ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۹۵
از شادي و تعجب چشمام گرد شد..
دیگه داره بي ناموسی میشه مناسب سن من نیست.. نرم و بي صدا خندیدم و تند برگشتم تو سالن و شربت ها رو برداشتم و رفتم پیش بچه ها که گرم صحبت بودن.. شربت ها رو روی میز گذاشتم و نشستم و تند و کاملاً
جدي گفتم من هيچي نديدم..
جیمین گنگ گفت:چي؟
جدي و محکم گفتم:هيچي..
جیمین با لب هاي کش اومده از خنده ابرو بالا انداخت
مشكوك نگام کرد. و
کیت و جوزف اومدن بیرون و کیت نورا رو بغل جوزف داد و گفت: با اجازه تون من دارم میرم.. سعی کردم لبخند نزنم و گفتم زوده که..بمون حالا...
کیت : نه دیگه دیروقته..خيلي ممنونم..شب عالي بود..
فرد : ميخواي جوزف برسونتت؟
کیت : نه...ممنون..خودم میرم..خدافظ...
همه باهاش خداخافظي کرديم و رفت.
جوزف با نورا تو بغلش نشست که با خباثتي مخفي و
جدي گفتم : من هيچي نديدم..
جوزف شوکه زل زد بهم و فرد با غیض گفت:کور شدي؟
چیه ندیدم ندیدم راه انداختي؟
شیطون شونه بالا انداختم و گفتم من هيچي نديدم.. جوزف لبخند عميقي زد که به خنده تبدیل شد و گفت:پس ديدي.
تند :گفتم: من هيچي نديدم..
نرم خندید.
آنالی : چي شده؟چي ديدي؟
جوزف دستاشو تو هم قفل کرد و گفت: خودم میخواستم بهتون بگم...در واقع..
تند گفت: من تصمیم گرفتم کیت رو یه کم بیشتر بشناسم..
همه همونجور جدي نگاش کردیم.
فرد : خب؟
جوزف : خب همین دیگه..
فرد با حرص گفت: همین؟ مرتیکه مسخره اینو که ما ماه هاست میدونیم. از پیشرفت ماجرا بگو... جوزف متعحب و بهت زده گفت: میدونستین؟
همه با هم گفتیم بله..
و با هم زدیم زیر خنده.
از بس که ضایع بودین.
جیمین جدي گفت: جوزف..اينبار مطميني؟
جوزف به دستاش نگاه کرد و گفت این دفعه دیگه نمیخوام عجله کنم. میخوام کاملاً مطمین شم.. عجله نمیکنم.. لبخند باريکي زد و گفت:کیت دختر خيلي خوبيه..اروم و سنگینه.. اصلا هم اهل مادیات نیست..خيلي هم ساده است..
اخ.. اي جانم...
با ذوق گفتم خیلی برات خوشحالم جوزف..خيلي. واقعا از ته قلبم براش احساس خوشبختی میکردم. اين شادي و خوشبختي حق خودش و دختراش بود.
مهربون بهم لبخند زد و گفت تو این لطف رو در حقم
كردي..
فرد نفس عمیقی کشید و گفت:هوا هواي عشق و ازدواجه..هوس کردم یه بار دیگه ازدواج کنم...
همه بلند خندیدیم.
نیکول با ذوق گفت: دوباره با من؟
فرد با چندشي صورت تو هم کشید و چيني به بيني انداخت و گفت: تو رو که یه بار گرفتم..ادم چند بار باید
خودشو بدبخت کنه؟ادم قحطي اومده؟
و شیطون گفت : یه مورد جدید و جوون تر.. نیکول با حرص زد تو سینه اش و گفت : به درك..
و خواست پاشه که فرد تند دستش رو کشید و گفت:غلط کردم..بیخیال من توي کهنه و پیر رو دوست دارم..
همه خندیدیم
جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
( فصل سوم ) پارت ۶۹۵
از شادي و تعجب چشمام گرد شد..
دیگه داره بي ناموسی میشه مناسب سن من نیست.. نرم و بي صدا خندیدم و تند برگشتم تو سالن و شربت ها رو برداشتم و رفتم پیش بچه ها که گرم صحبت بودن.. شربت ها رو روی میز گذاشتم و نشستم و تند و کاملاً
جدي گفتم من هيچي نديدم..
جیمین گنگ گفت:چي؟
جدي و محکم گفتم:هيچي..
جیمین با لب هاي کش اومده از خنده ابرو بالا انداخت
مشكوك نگام کرد. و
کیت و جوزف اومدن بیرون و کیت نورا رو بغل جوزف داد و گفت: با اجازه تون من دارم میرم.. سعی کردم لبخند نزنم و گفتم زوده که..بمون حالا...
کیت : نه دیگه دیروقته..خيلي ممنونم..شب عالي بود..
فرد : ميخواي جوزف برسونتت؟
کیت : نه...ممنون..خودم میرم..خدافظ...
همه باهاش خداخافظي کرديم و رفت.
جوزف با نورا تو بغلش نشست که با خباثتي مخفي و
جدي گفتم : من هيچي نديدم..
جوزف شوکه زل زد بهم و فرد با غیض گفت:کور شدي؟
چیه ندیدم ندیدم راه انداختي؟
شیطون شونه بالا انداختم و گفتم من هيچي نديدم.. جوزف لبخند عميقي زد که به خنده تبدیل شد و گفت:پس ديدي.
تند :گفتم: من هيچي نديدم..
نرم خندید.
آنالی : چي شده؟چي ديدي؟
جوزف دستاشو تو هم قفل کرد و گفت: خودم میخواستم بهتون بگم...در واقع..
تند گفت: من تصمیم گرفتم کیت رو یه کم بیشتر بشناسم..
همه همونجور جدي نگاش کردیم.
فرد : خب؟
جوزف : خب همین دیگه..
فرد با حرص گفت: همین؟ مرتیکه مسخره اینو که ما ماه هاست میدونیم. از پیشرفت ماجرا بگو... جوزف متعحب و بهت زده گفت: میدونستین؟
همه با هم گفتیم بله..
و با هم زدیم زیر خنده.
از بس که ضایع بودین.
جیمین جدي گفت: جوزف..اينبار مطميني؟
جوزف به دستاش نگاه کرد و گفت این دفعه دیگه نمیخوام عجله کنم. میخوام کاملاً مطمین شم.. عجله نمیکنم.. لبخند باريکي زد و گفت:کیت دختر خيلي خوبيه..اروم و سنگینه.. اصلا هم اهل مادیات نیست..خيلي هم ساده است..
اخ.. اي جانم...
با ذوق گفتم خیلی برات خوشحالم جوزف..خيلي. واقعا از ته قلبم براش احساس خوشبختی میکردم. اين شادي و خوشبختي حق خودش و دختراش بود.
مهربون بهم لبخند زد و گفت تو این لطف رو در حقم
كردي..
فرد نفس عمیقی کشید و گفت:هوا هواي عشق و ازدواجه..هوس کردم یه بار دیگه ازدواج کنم...
همه بلند خندیدیم.
نیکول با ذوق گفت: دوباره با من؟
فرد با چندشي صورت تو هم کشید و چيني به بيني انداخت و گفت: تو رو که یه بار گرفتم..ادم چند بار باید
خودشو بدبخت کنه؟ادم قحطي اومده؟
و شیطون گفت : یه مورد جدید و جوون تر.. نیکول با حرص زد تو سینه اش و گفت : به درك..
و خواست پاشه که فرد تند دستش رو کشید و گفت:غلط کردم..بیخیال من توي کهنه و پیر رو دوست دارم..
همه خندیدیم
جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
- ۲.۷k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط