک وانمود کرد که فکر می‌کنه.*
جونگکوک. بستگی داره… مؤدب باشی شاید.

*ات چشم‌هاش رو ریز کرد.*
ات. پس من همین الان می‌خوابم که فردا انرژی داشته باشم اذیتت کنم.

*جونگکوک پتو رو آروم روی شونه‌های ات کشید.*
جونگکوک. شب بخیر، دردسر کوچولو.

*ات زیر لب، قبل از اینکه خواب کامل ببرتش گفت...*
ات. شب بخیر… گاومیش گشنه…

*چند لحظه بعد نفس‌هاش منظم شد.
جونگکوک با نگاه آرومی به صورت خواب‌آلودش خیره شد، بعد چراغ رو خاموش کرد و کنار تخت نشست.
سکوت هتل با صدای آرام نفس‌های ات پر شده بود…
شبی آروم، بعد از یه روز شلوغ.*
دیدگاه ها (۰)

#رُز_زخمی_من. part. 78. صبح هنوز کامل روشن نشده بود که ات از...

#رُز_زخمی_من. part. 79*ات چند دقیقه بعد، وقتی هنوز سرش سنگین...

#رُز_زخمی_من part. 76*ات مثل یک بچه لبخند پهنی زده بود و صدا...

#رُز_زخمی_من part. 75*ات بلند شد و رفت پشت کوک ایستاد و تلاش...

#رُز_زخمی_من part. 73ات. جونگکوک انقدر اذیت نکن..... جونگکوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط