♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۱۴
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۱۴
ناجیِ خشمگینِ من
یه سول در انتهای راه رو پیچید تنها در سکوتی به سوی اتاق دخترش قدم برمیداشت به زمین چشم دوخته بود، همه چی یهوی خراب شد طوری که اصلاً یه سول نفهمید کی در همچین وضعیتی گیر کرد،
نگاهش را بلند کرد با دیدن دکتر و پرستار های که از اتاق میسو خارج شدند
قلبش لرزید، با قدم های محکم و دویدن خودش را به در اتاق رساند
با نگرانی و استرس شدید لب زد : آقای دکتر میسو حالش خوبه
دکتر جدی اما با وقار جواب داد : نگران نباشید میسو یه تشنجه کوچیک کرد اما الان حالش خوبه ..
چشم های یه سول در از اشک شدند با صدای گرفته ای نجوا کرد : دخترم خوب میشه آقای دکتر
دکتر جوان سری تکان داد و با لحن اطمینان دهنده ای گفت : آره خیلی زود حالش خوب میشه ..قوی بمونید
در حین رد شدن از کنارش روی شانه اش دست گذاشت و از کنارش رد شد و پرستاران هم به دنبالش راه افتادند یه سول هم وارده اتاق میسو شد دقیقه ای گذشت که صدای قدمهای تند و نامنظم در انتهای راهرو پیچید. جونگکوک با ظاهری آشفته، نفسزنان و در حالی که هنوز کتش را در دست داشت، خود را به مقابل اتاق میسو رساند. و وارده اتاق شد به محض اینکه چشمش به یه سول افتاد، خواست او را در آغوش بگیرد چون در حین آمدن دکتر از وضعیت میسو بهش اعطاء داده بود ، اما یه سول با شدتی که از او بعید بود، سینهی او را به عقب هل داد.
با صدایی که از خشم و بغض میلرزید، فریاد زد: حالا اومدی؟ وقتی دخترت داشت جلوی چشمام کبود میشد و کف میکرد کجا بودی؟ وقتی من داشتم از ترس جون میدادم، کدوم گوری بودی جونگکوک؟ شاید اگه زودتر به بیمارستان میرسوندیمش انقدر حالش بده نمیشد
جونگکوک که شوکه شده بود، سعی کرد دستهای لرزان یه سول را بگیرد: عزیزم ، به خدا قسم نمیدونستم گوشیم توی جلسه سایلنت بود. اگه حتی یک لحظه فکر میکردم حال میسو بد میشه، تمام اون شرکت لعنتی رو آتیش میزدم و نمیرفتم. معذرت میخوام
یه سول با بیرحمی دستش را عقب کشید و پوزخندی تلخ زد: شرکت رو آتیش میزدی ؟ تو همیشه ترجیح میدی فکر کنی همهچیز خوبه تا به کارت برسی صبح میرفتی شب برمیگشتی، میسو داشت خفه میشد، جونگکوک! کلافه اوفی کشید و اخم هایش توهم رفت یه سول دوباره ادامه داد : ... و من اینجا تنها بودم. هیچ عذری قبول نیست، هیچوقت نمیبخشمت که اون لحظه کنارمون نبودی
جونگکوک با درماندگی به در بستهی اتاق میسو خیره شد او میان عذاب وجدان خودش و دیوار سنگی خشم یه سول گرفتار شده بود
وقتی سکوت همسرش را دید درمانده نجوا کرد : میرم پیشه جیمین توی حیاط بیمارستان نشسته
یه سول هیچ جوابی نداد و به سوی مبل رفت و روی آن نشسته به گوشه ای خیره شد جونگ کوک کلافه ادامه داد : زود برمیگردم
نگاه سنگین و درمانده ای را بهش کرد و با کشیدن نفس عمیق از اتاق خارج شد شاید دور ماندن از هم یکم حالشون رو خوب میکرد
با بسته شدن درب یه سول با بغض موهایش را به عقب هل داد او دیوانهوار عاشق شوهرش بود و هر لحظهای که قهر بودند یه سول را عذاب میداد، از طرفی هم ازش عصبی بود و نمیخواست به زودی ببخشد اش،
....
جونگ کوک به حیاط بیمارستان پناه برد نفس عمیقی کشید و آن هوای خنک را وارده ریه هایش کرد بوی درختان آبیاری شده باعث آرامش اش شد، با دیدن پسر عمویش که به نیم کتی پناه آورده، به سویش قدم برداشت و در کنارش نشست لحظه ای سکوت کرد تا اینکه پسر عمویش زودتر گفت : دخترت چطوره، دکتر چیزی نگفته کی خوب میشه
جونگ کوک به نیم کت تکیه ای داد و با آهی که کشید لب زد : هنوز خبری نیست منتظر بهوش اومدنش هستیم
جیمین کتش مشکی رنگش را صاف کرد و با پوزخندی گفت : دیدی چه اتفاقی هویون میخواست بیاد پیشه یه سول که اون تو گیر کرد.. خنده عصبی کرد و ادامه داد ..: برو بابا کیو گول میزنن مگه با بچه طرف هستن
جونگ کوک دست بر شانه اش گذاشت و گفت : به نظرت کسی عمدی این کارو کرده
جیمین هم چنان جدی و با اخم لب زد : معلومه که هست حالا کارگاه لی فیلم همه دوربین هارو میفرسته بعید میدونم کسی که این کارو کرده ردی هم از خودش به جا گذاشته باشه
جونگ کوک که کل روز را خسته شده بود و به شدت چشم هایش سنگینی میکردند اوفی کشید و چشم هایش را مالید سرش را به تکیه گاه روی نیمکت گذاشت و گفت : امیدوارم بد تموم نشه این قضیه.. قهوه میخوری
جیمین با اخم جواب داد : قهوه های اینجا رو دوست ندارم
جونگ کوک لبخند نصف نیمه ای زد : بخاطر اینکه توی لیوان های کاغذی هستن و توی اون طرح دارها نیستن نمیخوری
ناجیِ خشمگینِ من
یه سول در انتهای راه رو پیچید تنها در سکوتی به سوی اتاق دخترش قدم برمیداشت به زمین چشم دوخته بود، همه چی یهوی خراب شد طوری که اصلاً یه سول نفهمید کی در همچین وضعیتی گیر کرد،
نگاهش را بلند کرد با دیدن دکتر و پرستار های که از اتاق میسو خارج شدند
قلبش لرزید، با قدم های محکم و دویدن خودش را به در اتاق رساند
با نگرانی و استرس شدید لب زد : آقای دکتر میسو حالش خوبه
دکتر جدی اما با وقار جواب داد : نگران نباشید میسو یه تشنجه کوچیک کرد اما الان حالش خوبه ..
چشم های یه سول در از اشک شدند با صدای گرفته ای نجوا کرد : دخترم خوب میشه آقای دکتر
دکتر جوان سری تکان داد و با لحن اطمینان دهنده ای گفت : آره خیلی زود حالش خوب میشه ..قوی بمونید
در حین رد شدن از کنارش روی شانه اش دست گذاشت و از کنارش رد شد و پرستاران هم به دنبالش راه افتادند یه سول هم وارده اتاق میسو شد دقیقه ای گذشت که صدای قدمهای تند و نامنظم در انتهای راهرو پیچید. جونگکوک با ظاهری آشفته، نفسزنان و در حالی که هنوز کتش را در دست داشت، خود را به مقابل اتاق میسو رساند. و وارده اتاق شد به محض اینکه چشمش به یه سول افتاد، خواست او را در آغوش بگیرد چون در حین آمدن دکتر از وضعیت میسو بهش اعطاء داده بود ، اما یه سول با شدتی که از او بعید بود، سینهی او را به عقب هل داد.
با صدایی که از خشم و بغض میلرزید، فریاد زد: حالا اومدی؟ وقتی دخترت داشت جلوی چشمام کبود میشد و کف میکرد کجا بودی؟ وقتی من داشتم از ترس جون میدادم، کدوم گوری بودی جونگکوک؟ شاید اگه زودتر به بیمارستان میرسوندیمش انقدر حالش بده نمیشد
جونگکوک که شوکه شده بود، سعی کرد دستهای لرزان یه سول را بگیرد: عزیزم ، به خدا قسم نمیدونستم گوشیم توی جلسه سایلنت بود. اگه حتی یک لحظه فکر میکردم حال میسو بد میشه، تمام اون شرکت لعنتی رو آتیش میزدم و نمیرفتم. معذرت میخوام
یه سول با بیرحمی دستش را عقب کشید و پوزخندی تلخ زد: شرکت رو آتیش میزدی ؟ تو همیشه ترجیح میدی فکر کنی همهچیز خوبه تا به کارت برسی صبح میرفتی شب برمیگشتی، میسو داشت خفه میشد، جونگکوک! کلافه اوفی کشید و اخم هایش توهم رفت یه سول دوباره ادامه داد : ... و من اینجا تنها بودم. هیچ عذری قبول نیست، هیچوقت نمیبخشمت که اون لحظه کنارمون نبودی
جونگکوک با درماندگی به در بستهی اتاق میسو خیره شد او میان عذاب وجدان خودش و دیوار سنگی خشم یه سول گرفتار شده بود
وقتی سکوت همسرش را دید درمانده نجوا کرد : میرم پیشه جیمین توی حیاط بیمارستان نشسته
یه سول هیچ جوابی نداد و به سوی مبل رفت و روی آن نشسته به گوشه ای خیره شد جونگ کوک کلافه ادامه داد : زود برمیگردم
نگاه سنگین و درمانده ای را بهش کرد و با کشیدن نفس عمیق از اتاق خارج شد شاید دور ماندن از هم یکم حالشون رو خوب میکرد
با بسته شدن درب یه سول با بغض موهایش را به عقب هل داد او دیوانهوار عاشق شوهرش بود و هر لحظهای که قهر بودند یه سول را عذاب میداد، از طرفی هم ازش عصبی بود و نمیخواست به زودی ببخشد اش،
....
جونگ کوک به حیاط بیمارستان پناه برد نفس عمیقی کشید و آن هوای خنک را وارده ریه هایش کرد بوی درختان آبیاری شده باعث آرامش اش شد، با دیدن پسر عمویش که به نیم کتی پناه آورده، به سویش قدم برداشت و در کنارش نشست لحظه ای سکوت کرد تا اینکه پسر عمویش زودتر گفت : دخترت چطوره، دکتر چیزی نگفته کی خوب میشه
جونگ کوک به نیم کت تکیه ای داد و با آهی که کشید لب زد : هنوز خبری نیست منتظر بهوش اومدنش هستیم
جیمین کتش مشکی رنگش را صاف کرد و با پوزخندی گفت : دیدی چه اتفاقی هویون میخواست بیاد پیشه یه سول که اون تو گیر کرد.. خنده عصبی کرد و ادامه داد ..: برو بابا کیو گول میزنن مگه با بچه طرف هستن
جونگ کوک دست بر شانه اش گذاشت و گفت : به نظرت کسی عمدی این کارو کرده
جیمین هم چنان جدی و با اخم لب زد : معلومه که هست حالا کارگاه لی فیلم همه دوربین هارو میفرسته بعید میدونم کسی که این کارو کرده ردی هم از خودش به جا گذاشته باشه
جونگ کوک که کل روز را خسته شده بود و به شدت چشم هایش سنگینی میکردند اوفی کشید و چشم هایش را مالید سرش را به تکیه گاه روی نیمکت گذاشت و گفت : امیدوارم بد تموم نشه این قضیه.. قهوه میخوری
جیمین با اخم جواب داد : قهوه های اینجا رو دوست ندارم
جونگ کوک لبخند نصف نیمه ای زد : بخاطر اینکه توی لیوان های کاغذی هستن و توی اون طرح دارها نیستن نمیخوری
- ۵۹۸
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط