♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۷۷
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۷۷
کوله پشتی مشکی اش را روی یه شانه اش گنگ انداخت و هم قدم جیمی اش راه میرفت وارده حیاط سرسبز عمارت شدند
به سمته یه سول و جونگ کوک رفتند آنها مشغول حرف زدن با بچه اش که در آغوش یه سول قرار داشت بودند، هویون صورت میسو را ناز کرد و گفت : بزرگ شدی فرشته کوچولو
جیمین کلافه اعتراف رو از نظر گذروند زیر لب با خود زمزمه کرد : آخه چه کاریه خرید رفتن....هویون با آرنجش زد به بازوی جیمین و چشم غره ای بهش رفت تا نگاهی به میسو بندازد جیمین کلافه و اجباری رویه میسو کرد خم شد و با انگشت اش آرام گونه اش را لمس کرد میسو با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد. که این باعث شوک جیمین شد
میسو میان پیچوتابِ ملافهای به رنگ صورتی پودری، شبیه به شکوفهای تازه شکفته در دل بهار بود. وقتی یه سول او را به حیاط پر از گلِ عمارت آورده بود نسیم ملایم بهاری پوستِ لطیف و پنبهای صورتش را لمس کرد و
چشمانش از فرط شادی به دو خط مورب و درخشان تبدیل شده بودند و لپهای گلانداختهاش، به خاطر خندهی بیامان، به سمت بالا جمع شده بود طوری که دهان کوچک و بیدندانش، مثل یک صدف صورتی، نیمهباز مانده بود. دستهای تپل و کوچکش که از لای ملافه بیرون زده بود، با هیجان در هوا چنگ میانداخت، انگار میخواست ذرات معلق نور را شکار کند. پاهای ظریفش را با ریتمی تند و نامنظم تکان میداد و ملافه را به بازی میگرفت. در آغوش مادرش، میسو نه تنها یک نوزاد، که انگار خودِ روحِ بهار بود که با هر قهقههاش، به فضای سنگی عمارت جان میبخشید.
جونگ کوک آهسته خندید و گفت : با دیدن تو خندید جیمین
هویون با عشق به جیمین چشم دوخت، مرد با لحن کنی صافی بیان کرد : نه بابا چی میگید اون بچه ست چه میدونه که من کی هستم
یه سول لبخندی زد : اون عموشو میشناسه کسی که اسمش رو گذاشت.. روبه دخترش کرد و ادامه داد .. ؛ مگه نه مامانی باید از عمو جیمین تشکر کنیم یه اسم قشنگ روت گذاشت
جیمین دست برد داخل جیبش و گفت : کاری نکردم فقط یه اسم بود ..دست گذاشت روی شانه هویون با لحنی عمیق از احساساتش ادامه داد : امیدوارم یه بتونم اسم بچه خودمم بزارم
هویون خشک اش زد احساس گناه کرد بخاطر او جیمین در حسرت بچه اش میماند صدای مهربان و خانمانه یه سول سکوت تلخ را شکست: بردار عزیز من مطمئنم اون روز رو هم میبینی
جیمین خندید و عینک های سفید رنگش را از جیبش بیرون کشید و بر چشم های نهاد لحنش جدی شد : بهتره بریم تا دیر نشده
هویون که تمام این مدت ساکت بود بلاخره زیر لب باشه ای زمزمه کرد و به سوی ماشین قدم برداشت یه سول بعد از دادن میسو در بغل خانم همراه شوهرش سوار ماشین شد، درب بزرگ میله ای عمارت را گشودند و ماشین های مشکی از عمارت خارج شدند،
........
کوله پشتی مشکی اش را روی یه شانه اش گنگ انداخت و هم قدم جیمی اش راه میرفت وارده حیاط سرسبز عمارت شدند
به سمته یه سول و جونگ کوک رفتند آنها مشغول حرف زدن با بچه اش که در آغوش یه سول قرار داشت بودند، هویون صورت میسو را ناز کرد و گفت : بزرگ شدی فرشته کوچولو
جیمین کلافه اعتراف رو از نظر گذروند زیر لب با خود زمزمه کرد : آخه چه کاریه خرید رفتن....هویون با آرنجش زد به بازوی جیمین و چشم غره ای بهش رفت تا نگاهی به میسو بندازد جیمین کلافه و اجباری رویه میسو کرد خم شد و با انگشت اش آرام گونه اش را لمس کرد میسو با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد. که این باعث شوک جیمین شد
میسو میان پیچوتابِ ملافهای به رنگ صورتی پودری، شبیه به شکوفهای تازه شکفته در دل بهار بود. وقتی یه سول او را به حیاط پر از گلِ عمارت آورده بود نسیم ملایم بهاری پوستِ لطیف و پنبهای صورتش را لمس کرد و
چشمانش از فرط شادی به دو خط مورب و درخشان تبدیل شده بودند و لپهای گلانداختهاش، به خاطر خندهی بیامان، به سمت بالا جمع شده بود طوری که دهان کوچک و بیدندانش، مثل یک صدف صورتی، نیمهباز مانده بود. دستهای تپل و کوچکش که از لای ملافه بیرون زده بود، با هیجان در هوا چنگ میانداخت، انگار میخواست ذرات معلق نور را شکار کند. پاهای ظریفش را با ریتمی تند و نامنظم تکان میداد و ملافه را به بازی میگرفت. در آغوش مادرش، میسو نه تنها یک نوزاد، که انگار خودِ روحِ بهار بود که با هر قهقههاش، به فضای سنگی عمارت جان میبخشید.
جونگ کوک آهسته خندید و گفت : با دیدن تو خندید جیمین
هویون با عشق به جیمین چشم دوخت، مرد با لحن کنی صافی بیان کرد : نه بابا چی میگید اون بچه ست چه میدونه که من کی هستم
یه سول لبخندی زد : اون عموشو میشناسه کسی که اسمش رو گذاشت.. روبه دخترش کرد و ادامه داد .. ؛ مگه نه مامانی باید از عمو جیمین تشکر کنیم یه اسم قشنگ روت گذاشت
جیمین دست برد داخل جیبش و گفت : کاری نکردم فقط یه اسم بود ..دست گذاشت روی شانه هویون با لحنی عمیق از احساساتش ادامه داد : امیدوارم یه بتونم اسم بچه خودمم بزارم
هویون خشک اش زد احساس گناه کرد بخاطر او جیمین در حسرت بچه اش میماند صدای مهربان و خانمانه یه سول سکوت تلخ را شکست: بردار عزیز من مطمئنم اون روز رو هم میبینی
جیمین خندید و عینک های سفید رنگش را از جیبش بیرون کشید و بر چشم های نهاد لحنش جدی شد : بهتره بریم تا دیر نشده
هویون که تمام این مدت ساکت بود بلاخره زیر لب باشه ای زمزمه کرد و به سوی ماشین قدم برداشت یه سول بعد از دادن میسو در بغل خانم همراه شوهرش سوار ماشین شد، درب بزرگ میله ای عمارت را گشودند و ماشین های مشکی از عمارت خارج شدند،
........
- ۳.۶k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط